Thursday, August 25, 2011
به سپیدان !
همگی دور آتش مادر جمع شده کله ها را روی شانه هم نهاده
و به قصه واقعی دیگری از قصه های من گوش هوش فرادارید ای
ورپریده های داغتان به دلم مانده فضول :
در ایران دوستی داشتم که پسری بی نهایت فهمیده و حساس و
آقا بود و تنها لذت زندگی اش یک دستگاه عالی پخش موزیک بود
و یک مجموعه کامل و عالی از تمامی آهنگسازان کلاسیک که تک تک
با خون دل از مغازه بتهوون تهران خریده و مانند تخم چشم از آنان مراقبت
میکرد
کاغذ زرورق روی صفحه های کلاسیک را هم حتی نکنده بود میگفت
کاورش هم باید تر و تمیز باقی بماند احدی حق دست زدن به دستگاه
و صفحه ها را نداشت فقط خودش باید این مهم را انجام میداد
به معنای واقعی شیفته و عاشق موسیقی کلاسیک بود و کلی هم
راجع به آن میدانست
بالاخره در سن بیست و هفت هشت سالگی خانواده او بر او فشار
آوردند که موقع زن گرفتنت است و در به در دنبال یک دختر مناسب !
مادر و خواهرانش برایش زنی نوزده ساله که تازه دیپلم دبیرستان
را گرفته بود و خوشگل و از خانواده خوبی !!!! بود را یافتند و او هم
گفت بعله و عروسی کردند
تازه بعد از عروسی فهمید عجب اشتباهی کرده است گویا این دختر
اندازه خر از هیچ چیز چیزی سرش نمیشده و از آن دنبالی کسک های
خاص ایرانی بوده خوب پسرک که مهندس پلی تکنیک بود و انسانی
جدی در برابر این معضل قرار میگیرد که بانو محترمه موسیقی کلاسیک
را کلا زر زر زر های بیهوده میدانسته و هی لیلا فروهر و شهرام شب
پره میگذاشته و به او هم اصرار که بیا قر بده
روزی میگفت - من قبلا که زن نداشتم وقت داشتم که روزانه ساعتها
موسیقی دلخواهم را گوش کنم ولی از روز بعد از عروسی هر هنگام
میرفتم سر سرگرمی خودم فوری میامد و با خشم میگفت زر زر چرا
گوش میدهی بیا چه میدانم رنگارنگ نگاه کنیم
دوست من مدتی تحمل کرد ولی مرتبا با هم دعوا داشتند تا یکسالی
من خبری از آنان نداشتم و روزی که دوستم را بعد از یکسال دیدم
ماجرای جدائی خود را به این شرح برایم تعریف کرد
گفت مرتبا دعوا میکردیم و قهر میکرد و میرفت خانه مادرش و یکی دو
روز بعد به بهانه ای باز میگشت و انگار نه انگار
بار آخر که قهر کرد به او گفتم خودت قهر میکنی میروی و خودت آشتی
میکنی بر میگردی خوب مگر عقلت کم است ؟
با خشم رفت و من هم به سر کارم رفتم و غروب که بازگشتم اگر مادر
خود را کشته میدیدم این همه رنج نمیبردم
تمامی صفحه های مرا روی میزها و زمین چیده بوده و با یک میخ طویله
روی هر یک خطی کلفت و عمیق کشیده بود و جلدها را پاره پاره و
خورد کرده و سراسر خانه ریخته بود برای این که حرص خود را از من
خالی کند
بالاخره این دو از هم جدا شدند و هرکه رفت پی کارش
این روزها یادشان افتادم زیرا این قلم موی گهی اسلام اخوان المسلمین
کاخ سفیدی درست مانند آن میخ طویله است که روی صفحه قلب حساس
من میکشند خیلی دردناک است .
از بین بردن زیبائی و جایگزین کردن زشتی مطلق !
نانا زولا مادر نامقدس بشریت
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment