من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه می اندیشم
من به معصومیت بازی ها
وبه آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم میخواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم میخواهد
که بگویم نه نه نه نه
فروغ فرخزاد

No comments:
Post a Comment