Wednesday, June 29, 2011







مولانا




سر اندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
فسون گرم می خوانی حکایتهای شوریده


بدم در چرخ می آری فلکها را و گردون را
چه باشد پیش افسونت یکی ادراک پوسیده


گناه هر دو عالم را بیک توبه فرو شوئی
چرائی زلت ما را تو در انگشت پیچیده


ترا هر گوشه ایوبی بهر اطراف یعقوبی
شکسته عشق درهاشان قماش از خانه دزدیده


خرامان شو بگورستان ندائي کن بدان بستان
که خیز ای مرده کهنه برقص ای جسم ریزیده


هماندم جمله گورستان شود چون شهر آبادان
همه رقصان همه شادان قضا از جمله گردیده


گزافه این نمی لافم خیالی بر نمی بافم
که صد ره دیده ام این را نمی گویم ز نادیده


کسی کز خلق می گوید که من بگریختم رفتم
صدق گو گر گریبانش پس پشتست بدریده

No comments: