Monday, April 15, 2013

روستائی بچه ای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
در فغانند ازو از فقعی تا عطار
چون بگویند جرا می کنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی می دار
او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم از شما چون نجار
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفیی گردد صافی صفت بی آزار
یک زبان دارد صد گز که بظاهر سگزست
چون بزخمش نگری باشد چاهی پر مار
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبله جمله شکم طلبی خوار
هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت بهر مصطبه او اشکم خوار
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار


مولانا

No comments: