Wednesday, September 19, 2012


شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
بسی اشتر بجست از هر سوی آن کرد بیابانی

چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار ره
دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

در آخر چون در آمد شب بجست از خواب و دل پر غم
بر آمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی

بنور مه بدید اشتر میان راه استاده
ز شادی آمدش گریه بسان ابر نیسانی

خداوندا در این منزل بر افراز از کرم نوری
که تا گم کرده خود را بیابد عقل انسانی


مولانا