سرود آن که برفت
و آن کس که بر جای ماند - شاملو

بر موجکوب پست
که از نمک دریا و سیاهی شبانگاهی سرشار بود
باز ایستادیم ٬
تکیده
زبان در کام کشیده ٬
از خود رمیدگانی در خود خزیده
به خود تپیده ٬
خسته
نفس پس نشسته
به کردار از راه ماندگان

در ظلمت لبشورساحل
به هجای مکرر موج
گوش فرا دادیم
و درین دم
سایه توفان
اندک اندک
آئینه شب را کدر می کرد
در آوار مغرورانه شب
آوازی بر آمد
که نه از مرغ بود و
نه از دریا ٬
و در این هنگام
زورقی شگفت انگیز
با کناره بی ثبات مه آلود
پهلو گرفت
که خود از بستر و تابوت
آمیزه ئي وهم انگیز بود
نه زورقی بر گستره دریا
که پنداشتی کوهی ست استوار
به پهنه دشتی
و در دل شب قیرین
چندان به صراحت آشکار بود
که فرمان ظلمت را
پنداشتی
در مقام او
اعتبار نیست
و چالاک بدان گونه می خزید
که تابوتی ست
پنداشتیش بر هزاران دست
همه حاکمیت بود و فرمان بود
که گفتی
پروای بی تابی سیماب آسای موج و خیزابش نیست

پس
پدرم
زورقبان را آواز داد
و او را
در صدا
نه امیدی بود و
نه پرسشی ٬
پنداشتی
که فریادش
نه خطابی
که پاسخی است

و پاسخ زورقبان را شنیدم
بر زمینه امواح همهمه گر ٬
که صریح و برنده
به فرمانی می مانست
آنگاه پاروی بلند را
بر کف زورق نهاد
و بی آن که به ما در نگرد
با ما چنین گفت :
- تنها یکی ٬
آن که خسته تر است .
و صخره های ساحل
گرد بر گرد ما
سکوت بود و پذیرش بود

و بر تاس باژگونه
از آن پیش تر
که سایه توفان
صیقل نیلگونه را کدر نماید ٬
آرامش هشیار گونه چنان بود
که گفتی
خود از ازل
وسوسه نسیمی هرگز
در فواصل این آفاق
به پرسه گردی
بر نخاسته است

<>
پس پدرم
به جانب زورقبان
فریاد کرد :
- اینک
دو تنیم
ما
هر دو سخت
کوفته
چرا که سراسر این ناهمواره را
به پای
در نوشته ایم
خود در شبی این گونه
بیگانه با سحر
( که در این ساحل پرت
همه چیزی
به آفتاب بلند
عصیان کرده است )
باری -
و از پایان این سفر
ما را
هم از نخست
خبر بود
و این باخبری را
معنا
پذیرفتن است
که دانسته ایم و
گردن نهاده ایم
و به سر بلندی اگر چند
در نبردی این گونه موهن و نابشایست
به استقامت
پای افشرده ایم
( چونان باروی بند دژی در محاصره
که به پایداری
پای
می فشارد )
دیگر اکنون
ما را
تاب تحمل خویشتن نیست .

هم در این ساحل ویران بود ٬
دریغا
که توان و زمان ما
در جنگی چنین ذلت خیز
به سر آمد
و کنون
از آن که چون روسبیان وازده
با تن خویش
همبستر شویم
نفرت می کنیم و
دلازردگی می کشیم
در این ویرانه ظلمت
دیگر
تاب بازماندمان نیست

زورقبان دیگر باره گفت
( تنها یکی
آن که خسته تر است
دستور چنین است )
و پلاس ژنده ئي را که بر شانه های استخوانیش افتاده بود بر سر کشید
گفتی که مهی که بر پهنه دریای گندیده بی تاب آماس می کرد
آزار
می برد
و در این هنگام نگاه من از تار و پود ظلمت گذشت
و در رخساره او نشست
و دیدم که چشمخانه هایش از چشم و نگاه تهی بود
و قطره های خون
از حفره های تاریک چشمش
بر گونه های استخوانی وی فرو می چکید
و غرابی را که بر شانه زورقبان نشسته بود
چنگ و منقار
خونین بود
وگرد بر گرد ما
در موجکوب پست ساحلی
هر خرسنگ
سکوت پذیرشی بود

پدرم دیگر باز
به سخن در آمد و
این بار
دیگر چنان که گفتی او خود مخاطب خویش است :
( - کاهش
کاهیدن
کاستن
از درون کاستن ....)
شگفت آمدم که سپاهی مردی دست به شمشیر
عیار الفاظ را
چه گونه
در سنجش قیمت مفهوم هر یک
به محک می تواند زد !
و او
هم از آن گونه
با خود بود :
( کاستن
از درون کاستن
کاسه
کاسه ئي در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش
آری
هم از این جاست
فاجعه
کاغاز می شود
به خویش اندر شدن
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت
و نیکبختی -
دردا
دردا
دردا
که آن نیز
خود
سرگردانی دیگری ست
در قلمروی دیگر :
میان دو قطب حمق
و وقاحت )

<>
پس دشنامی تلخ به زبان آورد و فریاد کرد :
(- گرچه در این دام چاله تقدیر امید سپیده دمی نیست ٬ از برای آن کس که
فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است
سپیده دمان
خطری ست
بس عظیم
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن ٬
و غریو خلق
که ( - آنک فاتح
آنک سردار فاتح !)
که اگر شرمساریش از خلق نباشد
باری شرمساری از خود چه تواند کرد
لاجرم از آن پیش تر که شب به سپیدی گراید
می باید
تا ازین لجه خوف و پریشانی
بگذرم )

آنگاه به زورق در آمد
که آمیزه ئي وهم انگیز
از بستر و تابوت
بود و
پروای بی تابی سیماب آسای موج و خیزابش نه
پس پهنه پارو
بر تهیگاه آب
تکیه کرد
و زورق
به چالاکی
بر دریای تیره سرید ٬
چالاک و سبکخیز
از آن گونه
که تابوتی ست
پنداشتیش
بر هزاران دست
من
تنها و حیرت زده ماندم
بر موجکوب پست
که گرد بر گرد آن
هر خرسنگ
سکوتی بود و پذیرشی بود
و در ظلمت دم افزون ساحل مه گیر
که از هجاهای مکرر امواج انباشته بود
چشم بر زورق رعب انگیز
دوختم
که امیدی از دست جسته را می مانست
و به استواری
کوهی را مانند بود
بر پهنه دشتی
و پروای بی تابی سیمابگونه موج و خیزابش نبود

دریغا
که توان و زمان ما
در جنگی چنین ذلت خیز
به سر آمد
و کنون
از آن که چون روسبیان وازده
با تن خویش
همبستر شویم
نفرت می کنیم و
دلازردگی می کشیم
در این ویرانه ظلمت
دیگر
تاب بازماندمان نیست

زورقبان دیگر باره گفت
( تنها یکی
آن که خسته تر است
دستور چنین است )
و پلاس ژنده ئي را که بر شانه های استخوانیش افتاده بود بر سر کشید
گفتی که مهی که بر پهنه دریای گندیده بی تاب آماس می کرد
آزار
می برد
و در این هنگام نگاه من از تار و پود ظلمت گذشت
و در رخساره او نشست
و دیدم که چشمخانه هایش از چشم و نگاه تهی بود
و قطره های خون
از حفره های تاریک چشمش
بر گونه های استخوانی وی فرو می چکید
و غرابی را که بر شانه زورقبان نشسته بود
چنگ و منقار
خونین بود
وگرد بر گرد ما
در موجکوب پست ساحلی
هر خرسنگ
سکوت پذیرشی بود

پدرم دیگر باز
به سخن در آمد و
این بار
دیگر چنان که گفتی او خود مخاطب خویش است :
( - کاهش
کاهیدن
کاستن
از درون کاستن ....)
شگفت آمدم که سپاهی مردی دست به شمشیر
عیار الفاظ را
چه گونه
در سنجش قیمت مفهوم هر یک
به محک می تواند زد !
و او
هم از آن گونه
با خود بود :
( کاستن
از درون کاستن
کاسه
کاسه ئي در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش
آری
هم از این جاست
فاجعه
کاغاز می شود
به خویش اندر شدن
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت
و نیکبختی -
دردا
دردا
دردا
که آن نیز
خود
سرگردانی دیگری ست
در قلمروی دیگر :
میان دو قطب حمق
و وقاحت )

<>
پس دشنامی تلخ به زبان آورد و فریاد کرد :
(- گرچه در این دام چاله تقدیر امید سپیده دمی نیست ٬ از برای آن کس که
فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است
سپیده دمان
خطری ست
بس عظیم
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن ٬
و غریو خلق
که ( - آنک فاتح
آنک سردار فاتح !)
که اگر شرمساریش از خلق نباشد
باری شرمساری از خود چه تواند کرد
لاجرم از آن پیش تر که شب به سپیدی گراید
می باید
تا ازین لجه خوف و پریشانی
بگذرم )

آنگاه به زورق در آمد
که آمیزه ئي وهم انگیز
از بستر و تابوت
بود و
پروای بی تابی سیماب آسای موج و خیزابش نه
پس پهنه پارو
بر تهیگاه آب
تکیه کرد
و زورق
به چالاکی
بر دریای تیره سرید ٬
چالاک و سبکخیز
از آن گونه
که تابوتی ست
پنداشتیش
بر هزاران دست
من
تنها و حیرت زده ماندم
بر موجکوب پست
که گرد بر گرد آن
هر خرسنگ
سکوتی بود و پذیرشی بود
و در ظلمت دم افزون ساحل مه گیر
که از هجاهای مکرر امواج انباشته بود
چشم بر زورق رعب انگیز
دوختم
که امیدی از دست جسته را می مانست
و به استواری
کوهی را مانند بود
بر پهنه دشتی
و پروای بی تابی سیمابگونه موج و خیزابش نبود

با من سخنی نگفت
حتی
دستی به وداع
بر نیاورد
و حتی به وداع
نگاهی
به جانب من
نکرد
کوهی بود گوئي
یا صخره ئي پایاب
بر ساحلی بلند
و از ما دو کس
آن که بر آب بی تاب دریا می گذشت
نه او
که من بودم
و در این هنگام زورقی لنگر گسیخته را می مانستم
که بر سرگردانی جاودانه خویش
آگاه است ٬
نیز بدین حقیقت خوف انگیز
که اگاهی
در لغت
به معنی گردن نهادن است و پذیرفتن
در آواز مغرورانه شب ٬ آوازی بر آمد
که نه از مرغ بود و نه از دریا
و بار خستگی تبار خود را همه
من
بر شانه های فرو افتاده خویش
احساس کردم .
حتی
دستی به وداع
بر نیاورد
و حتی به وداع
نگاهی
به جانب من
نکرد
کوهی بود گوئي
یا صخره ئي پایاب
بر ساحلی بلند
و از ما دو کس
آن که بر آب بی تاب دریا می گذشت
نه او
که من بودم
و در این هنگام زورقی لنگر گسیخته را می مانستم
که بر سرگردانی جاودانه خویش
آگاه است ٬
نیز بدین حقیقت خوف انگیز
که اگاهی
در لغت
به معنی گردن نهادن است و پذیرفتن
در آواز مغرورانه شب ٬ آوازی بر آمد
که نه از مرغ بود و نه از دریا
و بار خستگی تبار خود را همه
من
بر شانه های فرو افتاده خویش
احساس کردم .


No comments:
Post a Comment