مائیم قدیم عشق بارهباقی دگران همه نظاره
نظاره گیان ملول گشتند
ماند این دم گرم شعله خواره
انگشت نما و شهره گشتیم
چون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالی
وان نیز برون رفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستند
با هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدند
چون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام غرق گشتند
اندر دریای بی کناره
مولانا