خو کرده اید و دیگر
راهی به جز این تان نیست
که از بد و خوب
همچنان
هرچیز را آینه ئی کنید ٬
تا با ملاک زیبائی صورت و معناتان
گرد بر گرد خویش
هر آنچه را که نه از شماست
به حساب
زشتی ها
خطی به جمعیت خاطر بتوانید کشید و به اطمینان ٬
چرا که خود کرده اید و دیگر
به جز این تان راهی نیست
که وجود خویشتن را نقطه آغاز راه ها و زمان ها بشمارید
کرده ها را
با کرده های خویش بسنجید و گفته ها را
با گفته های خویش
راهی به جز این تان نیست
که از بد و خوب
همچنان
هرچیز را آینه ئی کنید ٬
تا با ملاک زیبائی صورت و معناتان
گرد بر گرد خویش
هر آنچه را که نه از شماست
به حساب
زشتی ها
خطی به جمعیت خاطر بتوانید کشید و به اطمینان ٬
چرا که خود کرده اید و دیگر
به جز این تان راهی نیست
که وجود خویشتن را نقطه آغاز راه ها و زمان ها بشمارید
کرده ها را
با کرده های خویش بسنجید و گفته ها را
با گفته های خویش
دردی ست ٬
با این همه دردی ست
دردی ست
تصور نقاب اندوهی که به رخساره می گذارید
هنگامی که به بدرقه لاشه ناتوانی می آئید
که روزهایش را همه
با زباله و ژنده جلپاره
به زباله دانی بوناک زیست
چونان الماس دانه ئی
که یکی غارتی به نهان برده باشد
شاملو

No comments:
Post a Comment