.بودم اما من به کار خود
.همچنان با خاطر خرم
اژدهای سرکش غران
برد دورم از دیاران
سوی تنگ اندر هم افتاده
.دره های پر سموم هیبت ماران
.جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید
سنگ هر سنگی عبث با سنگ دیگر, تنگی آورده
.کینه می ورزید
و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود
.که دهد با آن جهنمهای کینه های دیرین مانده اش را وفق
هرچه در آنجا پی این بود
.که بدارد زندگی را بیشتر سنگین
.چشمهای سبز ماران , چون زمرد می درخشید
منظر آنان مرا بر یاد می آورد
.از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد
.همچنان با خاطر خرم
اژدهای سرکش غران
برد دورم از دیاران
سوی تنگ اندر هم افتاده
.دره های پر سموم هیبت ماران
.جایگاهانی که بنیاد زمین از خوف می لرزید
سنگ هر سنگی عبث با سنگ دیگر, تنگی آورده
.کینه می ورزید
و دمی حتی در آنجا کینه ور شیطان بد جوهر نه حاضر بود
.که دهد با آن جهنمهای کینه های دیرین مانده اش را وفق
هرچه در آنجا پی این بود
.که بدارد زندگی را بیشتر سنگین
.چشمهای سبز ماران , چون زمرد می درخشید
منظر آنان مرا بر یاد می آورد
.از عذاب و قهر طبعی که خموش و سرد می گردد
نیما یوشیج


No comments:
Post a Comment