
خاطره !
ای الهی که داغت به وسط جیگرم بمونه
و تیکه تیکه تیکه بشوی که با این مطلب
مرا وادار کردی که برای همه خاطره ای
خنده دار بنویسم
تو در پایان این مطلب مانند ببری شجاع انتقاد از خود کرده ای
و گفته ای زمانی فریب کیانوری را در ایران خورده بوده ای
واویلا که برات که از سازمان چریک ها بوده ای یک ماجرا مینویسم
که از خنده غش کنی به جان شریفم
عرضم به خدمتت که در زمان فرقه دموکرات آذربایجان دو نفر از
افسران توده ای خلبان ایرانی هر یک یک هواپیما دزدیده و به
تبریز میروند و بعد از شکست هر دو به مسکو رفته و پناهنده
در دامان استالینیست ها میشوند
یکی از آنان بعد از چند سال به ایران بر میگردد و به شاه میگوید
جرمم را میکشم و میرود زندان و خلاصه بعد از چند سال بیرون
میاید و برای خود مشغول کار و زن و بچه میشود
دیگری مردی بود که ابتدا در
مسکو زن گرفت و ماند و بعد از ده سال ناگهان ضد کمونیست
شد و از فرانسه تقاضای پناهندگی کرد و در فرانسه زندگی
کرد و به روس ها و کمونیزم شوروی هی فحش میداد و به
فرانسوی ها هم هی فحش میداد که دموکراسیشان قلابی
است
بالاخره انقلاب گه و شاش اسلامی در ایران شد و او هم با خیل
فلک زدگان ممنوع الورود به ایران بازگشت و شد سمپات
چریک های فدائی خلق
او هفته ای یک روز در دانشگاه تهران برای بچه چریک های مثل
تو کلاس تدیس مارکسیزم - لنینیزم راه می انداخت و در این
کلاس بدون این که خودش بداند همه چریک ها را تبدیل به توده ای
میکرد به جان شریفم
زیرا او چیزی الا همان که توده ای ها به او آموخته بودند نمیدانست
و در عمل هنگامی هم که از تفکر توده ای نفرت یافته بود باز همه
را توده ای میکرد و میفرستاد توی جامعه شاش و گه و خون قاطی
ایران اون روزها
یادش بخیر که هرکی میتوانست !!!!!از صدمه زدن به ایران ابدا ابائی
نکرد
ولی پارتی تمام شده و صندلی ها رفته روی میزها و موقع کار
واقعی ما ایرانیان فرا رسیده است مگه نه ورپریده ؟؟؟؟؟؟؟ نانا زولا
No comments:
Post a Comment