مهره های جابجا شده !
بسیار خوب دوستان موقعش رسیده که یک ماجرا از دوستی
برایتان تعریف کنم
این دوست من که پسری هم سن خودم بود و آخرین فرزند
خانواده ای با پنچ فرزند که زمانی که این دوست من کوچک
بوده بزرگترین فرد خانواده که برادر دکتری بوده زن و بچه داشته
و سالها بوده از خانه رفته بوده است و گویا هم رفته بوده اند و
او با پدر و مادر پیری باقی مانده بوده
میگفت در سن دوم دبیرستان که بودم فامیلی کتاب رایش
سوم را به من هدیه داد و من شروع به خواندن کردم و به شدت
به هیتلر و ارتشش علاقمند شدم یعنی آلمانی ها شدند برای
من همگی هیرو !!!!!!!!
و دیگه برای این افسون خودم چه کارها که نمیکردم و چون خط
خودم خوش نبود به یکی از دوستان سر کلاس گفتم که با خط خوش
نام و رده و کوفت و زهر مار همه افسران هیتلر را نوشت و مانند
شعارهای امام خمینی به در و دیوارهای اتاقم کوبیدم مثلنی یکی
نوشته بود مارشال رومل مامور دسته خر هیتلر و زیر آیشمن نوشته
بود آیشمن رئیس دایره قلع و قمع یهودیان !!!!!!!!
به هر حال در دنیای کودکانه خود غوطه های فاشیستی میخورده
که روزی برادر بزرگ دکترش که یکی از افراد مهم جبهه ملی ایران
بوده بر اثر تصادفی به اتاقش میاید !!!!!!!!
میگفت - داداش دکترم کمی با حیرت به دور و بر اتاق نگاه کرد و همه
را خواند !!!!!!! و بعد به کنار میز کارم رفت و کتابی را برداشت که از
لای آن یک عکس از یهودیان بدبختی که چاله های مرگ دسته جمعی
خود را کنده بودند و در حال کندن بودند بیرون افتاد که ناگهان دادشم
گفت :
- اینان چیه به در و دیوار ؟
سینه ای صاف کردم و گفتم :
- افسران هیتلر
گفت :
- میدونی اینان چیکار کرده اند ؟
باز هم با غرور گفتم :
- بعله !
عکس را در دست خود گرفت و به صورت من فشار داد و گفت نگاهی
به این عکس بکن
اینان را در سرمای زمستان لخت وادار به کندن گورهای جمعی کرده اند
تا بعد با گلوله ای به زندگیشان خاتمه دهند و در همین گورها دفن شوند
برو به خودت یک سوزن بزن ببین دردش را
که من با سینه جلو داده گفتم :
- نه ..... اینا فقط جهودها بودند !!!!!!!!!!!!!!!!!
که میگفت دستش چونان جان وینی به عقب رفته و یک سیلی از اون
سیلی ها که کله را دور گردن سه بار می چرخاند و بعد کله روی
گردن به جای خود افتاده و انسان به عقل میاید به صورتم نواخت که
کمی مهره های جابجا شده مخم سر جاش رفت ............کیل بیل فرمانده
No comments:
Post a Comment