
کشف !
کتابی راجع به سارتر را مشغول خواندن هستم و تصمیم
گرفتم برایتان گاهی بخشی را ترجمه کنم :
جنگ قلابی ۱۹۳۹-۱۹۴۰ ابدا جنگ نبود
از پدران و پدر بزرگان و عموهای خود مردان جوان فرانسوی
راجع به جنگ اول جهانی شنیده بودند و به همین دلیل منتظر
سیمهای خاردار و دشمنانی که با جشم ببینند ٬ برخوردهای
نزدیک ٬ و قهرمانی سربازها بودند
بیش از نه ماه سربازان منتظر ماندند منتظر حمله آلمان ها
ماندند
این دوران مانند یک تعطیلات خسته کننده بی هدف و منفعلانه
بود
آنها با ورق بازی میکردند ٬ کتاب میخواندند ٬ از مترس های خود
برای هم میگفتند بدون این که درک کنند چه بر اطراف آنان و بر
خود آنان میاید
سارتر نوشت :
من اینجایم در عمل یک سرباز ٬ ولی نه یک جنگنده برای خودم
بادکنک به هوا میفرستم و بعد با دوربین تعقیبشان میکنم برای
کتاب جدیدم تمامی زمانی را که بخواهم در اختیار دارم
مشغول به مقاله ای به نام انعکاس مرگ
هستم که برای جبهه ملی مقاومت بفرستم
او ادامه میدهد :
- خوب ...این من بودم با لباس سربازی ئی که به اندازه ام
نبود محاصره شده توسط مردانی با همان لباسهای من
ما با پیوندی که نه فامیلی بود و نه دوستی ولی به شدت مهم
به هم متصل بودیم
ما همه رلی در این تاتر داشتیم و این رل به ما از بیرون محول شده
بود
و همه ما تنها چند مایل با آلمانی ها فاصله داشتیم که در کمپ آنها
هم عده ای مانند ما مشغول به بیکاری بودند
ولی عده ای مشغول طرح نقشه حمله
درست در همین لحظه ناگهان من کشف کردم
که جزئی از یک انبوه
انسانی هستم که به آنها همه یک رل احمقانه را برای بازی داده اند
فعلنی بسه تا بعد ......................نانا زولا
No comments:
Post a Comment