فغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی
میان نعره ها بشناخت آواز مرا آن شه
که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی
اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه
اگر دیوانه ام شاها تو دیوان را سلیمانی
بپیش شاه شد پیری که بر بندش بزنجیری
کزین دیوانه در دیوان بس آشوبست و ویرانی
شه من گفت کاین مجنون بجز زنجیر زلف من
دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی دانی
هزاران بند بر درد بسوی دست ما پرد
الینا راجعون گردد که او بازیست سلطانی
مولانا

No comments:
Post a Comment