
انگاسی
خواست انگاسی ابله که به ده
زودتر بر گردد از جای رمه .
بی خبر از ره دور اندیشی
ز رفیقان ٬ همه ٬ گیرد پیشی .
دید کان ابر سبک خیز ترک
از خر اوست بسی تیز ترک
از فراز کمر کوه بلند
جست و پا بر سر آن ابر افکند .
بعد چون شد ٬ نه به کس مکتوم است ٬
من نمی گویم و پر معلوم است .
بینوا شوق سواری بودش
شوق ٬ ره سوی عدم بنمودش .
هرکه برگشت به ده از ره گشت
او ز ده رفت و دگر باز نگشت .
زود می خواست به مقصود رسید
تا ابد چهره ی مقصود ندید .
ابلهی را هم از اینسان سختی ست
فکر ابله ٬ سبب بدبختی ست .
آنکه نابیند نزدیک به خویش
نتواند که بود دور اندیش .
No comments:
Post a Comment