برای عشاقگذران
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم ٬ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بهاری به بهاری دیگر

آه ٬ اکنون دیریست
که فرو ریخته در من ٬ گوئی
تیره آواری از ابر گران
چو میامیزم ٬ با بوسه تو
روی لبهایم ٬ میپندارم
میسپارد جان عطری گذران

آن چنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا مینگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را ٬ سر شار از برگ
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش
آب روان می نگرم

شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار فراموش کنم
تو چه هستی ٬
جز یک لحظه ٬
یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟
بگذار
که فراموش کنم
فروغ فرخزاد
No comments:
Post a Comment