Saturday, April 20, 2013


چنین باغی درین عالم نرستست و نروید هم
نه در خواب و نه بیداری چنین میوه نچیدستم
مرا می گوید اندیشه ز عشق آموختم پیشه
ز عدل دوست قفلستم ز لطف او کلیدستم
گرفته هر یکی ذره یکی آئینه پیش رو
کز آن آئینه گر این را بنرخ جان خریدستم
شبی عشق فریبنده بیامد جانب بنده
که بسم الله که تتماجی برای تو پذیدستم
یکی تتماج آورد او که گم کردم سر رشته
شکستم سوزن آن ساعت گریبانها دریدستم
بهر برگی از آن تتماج بشکفته ست نوعی گل
شکوفه کرد هر باغی که چون من بشکفیدستم
شکوفه چون همی ریزد عقیبش میوه میخیزد
بقا در نفی دان که من بدید از نابدیدستم
ندارد فایده چیزی بجز هنگام کاهیدن
گزافه نیست این که من زغم کاهش گزیدستم
مجو از من سخن دیگر برو در روضه اخضر
از آن حسن و از آن منظر بجوکه من خریدستم


مولانا

No comments: