Tuesday, March 06, 2012



خود فریبی !






جونم براتون بگوید که دیگر وقتش است که برای زنگ تفریح
برایتان خاطره ای تعریف کنم
بنابراین دور آتش مادر حلقه زده و ریلکس کرده و سرهاتان را روی
شانه های هم نهاده و گوش دهید


سال انقلاب فریب و مرگ و خون اسلامی دوستی داشتم که دختری
بی نهایت عزیز کرده بود زیرا تنها فرزند یک زن و شوهر فرهنگی بود
و این والدین هم از آن استالین در مخ ریده های تفکر توده ای بودند
و وای از انگشت که به کون این بچه مرتبا با والد قوی خود فرو
نمیکردند
در کنکور ٬
او در دو دانشگاه مهندسی ایران
و معماری هنرهای زیبا قبول شد
و هنرهای زیبا را انتخاب کرد و به دانشگاه تهران رفت


از فردای بیست و دوم بهمن دانشگاه تهران شد عین لاله زار
و هرکس یک میز نهاد و مشتی کتاب و روزنامه و یک ضبط صوت
و پخش سرودهای انقلابی و بحث و گفتگو چای و قهوه و خر مهره
و نوار صوتی
من شخصا از آهنگ های دکتر شووان متنفر شدم
بس که میشنیدم و یا عرعرهای برادر خون چکان کاکل کون نشان
شجریان تف تف تف و یا سرودهای تخمی شعاری چریک های
خاک برسر فدائی و یا باقی مامبو جامبوها


در چنین فضای سوررئالی که بحث های توده ای ها و اسلامی ها
داغ بود و تلاش برای کردن کله یوسف استالین در کون محمد اسلامی
بازاری گرم داشت
این دوست من به دلیل نفرت ذاتی از نه نه بابای
مادر فاکر مخ یبوستی خودش فوری جذب دشمنان توده ای ها شد
که میکردند به عبارت مجاهدین انشعاب کرده از اسلام و کمونیست
شده که به آنان محاهدین میم لام میگفتند یعنی مارکیسیست
لنینیست
و واویلا که از توده ای ها عقب مانده تر بودند زیرا مائو ئیست بودند
خاک برسرها و عرعرعرعرعری و شعاری و گه و بی اصل و همه چیز


هنگامی که داستان جدی شد و از شعرهای شووان و شجریان
خشن تر گشت مرتبا در دانشگاه تهران کتک کاری بین جماقداران
حاشیه شهری به اسم برادران مسلمان میشد با همه گروه ها
الا توده ای ها
و والدین این دختر به او مرتبا میگفتند که بیا برو اروپا و ادامه تحصیل
بده این دانشگاه فایده ندارد و ما نگرانیم ولی او به شکل مائوئیستی
مقاومت خلقی میکرد و عضو پیکار باقی ماند


خودش تعریف میکرد که روزی در اطاق های هنرهای زیبا با دوستان
مشغول گل گفتن و گل شنیدن بوده اند که شخصی خبر میاورد که
چماقدارن به جان بچه های پیکاری افتاده اند و همه دسته جمعی
با سرعت به سوی محل کتک کاری میدوند او هم میانشان
میگفت
مدتی که دویدم ناگهان یادم به چشمانم که حساس و ضعیف است
افتاد که عینک داشتم و با خودم گفتم برگردم عینک را با لنز عوض
کنم و بعد به همه بپیوندم و بازگشتم
در سالن و اطاق ها کسی نبود و سکوتی محض همه جابود که
من نفس نفس زنان خود را روی صندلی افکندم و عینک را برداشتم
و لنز را گذاشتم و بعد متوجه سکوت و آرامش شدم وبا خودم گفتم
دیگر دیر است نمیروم و نشستم و نشستم و بعد آرام وسائلم را
جمع کردم به درب اصلی رفتم و تاکسی گرفتم و به خانه رفتم تمام
راه در تاکسی فکر کردم و هنگامی که به خانه رسیدم به نه نه بابای
خود گفتم میخواهم به اروپا فلان کشور بروم و دیگر به دانشگاه
باز نگشتم زیرا درک کردم من اهل کتک کاری و چماق کشی و خون
و خون ریزی برای شعرو شعار نیستم چرا خودم را گول بزنم












شخصی بود میگفت در دانشگاه دوستی همیشه یکی دو روز
بعد از درس ها از من میخواست که برایشان توضیح کافی دهم
بالاخره روزی عصبانی شدم و گفتم خوب چرا سر کلاس خودت
دقت نمیکنی ؟
گفت علت این که از تو می پرسم این است که تو درس را برای
یاد گرفتن میخوانی من برای کم ر شال ................نانا زولا مادر

No comments: