Wednesday, September 29, 2010





مریم ٬ مساله این است !



خوب دیگه وقت زنگ تفریح است و همگی دور آتش جمع
شوید و لم دهید و کله ها را روی شانه های هم نهاده و
هر نوازشی یکدیگر را میخواهید بدهید تا نه نه قصه گو
برایتان کمی قصه بگوید و فهمتان را بالاترررررر ببرد !


جونم براتون بگوید که من این مطلب را با خودم برایتان شروع
میکنم و با جوکی ختم تا هنر یونیک خودم را به شما نشان دهم
زیرا معمولا من جوک را ابتدا میگویم و بعد نکته خودم را امروز به
دلیل تقلید زندگی از جوک !!!!!!!! گفتم کمی باهاتون بازی فکری
کنم .


راستش علت لونر شدن من در زندگی این بوده است که به دلیل
عدل ژنتیکی مادر فاکری ام همیشه کاسه و کوزه ها در زندگی
سر من یک علف بچه خراب میشده و همه با ن...ر...م های
معمولی
به سر کار دروغ و شارلاتانیزم و حقه بازی خود میرفتند و من که
صادق ترین بودم و مهربان ترین گهی بر جای خود باقی می ماندم
و به همین دلیل یاد گرفتم لونر باشم و کیف کنم


در ایران پسری را میشناختم که در انگلستان درس خوانده بود و
زمان انقلاب بهمن به ایران آمده بود و با پدر و مادر و دو خواهر خود
که هر دو بر طبق کلیشه ها ترشیده بودند و بی شوهر مانده بودند
زندگی موقت میکرد
او پسری بود که در امریکا به آنان ن ر د و در ایران خرخون میگویند
قیافه اش جذاب بود ولی موهایش نامرتب و عینک کلفت ذره بینی
میزد و مرتبا در فکر خود مشغول کارهای ریاضی و فیزیک و چه
میدانم باقی علم های جلف بی خودی بود !!!!!!!!!!
و در این دنیا نبود عین پروفسورهای ابسنت مایند بود
و به همین دلیل دوست دختری نداشت و دخترها به او توجهی
نمی کردند بالاخص که خجالتی و کم حرف بود و یبس !!!!!!
او همراه گروهی که مرتبا در خانه من ول بودند میامد و گوشه ای
مینشست اگرچه از ما بود ولی در عوامل خود غرق از کون کیف
و عاشق بازی شطرنج با قهاران
من چون یونگم ولی کسی نمیدانست میدانستم که از محیط خانه
خود فرار میکند بنابراین ولکام هایم به او چند برابر دیگران بود و هر
برنامه ای بود او را خبر میکردم و دوستی ما ادامه داشت تا یک
شب هنگامی که همه جمع بودیم و ما همه در حضور هم راحت
راحت بودیم مثلا همه دراز کش روی مبل و زمین با هم گپ میزدیم
گپ های جدی سیاسی فرهنگی احتماعی روشنفکران اون زمان
حتی یک پسری بود فوری رومیزی را از روی میز نهارخوری که بزرگ
بود بر میداشت و عین ملکه کلوپاترا میرفت روی میز نهار خوری
و دستش را زیر سرش نهاده وارد بحث ها میشد و به همه ما از
بالا نگاه میکرددددددددددددد مادر فاکرررررررررررررر
خوب ما در چنین شکلی بودیم و عین خوکان کثیف خورده بودیم و
نوشیده بودیم و فسق و فجور کرده بودیم که زنگ زدند و نرد به من
گفت منم
من هم مطابق معمول درب بالا را هم باز کردم و ناگهان همگی ما
شنیدیم که در حالا بالا آمدن از پله ها دارد با کسی سخن میگوید
و ساکت شدیم که اون یکی کیست مادر فاکر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و چشمتان روز خوب نبیند که این - ن ر د - ما با یکی از زیباترین
و خوش هیکل ترین و کامل ترین دختران ایرانی با قر و فر وارد شد
و ما لات و لوتان خوک کثیف همگی حیرت زده به این دو نگاه کردیم
که به ما گفت - با خانم مریم آشنا شوید !
و ما همگی با هم گفتیم خوشبختیم
و مریم خانم خوشگل فتان
با موهای خرمائی زیبا با قر و فر رفت روی مبل نشست و همه
ما هم عین بچه های آدم با تربیت نشستیم
من عین برق به آشپزخانه رفته و برایشان لیوان نوشابه ای آوردم
و وقتی متوجه شدم که سکوت بسیار مرگباری همه را فرا گرفته
است با خنده به آنان که کنار هم نشسته بودند گفتم :

خوب بچه ها شما همدیگه را چطوری یافتید ؟

که دخترک خوشگل فوری گفت - نه نه ایشون !!! دوست نامزد من
هستند بعد رویش را به این نرد ما کرد و گفت خودت بگوی

و دوست من که ((ایشون )) شده بود ناگهانی برای همه ما !!!!!!!!!!!
گفت که دوستی قدیمی و صمیمی که در انگلستان با هم درس
میخوانده اند و با هم به ایران‌آمده اند با این خانم مریم نامزد کرده و اکنون
برای شش ماه رفته امریکا کار بیابد و خانه بگیرد و بعد بیاید این زیبا رو
را با خود ببرد و از من که دوست صمیمی او هستم خواسته که نگذارم
ایشان در غیب اوشان حوصله اش سر روددددددددددددد

واویلا از همه ما که این خاک بر سر چگونه به خودش اجازه داده که یک
ایشانی را که ما نمیشناسیم این گونه سر زده به خانه ای که از سر تا
پایش جرم است در جمهوری اسلامی آورده است ؟

ولی خوب خریت دوست قابل بخشش است و همگی او را بخشیدیم
و واویلا از دخترک زیبا روی که دام ترین بلوندی بود که من دیده بودم
یک طویله الاغ ماده که دهان را که میگشود مستراح فکری را بی محابا
بیرون می ریخت زیرا علاوه بر الاغیت بسیار حرامزاده هم بود و صبر و
تحمل ما و من در این رابطه که قابل ستایش بود !!!!!!!!!!! را قلقلک
میداد
هفته ای سه روز به خانه من میامدند و چهار روز باقی را هم طبق گفته
خودشان یا سینما بودند یا نمایشگاه نقاشی یا موزه یا تاتر یا رستوران
و قس علیهذا
تا این که ناگهان آمدن ها قطع شد و خبری برای دو هفته از آنان نشد
و من برای رفع نگرانی تلفن کردم و گفت همه چیز خوب است والسلام
دل هیچ یک از ما هم برایشان مطلقا تنگ نشد .
یک ماهی از نیامدنشان نگذشته بود که من روزی برای یک سخن رانی
به دانشگاه تهران شماها رفته بودم و یادتان باشد که آن زمان ما ملتی
سی و پنچ میلیونی بودیم و همه جا خلوت بود آخرین باری که به ایران
آمدم دم دانشگاه جای راه رفتن هم نبود

بعله میگفتم ساعت یازده صبح بود و من از خیابان اسفالت اصلی که به
درب اصلی دانشگاه تهران ختم میشود به طرف درب میرفتم و عده ای
دانشجو روی چمن ها عده ای هم میامدند و میرفتند که ناگهان چشمم
به این دو خورد که درست مانند عاشق و معشوقی دست در دست سر
دختر روی بازوی نرد و نرد مشغول خنده و گفتگو خورد
و قبل از این که
بتوانم پشتم را کنم یا کناری روم که من شما را ندیده ام هر دو با حیرت
به من از روبرو خیره شدند و جای فراری نبود و من برای کمتر خجالت
کشیدنشان فوری کله ام را به آسمان کردم و گفتم عجب آفتاب دلچسبی
بچه ها !!!!!!!!! و وقتی به آنان نگاه کردم دستها را ول کرده عین بچه ها
از هم فاصله گرفته بودند برای ختم خجالت آنان و خودم با سرعت گفتم
من وقت ندارم باید بروم دیرم شده ......بای
و رفتم
خودم میدانستم زیرا هر شب سرگرم کردن یک زن نامزد دار بی معنی
است مگر زنک و خودت کار و زندگی ندارید ؟دو سه شب در هفته انجام
وظیفه است ولی هر شب دیگر یونگ میگوید چیز دیگریست

بگذریم من به دوستان هم چیزی نگفتم و گذشت تا دو ماه بعد روزی
که همه باز هم عین لات و الوات دور هم بودیم زنگ زدند و واویلا یک
ساعت طول کشید این نرد ما با تانی از پله ها بیاید بالا سنگین و تلخ
و بد اخلاق رفت یه گوشه ای تمرگید و ماهم کار های خودمان را
ادامه انگار نه انگار دادیم و بالاخره مدتی که گذشت اعتراف کرد که
سخت عاشق دخترک شده و بالاخره با هم رابطه عاشقانه یافته اند
و علت غیبتشان که ما خیلی برایشان غصه خورده بودیم !!!!!!!!!!!
این بوده است که با هم مشغول بودند ولی اما رفیق صمیمی که
باز گشته برای بردن عروس ناگهان مریم جان به این نرد ما گفته است
که راستش من هنوز هم عاشق اولی هستم بزن به چاک
و رفته و به شوهرش ماچرا را گفته و او رابطه قدیمی دوستانه خود
را با نرد ما قطع کرده است و با زنش آشتی
و او اینک پاک باخته میباشد !

خوب من بهش گفتم آخه خاک برسر تو با دختری که همه مردان به او
نگاه کرده و حسرتش را میخورند با این ریخت نردی چیکار میخواستی
بکنی ؟ تمامی زندگیت میشد جهنم و حسادت و گه کاری
باقی هریک شر و وری عین من گفت و او را متقاعد کردیم که این ماجرا
به خوبی تمام شد

چشمتان روز بد نبیند دو ماهی گذشت و یک روز که من در خانه تنها بودم
و برای خود ضیافتی داشتم و اپرا گذاشته بودم با صدای بلند و برای خودم
شرابی باز کرده بودم زنگ را زدند و او گفت منم و باز هم صدای تیک تیک
تیک تیک پاشنه های بلند زنانه همراه صدای او برخاست و من با خودم
گفتم هیر وی گو اگین !!!!!!!!!

و این بار نرد ما با دختری ایرانی تیپیکال طبقه متوسط تحصیل کرده
نه زشت نه خوشگل سن بالای از آنان که غرب زده هستند و مدرن
ولی شمع هم در سقاخانه ها روشن میکنند و زیارتی هم گاهی
میروند و از دوازده سالگی مشغول دوخت و دوز جهیزیه خود هستند
و در رویای یک شوهر خوب ناگهان ترشیده میشوند در حالی که کلی
وسائل زندگی دو نفره برای خود انباشت سرمایه داری کرده اند !!!!!
و هیچ آبسشنی بزرگتر از این ندارند که یک مرد مناسب بیابند و این
رویا را تحقق بخشند درست عین دو تا خواهر ترشیده خودش وارد
شد

و واه واه واه از بلبلی های این گونه زنان که فضولی خود را زیر لایه های
شناخت زندگی قبلی مرد مورد نظرشان پنهان خاله زنکی میکنند ابتدا
سر از کل رابطه من و این نرد بوگندو که ازش عقم میگرفت ولی دلم
برایش میسوخت در آورد زیرا من فضولی ها را فوری ارضا مدرنی میکنم
و بعد افتاد به جان پرسش از باقی دوستان که من دهانش را با یک سیلی
کوچک بستم و گفتم بگذار بببنی از خودشان بپرس من فقط مسئول
سین جیم های مربوط به خودم هستم !!!!!!!!!و همگی خندیدیم خنده های
لوس

چه بگویم که این بار گرفتاری من شد این زنک که مرتبا خودش تنهائی ساعتی
که من تنها بودم سرم آوار میشد و مرا کلافه میکرد و میل هم نداشتم او
را بیازارم
و وای از تشریفات و ریچوال های خاله شلخته ای ایرانی که مشغول پختن
بود و وای از تظاهر که دیگه این دو عاشق ترین زوچ جهانند تا بالاخره روزی
برای همه کارت دعوت عروسی مفصل پرخرج را آورد و ما هم خود را آماده
شرکت کردیم
دو روز مانده بود به عروسی باز هم من تنها بودم و خیال میکردم تنها خواهم
بود که زنگ زدند و عروس با صدائی تو دماغی گفت منم و من درب را باز کردم
و او با عرعر های بلند گریه کنان بالا آمد و مرا ترسانید به طرفش دویدم و از
اون هق هق ها میکرد که انگاری نفسش همین الانه بند میاد بالاخره او را
به داخل آوردم و لیوانی آب خنک برایش بردم و ساکت نشستم زیرا میدانستم
خودش خواهد گفت اساسا برای این سراغ من آمده

هنگامی که آرام شد و گریه اش تمام گفت الهی که نرد به زمین گرم بخوره
الهی خیر نبیه الهی تیکه تیکه بشه الهی این بشه اون بشه که دو سه
روزه که از من رو پنهان کرده و امروز تلفن کرده میگه من نمیتونم با تو عروسی
کنم زور که نیست هر کاری هم میخوای باهام بکنی بکن عروسی بی
عروسی
و من با حیرت گفتم آخه چرا ؟

گفت - این خواهر های ترشیده اش !!!! از روز اول مرا دوست نداشتند

( انگاری خودش ترشیده نبود ها ها ها ها ها )

و من خیال دارم برای این تحقیر بروم یک چاقوکش کرایه کنم اورا چاقو
بزند !!!!!!!!!

من با خودم گفتم واویلا کار به کجا کشیده است پای جنایت در میان است

به هر حال چیزی نگفتم زیرا چه میتوانستم بگویم اساسا به من چه مربوط
بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زنک رفت و من به نرد تلفن کردم و گفتم که خیلی عصبی
بود و حق هم داشت ماجرا چیست گفت این دو خواهر ترشیده من از یک
طرف و او از یک طرف دیگر هی مرا کشیدند نزدیک بود پاره شوم و راستش
من اساسا هنوز عاشق اون مریم هستم ازدواج را برای آرامش خیالم
میخواستم که کار نمیکند
منهم گفتم خوب مگر مردم و زندگی هایشان
مسخره تو و خواهرانت است مگر تو نا بالغ هستی و از این تو سری ها

و باز به خودم گفتم بابا بیندازشان از خانه ات بیرون والسلام خیال خودت
را از این داستان عشقی جنائی ناموسی ایرج مستعانی که در واقع
امر از آن عقت میگیرد راحت کن

دو ماه دیگر گذشت و روزی عروس خانم سابق
شیک و پیک و سرحال و با هیرکات
تازه و ماتیک و پودر و قر و فر و خنده از پله ها بالا آمد و به من که خیلی
سرد با او برخورد کردم گفت خبر خوب برات دارم برگشت و قبول کرد که
عروسی کنیم و از عملش هم معذرت خواست و براتون کارت عروسی
آوردم
من هم تشکر کردم و گرفتم و گفتم چای میخوری گفت آری امشب قرار
است به میهمانی بزرگی برویم نرد قرار است مرا ساعت هفت از خانه ام
بردارد من وقت دارم

بنابراین نشست و کمی ورورورورورهای زنانه برایم کرد و بعد رفت سر
خواهران ترشیده او و نه نه او و بابای او که من کات د کرپ کردم و گفتم :

این دوست نرد من هیچ تجربه با زنان نداشته است مریم هم که تجربه
نبود
اویس وا وی لا ...........ناگهان مانند دیوانه ای به من نگاه کرد و گفت مریم
کی بود ؟

مرا میگوئی با تصور صداقت انسان ها برایم جای شکی نبود که نرد مادر فاکر
به این لکاته ماجرای ((همه میدانند مریم )) را گفته است بنابراین دهانم گوزید

و وای که عین ترقه ای از روی مبل بلند شد و گفت باید باید باید به من همه
جیز را راجع به مریم بگوئی
و من هم که دیگر حوصله ام حسابی سر رفته بود گفتم میگویم ولی این
آخرین باری است که به سئوالی از تو پاسخ میدهم پریود
و برایش گفتم و بعد او که قرار بود تا بوق سگ مرا خفه کند بهانه ای یافت
و رفت

من هم با خودم گفتم فردا به نرد تلفن میکنم و ماجرا را میگویم همان شب
ساعت هشت به من خود نرد تلفن کرد و ماجرائی را گفت که من از خنده به
خود شاشیدم

گفت شیک و پیک رفتم عقبش عین برج زهر مار اومد توی ماشین نشست
و با من حرفی نزد و بعد دم یک گل فروشی ایستادیم که گل بخریم او جلو
جلو جلو رفت و ناگهان در داخل گل فروشی به من گفت چه گلی بخریم

و من بی خبر گفتم مریم !!!!!!!!!!!!!! که با کیفش شروع به زدن به
کله من کرد و هم چیز را بهم ریخت و به قدری هیستریک شده بود که
گل فروش و مشتریان هم قادر به متوقف کردنش نبودند و هی میگفت
چرا مریم چرا مریم

و بعد مادر فاکر نرد بی ناموس بی شعور الاغ شروع به سرزنش من کرد
که چرا مریم را به او گفتی !!!!!!!!!!!!!!!


بهش گفتم اگر طرف خانه من پیدایت شود هر دو قلم پایت را خورد
میکنم تا
تا آخر عمر روی صندلی چرخدار بنشینی امان از وقاحت
تو و گوشی را نهادم و کارت های دعوت را پاره کردم و به عروسی
که بالاخره برگزار شد نرفتم .




یک جوکی بود میگفت که دکتری روانشناس معروفی را به دیوانه خانه ای
بردند برای بازدید و در طبقه اول مردی بود که هی با خود میگفت مریم
مریم عشق تو مرا کشت و سر خود را به دیوار میکوبید
به دکتر گفتند او عاشق دختری به نام مریم بوده و به او نرسیده است
و دیوانه شده است

در طبقه دوم مردی به زنجیر کشیده بودند و کف به دهان
و او هم با شدت میگفت مریم مریم
به دکتر گفتند این مردی است که به مریم رسیده بوده است !!!!!!!!!


نانا زولا

No comments: