اندر باب
شعر و شاعری
شعر و شاعری
با درود
امیدوارم شعری را که برای پاپ واتیکان
نهادم خوانده باشید و به تاریخ زندگی
ادوارد بلیک دقت کافی کرده باشید
او حداقل دوهزار و یکصد و سی و نه روز
قبل این شعر را سروده . برای من که شعر
واقعی و شاعر واقعی را خیلی دوست میدارم
او و تمامی شاعران واقعی را همگی صاحب
ویژن راجع به آینده میدانم
مانند همین آقای ادوارد بلیک یا خانم امیلی
دیکنسون یا بسیاری دیگر
نهادم خوانده باشید و به تاریخ زندگی
ادوارد بلیک دقت کافی کرده باشید
او حداقل دوهزار و یکصد و سی و نه روز
قبل این شعر را سروده . برای من که شعر
واقعی و شاعر واقعی را خیلی دوست میدارم
او و تمامی شاعران واقعی را همگی صاحب
ویژن راجع به آینده میدانم
مانند همین آقای ادوارد بلیک یا خانم امیلی
دیکنسون یا بسیاری دیگر
امروز میخواهم شعر یک شاعر ویژن دار ایرانی
به نام احمد شاملو را برایتان کمی کالبد
شکافی کنم تافهم بالایتان را بالاتر ببرم
پس دقت کنید ورپریده های فضول
ناگفته نگذارم که این آخرین شعر شاملو
قبل از مرگش است
به نام احمد شاملو را برایتان کمی کالبد
شکافی کنم تافهم بالایتان را بالاتر ببرم
پس دقت کنید ورپریده های فضول
ناگفته نگذارم که این آخرین شعر شاملو
قبل از مرگش است
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
خسته
بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
هرچند جنگی از این فرسایندهتر نیست،
که پیش از آنکه باره برانگیزی
آگاهی
که سایهی عظیمِ کرکسی گشودهبال
بر سراسرِ میدان گذشته است:
تقدیر از تو گُدازی خونآلوده در خاک کرده است
و تو را دیگر
از شکست و مرگ
گزیر
نیست.
که پیش از آنکه باره برانگیزی
آگاهی
که سایهی عظیمِ کرکسی گشودهبال
بر سراسرِ میدان گذشته است:
تقدیر از تو گُدازی خونآلوده در خاک کرده است
و تو را دیگر
از شکست و مرگ
گزیر
نیست.
از خودش میگوید و از سایه عظیم کرکسی
که قبل و بعد از او در زندگی اش چمباتمه
زده و او را جز شکست و ناامیدی مفری نمانده
ایده ئولوژی کمونیستی را میگوید
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نَسبَم با یک حلقه به آوارگانِ کابل میپیوندد.
نامِ کوچکم عربیست
نامِ قبیلهییام تُرکی
کُنیَتَم پارسی.
نامِ قبیلهییام شرمسارِ تاریخ است
و نامِ کوچکم را دوست نمیدارم
(تنها هنگامی که تواَم آواز میدهی
این نام زیباترین کلامِ جهان است
و آن صدا غمناکترین آوازِ استمداد).
او از نامش که عربی است
و از فامیلش که ترکی است
و از اصلیت اش که پارسی است
میگوید و از نام و نام فاملیش
شرمزده است
تنها وقتی زنی که عاشقش است او
را صدا میزند نامش را دوست دارد
و صدای غم انگیز استمداد آن زن
در شبِ سنگینِ برفی بیامان
بدین رُباط فرود آمدم
هم از نخست پیرانه خسته.
در خانهیی دلگیر انتظارِ مرا میکشیدند
کنارِ سقاخانهی آینه
نزدیکِ خانقاهِ درویشان.
(بدین سبب است شاید
که سایهی ابلیس را
هم از اول
همواره در کمینِ خود یافتهام).
میگوید شبی برفی و دل گیر بدنیا آمدم
از همان نخست پیرو خسته
این خانه دلگیر کنار سقا خانه اسلامی
و خانقاه درویشان که شاخه ای از اسلام
هستند
و بدین دلیل از نخست سایه شیطان را
در کمین خود یافته است
در پنجسالگی
هنوز از ضربهی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم
و با شغشغهی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمیبالیدم
بیریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتادهتر از خاطرهی غبارآلودِ آخرین رشتهی نخلها بر حاشیهی آخرین خُشکرود.
هنوز از ضربهی ناباورِ میلادِ خویش پریشان بودم
و با شغشغهی لوکِ مست و حضورِ ارواحیِ خزندگانِ زهرآگین برمیبالیدم
بیریشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتادهتر از خاطرهی غبارآلودِ آخرین رشتهی نخلها بر حاشیهی آخرین خُشکرود.
در پنجسالگی
بادیه بر کف
در ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب میدویدم
پیشاپیشِ خواهرم که هنوز
با جذبهی کهربایی مرد
بیگانه بود.
بادیه بر کف
در ریگزارِ عُریان به دنبالِ نقشِ سراب میدویدم
پیشاپیشِ خواهرم که هنوز
با جذبهی کهربایی مرد
بیگانه بود.
در پنج سالگی در میان هیاهوی زهراگین خزندگان
مشغول بزرگ شدن بی هیچ ریشه ای بودم
در پنج سالگی در ریگزار سراب پیشاپیش خواهرم
که با جاذبه کهربائي مردان بیگانه بود میدویدم
در پنجسالگی به دنبال سراب که در
آن بودم جلوتر از خواهرم میدویدم
زیرا مرد میباید از زن جلوتر باشد
مشغول بزرگ شدن بی هیچ ریشه ای بودم
در پنج سالگی در ریگزار سراب پیشاپیش خواهرم
که با جاذبه کهربائي مردان بیگانه بود میدویدم
در پنجسالگی به دنبال سراب که در
آن بودم جلوتر از خواهرم میدویدم
زیرا مرد میباید از زن جلوتر باشد
نخستینبار که در برابرِ چشمانم هابیلِ مغموم از خویشتن تازیانه خورد ششساله بودم.
و تشریفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگینْرقص
و داردارِ شیپور و رُپرُپهی فرصتسوزِ طبل
تا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد.
و تشریفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرایشِ خاموشِ پیادگانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگینْرقص
و داردارِ شیپور و رُپرُپهی فرصتسوزِ طبل
تا هابیل از شنیدنِ زاری خویش زردرویی نبرد.
میگوید که شش ساله بوده که شاهد کتک خوردن هابیل
مظلوم توسط خودش بود م
زیرا قابیل یعنی برادرش یعنی خودش
اشاره اش به خانه ای است که نزدیک پادگان ارتش
بوده و یک روز صبح با صدای رپ رپه طبل از خواب بر
میخیزد و به میدان پادگان میرود و و گروهبانی
مشغول زدن سربازی بدبخت بوده است را می بیند
مظلوم توسط خودش بود م
زیرا قابیل یعنی برادرش یعنی خودش
اشاره اش به خانه ای است که نزدیک پادگان ارتش
بوده و یک روز صبح با صدای رپ رپه طبل از خواب بر
میخیزد و به میدان پادگان میرود و و گروهبانی
مشغول زدن سربازی بدبخت بوده است را می بیند
بامدادم من
خسته از با خویش جنگیدن
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب
خستهی کویر و تازیانه و تحمیل
خستهی خجلت از خود بردنِ هابیل.
دیری است تا دَم بر نیاوردهام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید
صفِ پیادگانِ سرد آراسته استخسته از با خویش جنگیدن
خستهی سقاخانه و خانقاه و سراب
خستهی کویر و تازیانه و تحمیل
خستهی خجلت از خود بردنِ هابیل.
دیری است تا دَم بر نیاوردهام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فریادی برآرم
که سرانجام اینک شیطان که بر من دست میگشاید
و پرچم
با هیبتِ رنگین
برافراشته.
تشریفات در ذُروهی کمال است و بینقصی است
راست در خورِ انسانی که برآنند
تا همچون فتیلهی پُردودِ شمعی بیبها
به مقراضش بچینند
در برابرِ صفِ سردَم واداشتهاند
و دهانبندِ زردوز آماده است
بر سینی حلبی
کنارِ دستهیی ریحان و پیازی مُشتکوب.
آنک نشمهی نایب که پیش میآید عُریان
با خالِ پُرکرشمهی اَنگِ وطن بر شرمگاهش
وینک رُپرُپهی طبل:
تشریفات آغاز میشود
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعرهیی بیپایان تُف کنم.
من بامدادِ نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکّوی تحقیر
شرفِ کیهانم من
تازیانهخوردهی خویش
که آتشِ سیاهِ اندوهم
دوزخ را از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرتم را به نعرهیی بیپایان تُف کنم.
من بامدادِ نخستین و آخرینم
هابیلم من
بر سکّوی تحقیر
شرفِ کیهانم من
تازیانهخوردهی خویش
که آتشِ سیاهِ اندوهم
دوزخ را از بضاعتِ ناچیزش شرمسار میکند
میگوید در وجودم دوزخی از خشم و اندوه است
که جهنم واقعی را از حقارتش خجالت زده میکند
باقی شعر که وصف حال کنونی مردم ایران است نیازی به کالبد شکافی ندارد تک تک
مردم ایران تجربه اش کرده اند
باقی بقایتان - نانا زولا
در بیمارستانی که بسترِ من در آن به جزیرهیی در بیکرانگی میمانَد
گیج و حیرتزده به هر سویی چشم میگردانم:
این بیمارستان از آنِ خنازیریان نیست.
سلاطونیان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بینشاطند.
جذامیان آزادانه میخرامند، با پلکهای نیمجویده
و دو قلب در کیسهی فتق
و چرکابهیی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پَر بر سرنیزهها
به گردگیریِ ویرانه.
راهروها با احساسِ سهمگینِ حضورِ سایهیی هیولا که فرمانِ سکوت میدهد
محورِ خوابگاههاییست با حلقههای آهن در دیوارهای سنگ
و تازیانه و شمشیر بر دیوار.
اسهالیان
شرم را در باغچههای پُرگُل به قناره میکشند
و قلبِ عافیت در اتاقِ عمل میتپد
در تشتکِ خلاب و پنبه
میانِ خُرناسهی کفتارها زیرِ میزِ جراح.
اینجا قلبِ سالم را زالو تجویز میکنند
تا سرخوش و شاد همچون قناری مستی
به شیرینترین ترانهی جانت نغمه سردهی تا آستانِ مرگ
که میدانی
امنیت
بلالِ شیرْدانهییست
که در قفس به نصیب میرسد،
تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کَفَت نهد
و قوطی مُسکنها را در جیبِ روپوشت:
ــ یکی صبح یکی شب، با عشق!
□
اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها میگذرد
و در آشپزخانه
هماکنون
دستیارِ جراح
برای صبحانهی سرپزشک
شاعری گردنکش را عریان میکند
(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعشکشی که به گورستان میرود
مردگانِ رسمی هنوز تقلایی دارند
و نبضها و زبانها را هنوز
از تبِ خشم کوبش و آتشی هست.
□
عُریان بر میزِ عمل چاربندم
اما باید نعرهیی برکشم
شرفِ کیهانم آخر
هابیلم من
و در کدوکاسهی جمجمهام
چاشتِ سرپزشک را نوالهیی هست.
به غریوی تلخ
نواله را به کامش زهرِ افعی خواهم کرد،
بامدادم آخر
طلیعهی آفتابم.
:max_bytes(150000):strip_icc()/dickinson-x-3072437-56aa27855f9b58b7d0010acf.jpg)
No comments:
Post a Comment