عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او
کان فلانم خار خواند و آن فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو
کان فلانت گبر گوید و آن فلانت مرد دین
چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر
چشم اول را مبند و چشم احوال را مبین
عاشقان صورتی در صورتی افتاده اند
چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین
گر همی خواهی که جبریلت شود بنده برو
سجده ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین
چون امانت های حق را آسمان طاقت نداشت
شمس تبریزی چگونه گستردیدش در زمین
مولانا
No comments:
Post a Comment