Tuesday, June 28, 2011



به عشاق گمنام ملت ایران

خاطره امزناسر






دره یاسل تنگ است و پر آب
دره ی کام ولی خرم تر
امزناسر دره ٬ بیش از هر دوست
تنگ و پنهان به میان دو کمر
وحشت افزای تر از هر دره ای
درگذرگاهش در هر منظر
در زمستانها ماوای پلنگ
فصل تابستان جنسی دیگر
بر فراز کوهش جره عقاب
آشیان ساخته و کرده مقر



کاج وحشی سر بره کرده ز سنگ
دور از دسترس نوع بشر
رنگ خاک آن خونین و بنفش
شکل هر سنگش یک گونه صور
آب آن زمزمه بر پاکرده
مثل ماری پیچان بر سبزه ی تر
راه باریکش خطی است که خیال
بکشد در دل ظلمت به سحر


این دره مهد من است از طفلی
آشنا بوده مرا و معبر
من به هر نقطه آن روز و شبان
بوده ام همره و همپای پدر
دره ی خاموش و خلوت ٬ دره ای
که کسی را نه از آنجاست گذر
بجز آن نادر چوپان دلیر
آستین پاره و چوخا دربر
حلقه ای از نمد فرسوده
بدل از کهنه کلاهش بر سر
موی ژولیده شده چوب به دست
سگ او از عقبش راه سپر


مثل این است که می گوید : کو
آنکه از خانه ی خود کرد سفر ؟
آنکه از نسل و تبار من بود
مثل یک روح که در دو پیکر ؟
آه ! ای کاش از آن دره ی تنگ
می گذشتم من یک بار دگر
من صدا می زدمش از نزدیک
او به من بانگ همی داد از بر .




نیما یوشیج

No comments: