عشق مرا برهمگان برگزید
آمد و مستانه رخم را گزید
شکر کزان کان زر جعفری
روی مرا نادره گازی رسید
باد تکبر اگرم در سرست
هم ز دم اوست که در من دمید
کرد مرا خشم مه و بر رخم
گنبد نیلی سره نیلی کشید
قفل خداییش بسی خون که ریخت
خونش بریزیم چو آمد کلید
هیچ شکاری نرهد زان صیاد
کو ز سگیهای سگ تن رهید
ای خرف پیر جوان شو ز سر
تازه شد از یار هزاران قدید
وی بدن مرده برون آ ز گور
صور دمیدند ز عرش مجید
مولانا
No comments:
Post a Comment