Friday, November 21, 2008



لاشخورها .......نیما یوشیج



در کارگاه کشمکش آفتاب و ابر
آنجا که در مه است فرو روی آفتاب
و یک نم ملایم
در کوه می رود
و در میان دره به اطراف جوی آب
یک زمزمه است دائم
با آنچه می رود ٬
بالای بک کمر
ناگاه لاشخورها
دو لاشخور که پیر و نحیف اند
از حرص لاشخواری
بر مشت استخوان نشسته
با هم قرین و همدم و با چشمهای سرخ
بسته نظر به هم .
دیگر چه همدمی و چه راز دل است این
این انس با چه صفت میشود قرین
آنها چرا شده اند در این وقت همنشین٬
این را کسی نداند
لیکن هر آن یکی که بمیرد از این دو دوست
آن دیگری بدرد از آن مرده گوشت و پوست .
آنها برای تغذیه ی گوشتهای هم
اینسان بهم
نزدیک می شوند .

No comments: