Wednesday, July 07, 2004
پاگنده متفکر
زماني که تظاهرات ميليوني مردم کشورهاي مختلف دنيا
بر عليه حمله امريکا به عراق صورت گرفت براي شنيدن يکي از
سخنراني هاي نوام چامسکي رفتم .
در اين سخنراني چامسکي پس از تجريه و تحليل شرايط در پاسخ
يکي از حضار که چه بايد کرد گفت :
اعتراض اعتراض اعتراض بايد تمامي افراد اگاه متناوبا به حکومت هاي
خود اعتراض کنند و راه پيمائي چون در حال حاضر اين تنها کاريست
که ميتوان کرد .
اگر چامسکي به عنوان يکي از وجدانهاي اگاه جامعه بشري در جامعه اي
با دموکراسي چنين نظري دارد پس بر ما ايراني ها هم لازم و ضروريست
که در برابر رژيم مستبد و جاني حاکم بر کشورمان متناوبا اعتراض کنيم
ولي نظر به اين که با مشتي جاني طرف هستيم بايد از رودر روئي مستقيم
با انان پرهيز کرد .
خبرهائي که از برگزاري مراسم ۱۸ تير ميرسد باز هم طبق معمول نشان از
ان دارد که اين مراسم در ايران ممنوع و در ديگر کشورهاي جهان توسط
ايرانيان برگزار شده و ميشود .
اين مرا باري ديگر به ياد جمله اي انداخت که پاگنده عزيز شش ماه پيش در
وبلاگش نوشت :
گویی چنین است؛ بر ما مردمان این گونه مقدر شده که هر کجا، جز در خانه ی پدری گوییم:
سلام بر آزاد
0 ` پاگنده / 10:14 ●
حال به من بگوئيد اگر پاگنده متفکر نيست پس چيست . نانا
Monday, July 05, 2004
جانيان طلبکار
فکر کنم پارسال يه همچين روزهائي بود که زهرا کاظمي توسط مرتضوي
جنايتکار به قتل رسيد .
براي بزرگ داشت روز مرگ اين زن بيگناه تصميم گرفتم که خاطره اي براتون
بگم که به نوعي به او هم مربوط ميشه .
يادم نيست کجا ولي در جائي نوشتم که در سفر چند ماه پيش خود به ايران
شب اول کيف دستي من که همه مدارک و پولهايم توش بود به سرقت رفت
و روز بعد با تلفني از کلانتري خبر پيدا شدن کيفم ( البته بدون دلارها) را بهم
دادند .
براي گرفتن کيفم درحالي که باراني پوشيده بودم و روسري برسرم بود و
شلوار به پا داشتم به کلانتري رفتم اينجا بايد اضافه کنم که شلواري که به
پا داشتم شلوار کاپري بود و بخشي از ساق پايم بدون جوراب بيرون بود البته
کفشي بدون پاشنه کاملا بسته اي هم پايم بود .
هنگامي که وارد کلانتري شدم مرا به اطاقي راهنمائي کردند چون در اطاق
باز بود وارد شدم عده اي ادم معمولي ريشو با لباسهاي زشت سبک اسلامي
ايستاده بودند و با مردي چاق و کريه و ريشو که لباس سبز نظامي به تن داشت
گرم حرف زدن بودند بمحض ورود من همگي به طرف من برگشتند و به من نگاه
کردند وان مرد لباس سبز کريه المنظر از من پرسيد چه ميخواهي گفتم کيفم
به سرقت رفته و تلفن شده نگاهي دريده به سراپاي من کرد و ناگهان بدون
مقدمه گفت : صد بار گفتم اين کثافت ها را بدون جوراب تو کلانتري راه ندهيد
دوستان باور کنيد براي لحظه اي تمامي خون بدن من به مغزم هجوم اورد و
با فرياد گفتم : مرتيکه احمق بي شعور کثافت توئي و هفت جد و ابادت تو
قرمساق گه خوردي که به پاي من نگاه کردي که ببيني من جوراب دارم يا نه
اصلا تو کي هستي که بخود اجازه توهين به مرا ميدهي.
در حالي که خشمي حيواني بر اثر گفته هاي من به او مستولي شد به طرف
در رفت و در حال بستن در گفت -- من رئيس اين کلانتري هستم و به سرعت
به طرف من امد و دستش را به شکل زدن بالا برده بود .
از انجا که من همواره سرعت انتقال بالائي دارم و خود را در بين مشتي حيوان
ديدم تنها کاري که کردم دو دست خود را به شکل فيگور کاراته جلوي صورت
خود گرفته و گفتم -- زهرا کاظمي يادت نره !!!
باور کنيد به گفتن اين حرف او در حالي که مثل لبو قرمز شده بود رويش را
برگرداند و گفت لا اله و ال لل لاه و از در خارج شد .
پس از رفتن او باقي افراد که گويا دل خوشي هم از او نداشتند با ارامي به
من گفتند خانم ايشان فرد مهمي است ايشان هشت سال در جبهه جنگيده
و گلوله خورده شما نبايد به او توهين ميکرديد .
گفتم گه خورده که جنگيده و گلوله خورده اين کار را براي اينکه امروز رئيس باشه
کرده هيچ خري هرچقدر هم مهم حق توهين به يک ارباب رجوع را نداره تمامي
شما اينجا جقوقتان را مردم ميدهند بنابراين موظف به احترام گذاردن به مردم
و انجام کارشان هستيد .
بهر حال دوستان پس از گرفتن کيفم خارج شدم و هنوز هم وقتي فکر ميکنم
که چگونه اين مردک الدنگ را جلوي کارمندانش کنف کردم غرق لذت ميشوم
ياد و خاطره زهرا کاظمي جاودان باد . نانا
فکر کنم پارسال يه همچين روزهائي بود که زهرا کاظمي توسط مرتضوي
جنايتکار به قتل رسيد .
براي بزرگ داشت روز مرگ اين زن بيگناه تصميم گرفتم که خاطره اي براتون
بگم که به نوعي به او هم مربوط ميشه .
يادم نيست کجا ولي در جائي نوشتم که در سفر چند ماه پيش خود به ايران
شب اول کيف دستي من که همه مدارک و پولهايم توش بود به سرقت رفت
و روز بعد با تلفني از کلانتري خبر پيدا شدن کيفم ( البته بدون دلارها) را بهم
دادند .
براي گرفتن کيفم درحالي که باراني پوشيده بودم و روسري برسرم بود و
شلوار به پا داشتم به کلانتري رفتم اينجا بايد اضافه کنم که شلواري که به
پا داشتم شلوار کاپري بود و بخشي از ساق پايم بدون جوراب بيرون بود البته
کفشي بدون پاشنه کاملا بسته اي هم پايم بود .
هنگامي که وارد کلانتري شدم مرا به اطاقي راهنمائي کردند چون در اطاق
باز بود وارد شدم عده اي ادم معمولي ريشو با لباسهاي زشت سبک اسلامي
ايستاده بودند و با مردي چاق و کريه و ريشو که لباس سبز نظامي به تن داشت
گرم حرف زدن بودند بمحض ورود من همگي به طرف من برگشتند و به من نگاه
کردند وان مرد لباس سبز کريه المنظر از من پرسيد چه ميخواهي گفتم کيفم
به سرقت رفته و تلفن شده نگاهي دريده به سراپاي من کرد و ناگهان بدون
مقدمه گفت : صد بار گفتم اين کثافت ها را بدون جوراب تو کلانتري راه ندهيد
دوستان باور کنيد براي لحظه اي تمامي خون بدن من به مغزم هجوم اورد و
با فرياد گفتم : مرتيکه احمق بي شعور کثافت توئي و هفت جد و ابادت تو
قرمساق گه خوردي که به پاي من نگاه کردي که ببيني من جوراب دارم يا نه
اصلا تو کي هستي که بخود اجازه توهين به مرا ميدهي.
در حالي که خشمي حيواني بر اثر گفته هاي من به او مستولي شد به طرف
در رفت و در حال بستن در گفت -- من رئيس اين کلانتري هستم و به سرعت
به طرف من امد و دستش را به شکل زدن بالا برده بود .
از انجا که من همواره سرعت انتقال بالائي دارم و خود را در بين مشتي حيوان
ديدم تنها کاري که کردم دو دست خود را به شکل فيگور کاراته جلوي صورت
خود گرفته و گفتم -- زهرا کاظمي يادت نره !!!
باور کنيد به گفتن اين حرف او در حالي که مثل لبو قرمز شده بود رويش را
برگرداند و گفت لا اله و ال لل لاه و از در خارج شد .
پس از رفتن او باقي افراد که گويا دل خوشي هم از او نداشتند با ارامي به
من گفتند خانم ايشان فرد مهمي است ايشان هشت سال در جبهه جنگيده
و گلوله خورده شما نبايد به او توهين ميکرديد .
گفتم گه خورده که جنگيده و گلوله خورده اين کار را براي اينکه امروز رئيس باشه
کرده هيچ خري هرچقدر هم مهم حق توهين به يک ارباب رجوع را نداره تمامي
شما اينجا جقوقتان را مردم ميدهند بنابراين موظف به احترام گذاردن به مردم
و انجام کارشان هستيد .
بهر حال دوستان پس از گرفتن کيفم خارج شدم و هنوز هم وقتي فکر ميکنم
که چگونه اين مردک الدنگ را جلوي کارمندانش کنف کردم غرق لذت ميشوم
ياد و خاطره زهرا کاظمي جاودان باد . نانا
مرتيکه ابله کابوي
ديشب رفتم اين فيلم فارنهايت۱۱/۹ را ديدم .
اولا به همه ديدنش را توصيه ميکنم فيلميست بي نهايت با ارزش
و فکر کنم مايکل مور سرش واقعا زحمت کشيده و تحقيق وسيعي
کرده .
دوما براي نخستين بار تو امريکا تو سالن سينما ديدم که مردم در حين
ديدن يک فيلم با هم اينتر اکت ميکنند و برام خيلي جالب بود .
سوما وقتي ازسينما امدم بيرون به خودم گفتم صد رحمت به کلونياليزم
چون حد اقل اونا ميرفتن يک کشور را اشغال ميکردند و سروري ميکردند
اين سرمايه داري کثيف مادر قحبه براي فروش تانک و هليکوپتراش جنگ
راه ميندازه و مردم بيچاره را ميکشه باور کنيد صحنه هائي که از کشتار
مردم معمولي بيچاره عراق نشون ميداد وجشتناک بود وحشتناک.
و بعد اين سربازاي بيچاره جوان امريکائي که اونجا تازه دوزاريشون افتاده
که چه خبره و دارن فداي تخم ديک چيني و بوش ميشن و ايلوژنشون
ريخته يکيشون ميگفت من نميفهميدم که با کشتن يک انسان تو بخشي
از روح خودت را از دست ميدهي !
بهر حال اميدوارم اين فيلم و گزارشات ديگر باعث بشه که اين مرتيکه
کابوي ابله الت دست کورپوريشن هاي بزرگ حد اقل دوباره انتخاب نشه . نانا
ديشب رفتم اين فيلم فارنهايت۱۱/۹ را ديدم .
اولا به همه ديدنش را توصيه ميکنم فيلميست بي نهايت با ارزش
و فکر کنم مايکل مور سرش واقعا زحمت کشيده و تحقيق وسيعي
کرده .
دوما براي نخستين بار تو امريکا تو سالن سينما ديدم که مردم در حين
ديدن يک فيلم با هم اينتر اکت ميکنند و برام خيلي جالب بود .
سوما وقتي ازسينما امدم بيرون به خودم گفتم صد رحمت به کلونياليزم
چون حد اقل اونا ميرفتن يک کشور را اشغال ميکردند و سروري ميکردند
اين سرمايه داري کثيف مادر قحبه براي فروش تانک و هليکوپتراش جنگ
راه ميندازه و مردم بيچاره را ميکشه باور کنيد صحنه هائي که از کشتار
مردم معمولي بيچاره عراق نشون ميداد وجشتناک بود وحشتناک.
و بعد اين سربازاي بيچاره جوان امريکائي که اونجا تازه دوزاريشون افتاده
که چه خبره و دارن فداي تخم ديک چيني و بوش ميشن و ايلوژنشون
ريخته يکيشون ميگفت من نميفهميدم که با کشتن يک انسان تو بخشي
از روح خودت را از دست ميدهي !
بهر حال اميدوارم اين فيلم و گزارشات ديگر باعث بشه که اين مرتيکه
کابوي ابله الت دست کورپوريشن هاي بزرگ حد اقل دوباره انتخاب نشه . نانا
To Pa Gondeh
We introduce ourselves
To Planets and to Flowers
But with ourselves
Have etiquettes
Embarrassments
And awes
پند
نکنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
گيرم تو هم خودتو به اب شور زدي
رفتي و اون کولي خانمو تور زدي
نانا چيه . نانا که ايمون نميشه - نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه .
نکنه تو جات وول بخوري
حرفاي ننه قمر خانم
يادت بره گول بخوري
گيرم تو هم خودتو به اب شور زدي
رفتي و اون کولي خانمو تور زدي
نانا چيه . نانا که ايمون نميشه - نون نميشه
اون يه وجب پوست تنش واسه فاطي تنبون نميشه .
دليل
ميدوني چرا ازت اين همه خوشم مياد
نه براي اينکه يونيک هستي
بلکه براي اينکه ادماي يونيک ديگه را هم (Exclusively ) براي خودت ميخواي
به اين معني که اونا را نه تو خونه روبروئي يا خونه بغلي نه حتي
در يک اطاق با خودت بلکه روي يک مبل نشسته کنارت تا با هم
خفه خون بگيرين و فقط به انچه ميگذره نگاه کنيد دروغ ميگم بگو ! نانا
ميدوني چرا ازت اين همه خوشم مياد
نه براي اينکه يونيک هستي
بلکه براي اينکه ادماي يونيک ديگه را هم (Exclusively ) براي خودت ميخواي
به اين معني که اونا را نه تو خونه روبروئي يا خونه بغلي نه حتي
در يک اطاق با خودت بلکه روي يک مبل نشسته کنارت تا با هم
خفه خون بگيرين و فقط به انچه ميگذره نگاه کنيد دروغ ميگم بگو ! نانا
گوزي در باد
خوب صد هزار مرتبه شکر که زمزمه هائي از طرف بعضي
از خانم هاي وبلاگ نويس بلند شده که بالاخره ميخوان
خودشون باشن !
صد هزار افرين و اينو بدونين که تا وقتي خودتون نباشين
و ادا اصول داشته باشين فقط مثل گوزي هستيد که تو
باد در ميره . نانا
خوب صد هزار مرتبه شکر که زمزمه هائي از طرف بعضي
از خانم هاي وبلاگ نويس بلند شده که بالاخره ميخوان
خودشون باشن !
صد هزار افرين و اينو بدونين که تا وقتي خودتون نباشين
و ادا اصول داشته باشين فقط مثل گوزي هستيد که تو
باد در ميره . نانا
Sunday, July 04, 2004
My misery is I can not relate to %99
of Humanity -- nana
of Humanity -- nana
چهار جولاي
ديشب با چند تا از اين دوستهاي امريکائيم داشتم بريج بازي ميکردم
بهشون گفتم :
ميدونيد براي هيچ کدوم از جشنها و روزهاي بخصوصتون از قلع و قمع
کردن درختهاي کاج براي مسيح تا چشم و چال هرچي بوقلمون رو در
اوردن تا عين لولوخورخوره شدن و همديگه رو ترسوندن تا شکلات تخمي
شکل قلب به هم دادن تا لوس بازي روز نه نه بابا در اوردن تا ...
اندازه يه سر سوزن ارزش قائل نيستم به غير از چهار جولاي
اين روز روز واقعي جشن گرفتنه
اين روز روز واقعي بشره
اين روز روز واقعي قدرت يه ملته
اين روز روز واقعي تو پوزه دشمن زدنه
اين روز روز واقعي از خود گذشتگي و ايثاره
اين روز روز واقعي احترام گذاشتن يه ملت به پيشينيانشه
اين روز روز.......... يکيشون گفت خوبه بسه کارتتو بازي کن !!!!! نانا
ديشب با چند تا از اين دوستهاي امريکائيم داشتم بريج بازي ميکردم
بهشون گفتم :
ميدونيد براي هيچ کدوم از جشنها و روزهاي بخصوصتون از قلع و قمع
کردن درختهاي کاج براي مسيح تا چشم و چال هرچي بوقلمون رو در
اوردن تا عين لولوخورخوره شدن و همديگه رو ترسوندن تا شکلات تخمي
شکل قلب به هم دادن تا لوس بازي روز نه نه بابا در اوردن تا ...
اندازه يه سر سوزن ارزش قائل نيستم به غير از چهار جولاي
اين روز روز واقعي جشن گرفتنه
اين روز روز واقعي بشره
اين روز روز واقعي قدرت يه ملته
اين روز روز واقعي تو پوزه دشمن زدنه
اين روز روز واقعي از خود گذشتگي و ايثاره
اين روز روز واقعي احترام گذاشتن يه ملت به پيشينيانشه
اين روز روز.......... يکيشون گفت خوبه بسه کارتتو بازي کن !!!!! نانا
تجربه
هنگامي که در نيويورک زندگي ميکردم روزي به اصرار دوستي امريکائي
که مردي بود بسيار عاقل و سرد و گرم چشيده و باسواد به ديدن يک
نمايشگاه عکس که از زنان خياباني فاحشه گرفته شده بود و بدبختي و
فلاکت انان را نشان ميداد رفتيم .
پس از ديدن عکسها بغضي گلوي مرا بشدت گرفته بود در حالتي کاملا
احساساتي از او پرسيدم ايا تو به عنوان يک مرد حاضر بودي با يکي از
اين زنان ازدواج کرده و او را از منجلاب رهائي بخشي .
گفت-- نه مگر من رسالت نجات بشريت را دارم تازه اگر اين رسالت را براي
خود قائل بودم هم سعي ميکردم به کسي کمک کنم که بر اثر کون گشادي
اسان ترين شورت کات را در زندگي انتخاب نکرده بود البته اگر بخواهم کمکي
به اين گونه زنان کنم ميتوانم پولي به گروه هائي که در راه بهبود شرايط
زندگي انان ميکوشند کمک کنم ولي نه چيزي بيشتر .
دوست عزيز کاملا اشتباه ميکني من نه تنها به فرد مورد اشاره تو شباهتي
نداشته و ندارم بلکه شايد بتوانم بگويم کمترين احساس سمپاتي را هم به
او دارم .
از نظر من همان گونه که افرادي وجود دارند که از خود اشعه اي از خوبي و
کمک به اطرافيان ساطع ميکنند فرد مورد اشاره تو از گونه افرادي است که
اشعه اي از فاجعه و تخريب از خود ساطع مينمايد من با اين گونه افراد در
زندگي تماس داشته ام و انان را مانند کف دست ميشناسم .
بارها به دوستانم در مورد اين گونه انسانها هشدار داده ام اگر من مانند ان
دوست امريکائي براي خود رسالتي قائل باشم ترجيح ميدهم وقف کمک
به کساني کنم که اگر از خود اشعه خوبي ساطع نميکنند حداقل اساسا
فاقد اشعه باشند نه انکه از خود اشعه مخرب پخش کنند .
در خاتمه بايد بگويم که من اين گونه افراد را صفت -Exhibitionist مينامم
و از انان
بشدت گريزانم . نانا
هنگامي که در نيويورک زندگي ميکردم روزي به اصرار دوستي امريکائي
که مردي بود بسيار عاقل و سرد و گرم چشيده و باسواد به ديدن يک
نمايشگاه عکس که از زنان خياباني فاحشه گرفته شده بود و بدبختي و
فلاکت انان را نشان ميداد رفتيم .
پس از ديدن عکسها بغضي گلوي مرا بشدت گرفته بود در حالتي کاملا
احساساتي از او پرسيدم ايا تو به عنوان يک مرد حاضر بودي با يکي از
اين زنان ازدواج کرده و او را از منجلاب رهائي بخشي .
گفت-- نه مگر من رسالت نجات بشريت را دارم تازه اگر اين رسالت را براي
خود قائل بودم هم سعي ميکردم به کسي کمک کنم که بر اثر کون گشادي
اسان ترين شورت کات را در زندگي انتخاب نکرده بود البته اگر بخواهم کمکي
به اين گونه زنان کنم ميتوانم پولي به گروه هائي که در راه بهبود شرايط
زندگي انان ميکوشند کمک کنم ولي نه چيزي بيشتر .
دوست عزيز کاملا اشتباه ميکني من نه تنها به فرد مورد اشاره تو شباهتي
نداشته و ندارم بلکه شايد بتوانم بگويم کمترين احساس سمپاتي را هم به
او دارم .
از نظر من همان گونه که افرادي وجود دارند که از خود اشعه اي از خوبي و
کمک به اطرافيان ساطع ميکنند فرد مورد اشاره تو از گونه افرادي است که
اشعه اي از فاجعه و تخريب از خود ساطع مينمايد من با اين گونه افراد در
زندگي تماس داشته ام و انان را مانند کف دست ميشناسم .
بارها به دوستانم در مورد اين گونه انسانها هشدار داده ام اگر من مانند ان
دوست امريکائي براي خود رسالتي قائل باشم ترجيح ميدهم وقف کمک
به کساني کنم که اگر از خود اشعه خوبي ساطع نميکنند حداقل اساسا
فاقد اشعه باشند نه انکه از خود اشعه مخرب پخش کنند .
در خاتمه بايد بگويم که من اين گونه افراد را صفت -Exhibitionist مينامم
و از انان
بشدت گريزانم . نانا
-Me from Myself - to banish
- Had I Art
Impregnable my Fortress
-Unto All Heart
-But since Myself- assault Me
How have I peace
Except by subjugating
?Consciousness
And since We're mutual Monarch
How this be
-Except by Abdication
?Me- of Me
- Had I Art
Impregnable my Fortress
-Unto All Heart
-But since Myself- assault Me
How have I peace
Except by subjugating
?Consciousness
And since We're mutual Monarch
How this be
-Except by Abdication
?Me- of Me
Saturday, July 03, 2004
اندکي بدي در نهاد تو
اندکي بدي در نهاد من
اندکي بدي در نهاد ما...-
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي ايد
ابريزي کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوتگاه عشقي باشد --
شهر را
از براي انکه به گنداب در نشيند
کفايت است . شاملو
اندکي بدي در نهاد من
اندکي بدي در نهاد ما...-
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي ايد
ابريزي کوچک به هر سراچه - هرچند که خلوتگاه عشقي باشد --
شهر را
از براي انکه به گنداب در نشيند
کفايت است . شاملو
دوست عزيزم پاگنده
پرسيده اي اگه نخواهي که ادم خوبه باشي بايد چيکار کني
سئوال بچگانه اي است زيرا هيچيک از ما نه ادم خوبه هستيم
و نه ادم بده
زيرا بدي و خوبي در وجود ما تواما شکل گرفته
ادم خوبه و ادم بده مال فيلمهاي هاليوود است .
ما يه مشت ادم سرگردون بد اقبال هستيم که سرنوشت ما را
از بد حادثه به گوشه و کنار پرتاپ کرده و متاسفانه چون عرصه به
همه ما تنگ است بيشتر اوقات يکديگر را مسبب اين ناملايمات
ميبينيم .
اين است لب مطلب و بس . نانا
پيک ايران
رئیس مجلس خبرگان : طبق دستور قران همه حق دارند اورانیوم را غنی سازی کنند
رئیس مجلس خبرگان : طبق دستور قران همه حق دارند اورانیوم را غنی سازی کنند
فوتبال
حالا که تب فوتبال داغه بهتره منم يه خاطره از فوتبال بنويسم
دقيقا نميدونم چند سالم بود شايد ده دوازده ساله .
بهر حال قرار بود تيم ملي اسرائيل با تيم ملي ايران در استاديوم
امجديه بازي کنه .
جو ضد اسرائيل بخاطر روابط خوب شاه با اسرائيل و مسائل فلسطين
خيلي قوي بود .
القانيان که يکي از سرمايه دارهاي بزرگ ايران بود و کليمي بود حدود
پنج شش هزار بليط خريده بود و مجاني بين کليمي ها پخش کرده بود
که برن تيم اسرائيل را تشويق کنند .
