
کلکسیون !
بعله ...گفتم بروم سر این دوستمان الیزه که گویا کمی
جوش آورده و پستی نهاده که به محض خواندن گفتم
لازم است باهاش کمی گپ بزنم
کل پستت را کمی دکتر علفانه برایت میشکافم و نظراتم
را به عنوان یک عدد دکتر علفی گه اخلاق برایت میگویم
انتخاب با خودت است :
((2008
و آن خلاء لعنتی ...
درون من حفرهای هست، سیاه و عمیق و بلعنده. حفرهای که متریال پر
کردناش فیلم است یا کتاب یا عشق یا تفریح و الواطی یا بودن با دوستان یا
درس و کار و خواب و خوراک و سک.س و فان و وبلاگ و ایمیل و خرید و خلاصه
یک ماجرایی، کاری؛ حسی، چیزی ... حفرهای که از صبح که چشم باز میکنم
باید دنبال چیزی باشم برای پر کردناش، بدوم و بدوم و عین معتادها دنبال
ذرهای از یکی از اینها که گفتم بگردم تا این لامصب را پر کنم که یک
لحظه اگر خالی بماند، خلاء وحشتناکش خودم را میبلعد. و تازه بدبختی
بیشترش میدانید کجاست؟))
عرضم به خدمت شریفت در درون تمامی انسان ها بی کم وکاست از این
حفره های تو وجود دارد که سعی در - پر کردنش - هریک به شکلی میکنند
هیچ چیز عجیبی نیست این عدم علاقه با خویش تنها ماندن هم ٬ همه ما فرار
میکنیم از خودمان پریود
((از این خلاء است که میترسم، که همیشه ترسیدهام. که همیشه
تصورم این
بوده و دیدهام همه چیز هم که عالی و پرفکت و فان و به کام دل باشد،
شب
که بهخانه میآیی، لنزها را در میآوری، آرایش روز را از پوستت پاک
میکنی و در آینه به خودت نگاه میکنی، حفرهی لامصب یکهو خالی
میشود.
هر چه هم که در طول روز انواع خوراکهایش را تحویلاش دادهباشی،
بالاخره
خالی میشود. حالا اگر کیفیت خوراکی که بهاش دادهای بالا باشد
دیرتر و
اگر پایین باشد زودتر، ولی سوختوسوز ندارد. خالی میشود و یکهو تو
میمانی با سیاهچالهای مملو از خلاء در درونات که خودت را میکشد،
هم
به کسر و هم به ضم ک. راست است، اعتراف میکنم که من هنوز
نمیتوانم با
خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. ))
تمامی سرگرمی هائی که به عنوان پر کردن خلا نوشته ای کاریست درست
خوب و عاقلانه که انسان به هر شکلی فنومن های مختلف دور و بر خود
را تجربه کند
رفتن به میهمانی و جمع و سینما و تاتر و کافه و اپرا نه تنها بد نیست بلکه
لازم است
تمامی نکته این است که تو به عنوان شاگرد من باید در تمامی این جمع ها
برای خودت شخصی و روانی یک محدودیت بگذاری بر این قرار:
هر هنگام در اوج توجه همه هستی و متکلم الوحده ناگهان مرا یاد آوری و
این سخن را که :
بلافاصله از سخنگوئي و بلبل زبانی دست کشیده و با معذرت خواهی به
توالت رفته و در آنجا به خودت بگوئي خر دوباره مرا برداشته باید خود را
کنترل کنم حرف دیگر نزم و به باقی گوش دهم
اگر این کار را بکنی شب هنگام که داری لنزت را در میاوری جز خودت که
خودت خوب میشناسی و کسلت میکند افرادی دیگر هم اظهار نظرهائی
کرده اند و مسائلی گفته اند که تو تازه میتوانی به آنها فکر کنی و تجریه
و تحلیل کنی و مغز - های پرت - را مشغول !!!!!!!!!!!! ذلیل مرده
تمامی اعمالی را که قبلا میکردی بکن ولی هر زمان یادت آمد که داری
زیاده روی میکنی مانند شاگردی خوب که معلمی اخمو دارد فوری و
فوتی جلوی خودت را بگیر
((چیزی باید باشد،
جاندار یا بیجان که من بتوانم خودم را، یا دقیقتر این خلاء درون را
تحمل کنم. راست است که من خیلی وقتها سیگار صدم را بیمیلانه
روشن
کردهام که دستهایم را بدانم کجا بگذارم. گور پدرتان که از این جملهها
امتیاز خواهید گرفت که تعمیمهای بیربطاش بدهید .. خیلی وقتها
عصبی و
بدون ذرهای حس گرسنگی، خودکشیوار محتویات یخچال را دورم چیدهام و
خوردهام تا سر مغزم را شلوغ کنم و از فکر کردن به آن خلاء لعنتی فرار
کنم. راست است که من را نمیشود با خودم بدون هیچ و هیچ چیز
دیگری تنها
گذاشت و این گمانم نبود همان چیزی باشد که بهاش میگویند استغنا یا
حتا
بلوغ. گور پدرش که به نظر خیلی بیچاره و مستاصل میآید، راست است.))
این چیز دخترم بهت میگویم توجه به دیگران نام دارد که خلا را پر میکند
میدانم که تقریبا همه را ناکامل میدانی
برای این ضعف ......باید با اینترست به پیش پا افتاده ترین انسان ها تا
مهم ترینشان (( واقعا )) از صمیم قلب اینترست پیدا کنی
یعنی خودت را وادار کنی که بروی توی نخ و سخنان مثلنی بقال محل
که اساسا چشمت تا قبل از این او را ندیده است
((از همین است که همیشه ترسیدهام. که همیشه تصورم از حال و آینده زنی
بوده قوی و شاد و سرپا و مستقل که در تمام طول روز انرژی میدهد و
میگیرد و میرود و میآید و زندهگی میکند و آخر شب به تصویر خالی خودش
درون آینه خیره میشود، با حفرهای سیاه و بلعنده در قفسهی سینه.))
رک و راست میخوام بهت یک هدیه به شکل پند بدم
اگه شروع کنی بی رحمانه راست گوئی و رک گوئی را ........من با خودت
شرط میبندم کمتر از یک ماه دیگر هرگز خلائی تا آخر عمر نخواهی داشت
حسابت را با مخ دو روی متظاهر کلیشه همه مردم دیگر ....تصفیه صلا الا
نانائی کرده ای رفته پی کارش
نترس رک و راست تمامی نظرت را بی پرده بگوی و اگه سه نفر دورت
ماندند میشوند همان کسانی که ترا همین که هستی قبول دارند
تظاهر و دروغ را یک سره بذار زیر کونت و بشاش بهش پریود
((زندگیام اینروزها شده ماراتنی طاقتفرسا: از صبح که بیدار میشوم تمام
تلاشام را میکنم که مثبت باشم و پرانرژی و خوشبخت. و چهچیز مسخرهتر
از آنکه سعی کنی خوشبخت باشی، که حس زنهایی بهام دست میدهد که
شوهرشان معشوقه گرفته و مذبوحانه هر شب برایش شام شاهانه میپزند و
آرایش و لباس لوند و دلبرانه میکنند و میپوشند و تا یازدهشب به
انتظار آقا مینشینند و به هر چیزی چنگ میاندازند تا ظرف شکسته را بند
بزنند ..))
با این قسمت سخنانت که به تحقیر گفته ای کلی مساله دارم که برایت مینویسم
به دلیل نگاهی که من به سکس از نظر مردان و سکس از نظر زنان دارم و قدیمی
است یعنی مکتب کهنه
از نظر من زن و مردی که کودک دارند اگر به هم بی وفائی کنند و با هم زندگی
کنند بسیار انسان های شرافت مند و عاقلی هستند
و نام کارشان خیانت نیست
حال اگر یکی از دو طرف که این عمل را نکرده این کار را خیانت بداند همانا ابلهی
است که سرنوشت یک پیوند محکم خانوادگی و کودکان را با والدین فدای حس
خودخواهی و تحقیر خود میکند و به زیر کاسه لگد میزند
من از این که زنان ایرانی عمدتا مظلوم به قول خودشان واقع میشوند و شوهر
بی وفا را تحمل میکنند بسیار شادم و معتقدم این زنان زنانی عاقل هستند
واقعیت به ما میگوید که مردان اگر برای گفتن تسلیت زن برادر خود را در بغل
گیرند و بوی خوب بدهد تحریک جنسی میشوند !!!!!
پس چنین غریزه مطلقا فیزیکی و حیوانی ....... چرا باید یک زندگی را کامل
بهم بزند ؟
پس هرگز زنانی را که ...بایت د بولت کرده اند کم و خوار نشمار تازه نیازهای
زنان به مردان کاملا متفاوت است همان گونه که نیازهای مردان به زنان کاملا
متفاوت است
((ولی خودم میدانم که وا دادن به این خالی بودن و اندوه و خمودگی
جاری در درون بیشتر ویرانم خواهد کرد و من اساسن هیچوقت آدمی نبودهام
که جلوی چیزی وا بدهم. میگفتم، از صبح لبخند را مینشانم کنج لبهایم و
شوخی و خنده و انرژی و ادای آدمهای مثبت خوشبخت را درمیآورم، که باید
جدن برای این همه صرف انرژی برای خوشبخت بودن به من کاپی، مدالی چیزی
بدهند. به زور همنشینی با دوستان و جلفبازی و خنده و شوخی و تفریح و
الواطی نقاب شادی را تا شب روی صورتام حفظ میکنم، و شب که میشود
انرژی
مضاعفی که از صبح برای خوشبخت بودن صرف کردهام میرسد به زیر صفر و
نقاب خندان با صدای مهیبی ترک میخورد و میافتد و من در خلوت خودم فرو
میریزم و بدل میشوم به دخترک خاموش خمودهی پریشان خالیای که
هستم. تو
بگیر مثال گربهای که از صبح تا شب زیر آفتاب لم میدهد و خودش را
میلیسد و رضایتمندانه خرخر میکند (میدانم همه را نمودهام با این قدر
تشبیه و تمثیل آوردنام چه در نوشتن و چه در زندگی واقعی!) و شب یک هو
باران میگیرد و گربهی مذکور میماند خیس و پشمها چسبیده به تن و
لرزان. زیر باران کز کرده، منتظر که صبح شود تا دوباره امیدوارانه بخزد
زیر آفتاب .. و این وسط فقط عاشق همین پررویی و از میدان به در نرفتن و
امیدوار بودن گربهام هستم ..))
بسیار خوب ....دردت را جدی بودن کمی میتواند درمان کند
شما در هر کجای عالمی و به هر کاری مشغولی به فرمان من از امروز
روزی سه ساعت را باید با خودت کاملا خلوت کنی
این سه ساعت را باید کامپیوترت را خاموش و تلفنت را قطع و به افراد بگوئی
مزاحمت نشوند
در اطاق را از داخل ببند و پرده ها را بکش و یک عدد شمع روشن کن و چهار زانو
بنشین و به نور شمع خیره شو
هر اتفاقی برایت افتاد و هر فکری در کله ات رخ داد را بعد از یک ساعت به روی
کاغذی بنویس
و یک ساعت بعد تر را روی تختت دراز بکش و به این تجربه و آن نوشته فکر کن
اگر قابل چاپ بود در وبلاگت چاپ کن اگر نه خیلی خصوصی بود برای خودت
کلکسیون کن تا بعد بهت بگم ................................نانا علفی
No comments:
Post a Comment