Sunday, January 20, 2008


ترازو !


امروز برام یه اتفاقی افتاد که بعدش خیلی خندیدم
گفتم برای شما هم بنویسم


راستش من از خیلی جوانی یک عادت عجیب داشتم که اون
این بود که اگه یه مشت آدم یا بچه !!!!دور هم میگفتند و شادی
میکردند و میخندیدند ابدا کاری به کارشون نداشتم و ترجیح
میدادم که مرغ خودمو بخورم

ولی همچی که دو نفر باهم بلند حرف میزدند فوری و فوتی عین
فضول ها با اینترست کامل میرفتم وسط ببینم (( حق )) با کیه ؟

چون برای خودم هی این مبحث خاک بر سر مرده شور برده لکنتی
(( عدالت )) را در مورد آدم ها در فکرم تمرین میکردم
اساسا نگاهم به پیرامونم همین دنبال شر گشتن بود که بروم
وسط و به ا صطلاح خودم ریش سفیدی !!!! کنم .

محال و ممکن بود در ایران بین لات و لوت ها حتی کتک کاری
بشود و من رهگذر مث خر خودم را وسط نندازم به جان خودم

یک بار حتی با طرفین دعوا که دو تا لات خاک کوبی بودند و سر
تخته نرد دعواشان شده بودم به داخل قهوه خانه رفتم و مانند
یک قاضی بالای سرشان ایستادم و نصیحتشان کردم

معمولا هم سخنانم را خطاب به هر دو طرف دعوا با این جمله
شروع میکردم

- بسه ...بسه ....خیلی هر دوتون خوشبخت هستید کتک کاری
هم میکنید !!!!!!!!!!خاک بر سرها

و هر دو ناگهان در من شخصی بی طرف میافتند که به میزان خبط
و خطای هریک کاری نداره میدونه که تقصیر هر دو است !!!!!!!این
کتک کاری و کمی نرم میشدند

حالا من از این میان مردم پریدن ها ماجراها دارم که یکی از یکی
خنده دارتر است به جان نانا

و این کار را دقیقا در امریکا هم میکنم بی برو برگرد صدای بلند
دعوا بشنوم جفت پا اون وسط هستم

با این مقدمه کوتاه و مختصر امروز رفته بودم سوپر مارکت که
نزدیکی های در متوجه شدم دم ماشین های نوشابه اتوماتیک
بیرون سوپر یک پسر جوان سیاه پوست و یک دختر جوان سیاه
پوست که بچه خیلی کوچکی در بغل داشت سر هم فریادهای
جانخراش میزنند و زنک زار زار هم گریه های سوزناک میکرد

چه از این بهتر پریدم وسط اول بچه را از بغل زن گرفتم و هر دو
را کنار نیمکتی نشاندم و گفتم یکی یکی به من بگید چی شده

دخترک با گریه گفت - این به من اتهام میزنه که رفتم خونه یه
دودی ( دود یعنی یارو ) و باهاش خوابیدم
رویم را به پسرک کردم و گفتم :

- خوب رفته و خوابیده که رفته خوابیده حالا مگه چی شده ؟

یه دفه مثل دیوونه ها بلند شد و گفت ـ این جنده خانم این
بچه را که معلوم نیست باباش کیست برداشته اومده خونه
من و شده دوست دختر من
در حالی که من خرج خودشو و بچه را میدم رفته خونه یکی
از برادرها ( سیاه ها بهم میگن برادرز ) و فاکش کرده
مامانم گفته این خوب نیست جدا شو ازش

گفتم به مامانت چه مربوطه ؟ تو این دختر را دوست داری یا نه ؟

و تا این را گفتم پشتش را به من کرد و شلوارش را کامل کشید
پائین و با خشم نام دختر را که روی یکی از لمبرهایش خالکوبی
کرده بود به من نشان داد و گفت - پس این چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که من بعد از حیرت کوچکی از خنده منفجر شدم و با خنده های
وحشتناک من هر دو شروع به خندیدن کردند و بچه کوچولو
در آغوش من زد زیر گریه بلند !!!!!!!!

خلاصه که قضیه اساسا حل شد رفت چون دخترک هم گفت :

- مگه خودتو مچت رو توی پارک با دختره نگرفتم که میفاکیدید !!!!


تحمل دعوا و جنگ ابلهانه پتی آدم ها با هم را ندارم باید برم وسط
حتی اگر همه مرا مسخره کنند نمیتوم کنار بایستم میگم الانه
یه حقی ناحق میشه به ولای ترازو ...........کیل بیل فرمانده

No comments: