اجنه !!!!!
سیزده چهارده ساله بودم روزی که از مدرسه به خانه
آمدم برادرم که کوچک بود با چشمان سیاه کمی
هیجان زده به استقبالم آمد و گفت :
- نانا گوگوش یه آهنگ ترسناک خونده !!!!!!!
گفتم نه بابا چی میگه ؟
گفت - میگه اونجا کیه کیه پشت دیوار کیه سایه شو من
می بینم ...قبلش هم میگه که یه صدای پا میاد !!!!!!
اون زمان بچه گی کرم خودمون رو ترسونادن داشتیم ( از فعل
خود را ترسو نانوندن میاد ورپریده ها !!!!!!!)
هی فیلم های ترسناک می دیدیم کتاب های تخمی ترسناک
شر و ور میخوندیم و بگیر و برو
دیشب نشسته بودم تمامی درها هم بسته بود و هوا هم
داخل عالی داشتم کتاب میخوندم که احساس کردم گلدان
عظیم گیاهی که دارم برگهای بالایش تکانی خورد
کمی به سقف و دور و بر نگاه کردم و گفتم بادی از جائی نمیاد
به هر حال به خواندن ادامه دادم و دوباره شاخه های بالا بی
هیچ دلیلی شروع به تکان خورد شدیدتر
کمی توجهم جلب شد پاشدم رفتم دور و بر بالا و پائین و همه را
با دقت نگاه کردم و چیزی نبود
دوباره نشستم و این بار راستش کمی جا خوردم از تکان ها و با
سرعت به طرف گلدان رفتم و وقتی با دقت عقابی نگاه کردم کله
سبز یکی از این مارمولک ها را روی یک شاخه دیدم که بدنش
عینهون یک برگ سبز در کل گلدان حل شده بود و زیر گلویش هم
باد کرده نبود
خیلی خوشگل بود ولی گرفتمش و انداختمش بیرون که بره کمی
هوای باران خورده بخوره شادمان بشه و مزاحم مطالعه من هم
نباشه
این هم از ماجرای اجنه در شه نانا ................نانا زولا
No comments:
Post a Comment