مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدستوان حیات باصفای با وفا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر ٬ بشناسمش
کو بدین شیوه بر ما بارها مست آمدست
می فریبم مست خود را او تبسم میکند
کین سلیم القلب را بین کز کجا مست آمدست
آنکسی را می فریبی کز کمینه حرف او
آب و آتش بیخود و خاک و هوا مست آمدست
عشق بیچون بین که جانرا چون قدح پر میکند
روی ساقی بین که خندان از بقا مست آمدست
یار ما عشقست و هرکس در جهان یاری گزید
کز الست این عشق بی ما و شما مست آمدست
مولانا