بتي بو !
پشه و شیر ؛
پشّه ای گردان چو گردی در فضا
پشت ِ یال ِ شیری افتاد از قضا
بسکه آن ناچیز خودبینیش بود
پیش ِ خود بر شیر سنگینیش بود
لحظه ای نگذشته با شیر ِ کلان
گفت آن مسکین ِ لاغر : کای فلان
گر تو را بر یال سنگینیم مـــا
بازگو تا بیـش ننشـینیـم مـــــا
شیر گفت : از این زمان تا هر زمان
هرکجایی، هرچه می خواهی ، بمان
گر نه خود گفتی به یالم جسته ای
من ندانستم کجا بنشسته ای
سروده ی ِ مهدی حمیدی ِ شیرازی
با الدرود و السلام به الدوستان الگرامي البي الصبر
جانم براتيان بگويد که فکر کردم کمي اين اشعار خانه مان سوز
را برايتان بشکافم يعني جر واجري ابتدا به دهان گشاد حميدي
مادرجنده شاعر
و سپس ريدماني اسهالي به اين سه برادر آب منگلي سر گذر
مادرجنده بزنم
اين حميدي مادرجنده دقيقا شاعر مزه دهان شما مادرجندگان
است
زيرا تمامي مدت مشغول خايه مالي بود درست مثل شما او
از خر و گاواني مانند خود خايه ميماليد شما از خودتان
يعني خلبان کوني به مخلوق ميگويد کاپيتان اهب !! و انگشت
به خلبان ميگويد مثلني هارون الرشيد و مخلوق هم به دخو
ميگويد تو خود حافظ هستي !!!!!!!!
بنابراين برادران خوني - اسپرمي گذر آب منگل شاعر مورد علاقه
خود را يک کون ليس انتخاب کرده و از او شعري آوردند
و در اين شعر نميدانم ناگهان چه اتفاق عجيبي سر زد که
کل شيران با گرفتن تخم ها و زيپ کردن دهان هاي گه ريزشان
فرار کرده
و پشه اي که آنان وجودش را حس نميکردند سر و مورو گنده
عينهوني بتي بو با اون چشم هاي درشت که حرص آدمو
در مياورد
وايستاده و ميگه - پس اين شير گوزوها چي شدن ؟؟؟؟؟؟؟؟نانا
No comments:
Post a Comment