
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
نیمشبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه ها را برید دید بخود خویش را
آنچ زبانی نگفت بی سر و گوشی شنید
پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود
لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
کشته شهوت پلید کشته عقلست پاک
فقر زده خیمه ای زان سوی پاک و پلید
جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر
فقر چو شیخ الشیوخ جمله دلها مرید
مولانا