ولي کي جرات ميکرد تو يه استاديوم وسط يه مشت جوان که
چشمهاشون رو خون گرفته و دهانها کف کرده از تيم رقيب تو زمين
خود دفاع کنه !!!
پدرم مرا به امجديه برد و تصادفا کنار عده اي کليمي نشسته بوديم
خاطرم هست بغل دست من يه مرد کليمي ميانه سال خيلي سمپاتيکي
نشسته بود وچون من براي تيم ملي ايران زياد ابراز احساسات نميکردم
چون اساسا چيزي هم سرم نميشد و برام همه چيز بي تفاوت بود گاهي
لبخندي به من ميزد و اهي ميکشيد .
در موقعيت حساسي که تيم ملي ايران يه گل به تيم اسرائيل زد و فرياد
و خروش مردم به اسمان برخاست اين مرد کليمي نگاهي به من کرد و
اهي کشيد و گفت :
خدا کنه هر دوشون ببرن !!!!!!!! نانا
حالا که تب فوتبال داغه بهتره منم يه خاطره از فوتبال بنويسم
دقيقا نميدونم چند سالم بود شايد ده دوازده ساله .
بهر حال قرار بود تيم ملي اسرائيل با تيم ملي ايران در استاديوم
امجديه بازي کنه .
جو ضد اسرائيل بخاطر روابط خوب شاه با اسرائيل و مسائل فلسطين
خيلي قوي بود .
القانيان که يکي از سرمايه دارهاي بزرگ ايران بود و کليمي بود حدود
پنج شش هزار بليط خريده بود و مجاني بين کليمي ها پخش کرده بود
که برن تيم اسرائيل را تشويق کنند .
ولي کي جرات ميکرد تو يه استاديوم وسط يه مشت جوان که
چشمهاشون رو خون گرفته و دهانها کف کرده از تيم رقيب تو زمين
خود دفاع کنه !!!
پدرم مرا به امجديه برد و تصادفا کنار عده اي کليمي نشسته بوديم
خاطرم هست بغل دست من يه مرد کليمي ميانه سال خيلي سمپاتيکي
نشسته بود وچون من براي تيم ملي ايران زياد ابراز احساسات نميکردم
چون اساسا چيزي هم سرم نميشد و برام همه چيز بي تفاوت بود گاهي
لبخندي به من ميزد و اهي ميکشيد .
در موقعيت حساسي که تيم ملي ايران يه گل به تيم اسرائيل زد و فرياد
و خروش مردم به اسمان برخاست اين مرد کليمي نگاهي به من کرد و
اهي کشيد و گفت :
خدا کنه هر دوشون ببرن !!!!!!!! نانا
To Pa Gondeh
The veteran
When I was young and bold and strong
Oh,right was right, and wrong was wrong
My plume on high,my flag unfurled
I rode away to right the world
Come out , you dogs, and fight,said I-
But I am old , and good and bad
Are woven in a crazy plaid
I sit and say " The world is so
And he is wise who let it go
A battle lost,a battle won
"The difference is small,my son
Inertia rides and riddles me
.The which is called Philosophy
The veteran
When I was young and bold and strong
Oh,right was right, and wrong was wrong
My plume on high,my flag unfurled
I rode away to right the world
Come out , you dogs, and fight,said I-
But I am old , and good and bad
Are woven in a crazy plaid
I sit and say " The world is so
And he is wise who let it go
A battle lost,a battle won
"The difference is small,my son
Inertia rides and riddles me
.The which is called Philosophy
Friday, July 02, 2004
مراحل مرگ
ميگن هر مرگي براي انسان پنج مرحله داره
۱- خشم =anger
۲- انکار =denial
۳- چونه زدن=bargain
۴- افسردگي =depression
۵ - قبول =acceptance
ميگن هر مرگي براي انسان پنج مرحله داره
۱- خشم =anger
۲- انکار =denial
۳- چونه زدن=bargain
۴- افسردگي =depression
۵ - قبول =acceptance
شرايط خاص
پس از وقايع سي خرداد هنگامي که جو کشتار و وحشت توسط رژيم
جانيان اسلامي در سراسر شهر بوجود امد و هر روز خبر کشف يک
خانه تيمي مجاهدين و مقاومت انها و کشت و کشتار به گوش ميرسيد
يک روز جمعه ساعت ۵ صبح با صداي زنگ از خواب بيدار شدم
جواني بود که ان زمان دانشجوي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران بود
و پسر عموي يکي از دوستانم بود و يکي دوبار به اپارتمان من امده بود
سمپات سازمان چريک هاي فدائي خلق بود .
در را باز کردم بروي مبلي نشست و با چهره اي بسيار خسته و چشمان
پف کرده و صورتي که بخوبي نشان ميداد ۲۴ ساعت است نخوابيده .
قهوه اي درست کردم و برايش اوردم به من گفت که خيلي متاسف است
که مزاحم شده ولي مساله مرگ و زندگي است .
گفت که يکي از دختران دانشکده پزشکي که مجاهد بوده در درگيري خانه
تيمي تيري به پهلويش اصابت کرده ولي موفق به فرار شده و با بستن
چادر نمازي به دور کمر براي جلوگيري از خون ريزي به دليل قطع ارتباطش
با سازمان به در خانه من امده و کمک طلبيده و اکنون ۲۴ ساعت است
که در خانه من است و خون ريزي دارد و تب شديدي دارد و من اين ۲۴
ساعت را نخوابيده ام اولا احتياج به يک دکتر جراح دارم براي بيرون اوردن
گلوله دوما براي سرم و باقي داروها بايد کسي سر نسخه داشته باشد
که بتوان از داروخانه گرفت
مدتي فکر کردم و تنها دکتر مورد اعتماد من يکي از اقوامم بود که دکتري
خوش گذران و قمار باز و در تحليل نهائي شاه پرست به او گفتم من تنها
ميتوانم به اين فرد براي کمک رجوع کنم .
با يکديگر به در خانه اين دکتر رفتيم در را که گشود از بوي الکلي که شب
قبل خورده بود خفه شديم بهر حال به درون رفتيم و من ماجرا را برايش
گفتم در جوابم چيزي گفت که تا امروز شوکه هستم گفت:
اه اين که نميشه من خود را از طريق سازمان در اختيار قرار داده ام ديگه
قرار نيست که موارد پراکنده اينجوري هم بهم رجوع بشه !!!!!
باور کنيد نزديک بود دو شاخ روي سر من سبز بشه .
بهر حال سه نفري به خانه ان پسر جوان رفتيم و ان دختر معصوم را جراحي
کرد و ان پسر به داروخانه رفت و سرم و انتي بيوتيک گرفت و اورد .
اگرچه متاسفانه ان دختر بعد تر دستگير و توسط جانيان اسلامي اعدام شد
ولي قصدم از نوشتن اين مطلب اين است که بگويم .
در شرايط خاص مبارزه
دختر مجاهد تير ميخورد
به درخانه يک کمونيست براي کمک ميرود
ان کمونيست به در خانه يک ازادي خواه براي کمک ميرود
و ان دو به درخانه يک سلطنت طلب براي کمک ميروند
و همه اين چهار نفر با چهار ايده متفاوت حول محور يک هدف متحد ميشوند
پس احتمالا همگي ما ايراني ها در تحليل نهائي در شرايط خاص مبارزه قرار
است با يکديگر متحد شويم به نظر شما اينطور نيست . نانا
پس از وقايع سي خرداد هنگامي که جو کشتار و وحشت توسط رژيم
جانيان اسلامي در سراسر شهر بوجود امد و هر روز خبر کشف يک
خانه تيمي مجاهدين و مقاومت انها و کشت و کشتار به گوش ميرسيد
يک روز جمعه ساعت ۵ صبح با صداي زنگ از خواب بيدار شدم
جواني بود که ان زمان دانشجوي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران بود
و پسر عموي يکي از دوستانم بود و يکي دوبار به اپارتمان من امده بود
سمپات سازمان چريک هاي فدائي خلق بود .
در را باز کردم بروي مبلي نشست و با چهره اي بسيار خسته و چشمان
پف کرده و صورتي که بخوبي نشان ميداد ۲۴ ساعت است نخوابيده .
قهوه اي درست کردم و برايش اوردم به من گفت که خيلي متاسف است
که مزاحم شده ولي مساله مرگ و زندگي است .
گفت که يکي از دختران دانشکده پزشکي که مجاهد بوده در درگيري خانه
تيمي تيري به پهلويش اصابت کرده ولي موفق به فرار شده و با بستن
چادر نمازي به دور کمر براي جلوگيري از خون ريزي به دليل قطع ارتباطش
با سازمان به در خانه من امده و کمک طلبيده و اکنون ۲۴ ساعت است
که در خانه من است و خون ريزي دارد و تب شديدي دارد و من اين ۲۴
ساعت را نخوابيده ام اولا احتياج به يک دکتر جراح دارم براي بيرون اوردن
گلوله دوما براي سرم و باقي داروها بايد کسي سر نسخه داشته باشد
که بتوان از داروخانه گرفت
مدتي فکر کردم و تنها دکتر مورد اعتماد من يکي از اقوامم بود که دکتري
خوش گذران و قمار باز و در تحليل نهائي شاه پرست به او گفتم من تنها
ميتوانم به اين فرد براي کمک رجوع کنم .
با يکديگر به در خانه اين دکتر رفتيم در را که گشود از بوي الکلي که شب
قبل خورده بود خفه شديم بهر حال به درون رفتيم و من ماجرا را برايش
گفتم در جوابم چيزي گفت که تا امروز شوکه هستم گفت:
اه اين که نميشه من خود را از طريق سازمان در اختيار قرار داده ام ديگه
قرار نيست که موارد پراکنده اينجوري هم بهم رجوع بشه !!!!!
باور کنيد نزديک بود دو شاخ روي سر من سبز بشه .
بهر حال سه نفري به خانه ان پسر جوان رفتيم و ان دختر معصوم را جراحي
کرد و ان پسر به داروخانه رفت و سرم و انتي بيوتيک گرفت و اورد .
اگرچه متاسفانه ان دختر بعد تر دستگير و توسط جانيان اسلامي اعدام شد
ولي قصدم از نوشتن اين مطلب اين است که بگويم .
در شرايط خاص مبارزه
دختر مجاهد تير ميخورد
به درخانه يک کمونيست براي کمک ميرود
ان کمونيست به در خانه يک ازادي خواه براي کمک ميرود
و ان دو به درخانه يک سلطنت طلب براي کمک ميروند
و همه اين چهار نفر با چهار ايده متفاوت حول محور يک هدف متحد ميشوند
پس احتمالا همگي ما ايراني ها در تحليل نهائي در شرايط خاص مبارزه قرار
است با يکديگر متحد شويم به نظر شما اينطور نيست . نانا
Thursday, July 01, 2004
رزباد
در پاريس کافه هاي بخصوصي هست که تقريبا غير از دانشجو ها و
روشنفکرا کسي نميشناسه و نميره چون خيلي محيط خاصي داره
يکي از ان کافه ها که بيشتر شبيه باره تا کافه که ان سالهائي که من
انجا بودم پاتوق بود اسمش رزباد بود .
در سال ۱۹۷۴ شبي در رزباد با يک مرد کامبوجيائي که در پاريس درس
ميخواند و از سران جنبشهاي دانشجوئي بود و بسيار بسيار باسواد
اشنا شدم مدتي گپ زديم و چون ان روزها بيشتر دانشجويان
کامبوجيائي به کامبوج برگشته بودند و قدرت گرفتن پل پوت خيلي به
هيجان اورده بودشون از او پرسيدم خيال بازگشت به وطن نداري .
نگاهي به من کرد و گفت نه انها هم که رفته اند يا بزودي باز خواهند
گشت يا به اغوش مرگ خواهند شتافت .
اين روزها خيلي به ان مرد کامبوجي فکر ميکنم و ويژن منحصر به فردش
وقايعي که در ايران ميگذره خيلي بو داره هيچکس نميدونه چه خواهد
شد بعضي وقتها احساس ميکنم همه شرايط براي ظهور بناپارت يا
يک قلدر نظامي داره فراهم ميشه .
يادمه يه خبرنگاري از مائو تسه تونگ پرسيد نظرت راجع به انقلاب کبير
فرانسه چيه
مائو پاسخ داد :
هنوز زوده که ادم بگه !!!!!!!
در مورد انقلاب اسلامي هم بنظر ميرسه ما بايد بگيم هنوز زوده که
نظر بديم !!!!! نانا
در پاريس کافه هاي بخصوصي هست که تقريبا غير از دانشجو ها و
روشنفکرا کسي نميشناسه و نميره چون خيلي محيط خاصي داره
يکي از ان کافه ها که بيشتر شبيه باره تا کافه که ان سالهائي که من
انجا بودم پاتوق بود اسمش رزباد بود .
در سال ۱۹۷۴ شبي در رزباد با يک مرد کامبوجيائي که در پاريس درس
ميخواند و از سران جنبشهاي دانشجوئي بود و بسيار بسيار باسواد
اشنا شدم مدتي گپ زديم و چون ان روزها بيشتر دانشجويان
کامبوجيائي به کامبوج برگشته بودند و قدرت گرفتن پل پوت خيلي به
هيجان اورده بودشون از او پرسيدم خيال بازگشت به وطن نداري .
نگاهي به من کرد و گفت نه انها هم که رفته اند يا بزودي باز خواهند
گشت يا به اغوش مرگ خواهند شتافت .
اين روزها خيلي به ان مرد کامبوجي فکر ميکنم و ويژن منحصر به فردش
وقايعي که در ايران ميگذره خيلي بو داره هيچکس نميدونه چه خواهد
شد بعضي وقتها احساس ميکنم همه شرايط براي ظهور بناپارت يا
يک قلدر نظامي داره فراهم ميشه .
يادمه يه خبرنگاري از مائو تسه تونگ پرسيد نظرت راجع به انقلاب کبير
فرانسه چيه
مائو پاسخ داد :
هنوز زوده که ادم بگه !!!!!!!
در مورد انقلاب اسلامي هم بنظر ميرسه ما بايد بگيم هنوز زوده که
نظر بديم !!!!! نانا
بسیار خوب مهناز
پیامت را گرفتم خوشحالم که عقل خود را بکار گرفتی
اسمش را هرچی میخواهی بذار
نصیحت دوست یا هرچه ....
تنها تمامش کن . از توجه ات متشکرم . نانا
پیامت را گرفتم خوشحالم که عقل خود را بکار گرفتی
اسمش را هرچی میخواهی بذار
نصیحت دوست یا هرچه ....
تنها تمامش کن . از توجه ات متشکرم . نانا
Subscribe to:
Posts (Atom)