Saturday, February 27, 2010

حافظ



تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بـــــــود
حلقه پیر مغان از ازلـــــم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد شد


گفتم هوای میکده غــــــم میبرد ز دل / گفت خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتن شراب و خرقه نه آیین مذهبست / گفت این عمــــــــل بمذهب پیر مغان کنند




سحــــــــــرگه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف / که در شیشه بــر آرد اربعینی



ساقیا باده که اکسیر حیاتست بیـــــــــــار / تا تن خاکی مـــــــن عین بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست / بسر خواجه که تا آن ندهی نستانی




با می بکنار جوی می بایــــــــد بود / وز غصه کناره جـــوی می باید بود
این مدت عمر ما چو گل ده روزست / خندان لب و تازه روی می باید بود




چـــون باده ز غم چه بایدت جوشیدن / با لشگر غــــــم چه بایدت کوشیدن
سبزست لبت ساغر از او دور مـــدار / می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن





آن جام طرب شکار بــر دستم نه / وان ساغر چون نگار بر دستم نه
آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود / دیوانه شــدم بیار و بر دستم نه







گر همچو من افتاده ایـــــــن دام شوی / ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم / با ما منشین اگـــــرنه بدنام شوی

No comments: