Friday, November 30, 2007


همان الاغ ماندی !


میدونی میرزا پیکوفسکی این پستت و سخنانی که نوشته ای
به حدی
رقت آور بود برایم که نتوانستم از پاسخی بهت خود داری کنم
حیفم میاد وقت چون طلایت را تلف کنی حداقل حال که در کانادا
ساکن شده ای

بگذار به سبک خودم جر واجری سخنانت را بدهم شاید فهمت
رفت بالا





((اولين خاطره‌ای که در ذهنم از کتاب دارم برمی‌گردد به شايد شش
هفت سالگی. پدربزرگم مهمان خانه‌ی نقلی‌مان بود٬ نشسته بود و
پدر آمد پيشش و دستش کتاب «دو حرف» مسعود بهنود بود و با
ذوق به پدربزرگم گفت اين کتاب تازه چاپ شده٬ نويسنده‌اش مسعود
بهنود است و او هم عينک ته‌استکانی‌اش را در آورد که کتاب را ببيند.))





کودک هفت ساله یک خورده بورژوای کانفورمیست که با خوشحالی
الاغ گونه ای کتاب یک بی سواد ابله شترگاو پلنگ را از دکه کتاب فروشی
میخرد و به خانه میبرد و کودک بدبخت خود را از هفت سالگی با نام نحس
نا مقدس یک شارلاتان بی سواد تمام عیار که به دلیل مرگ و کشتار و
فرار نخبگان ایرانی ناگهان میشود یک چشم شهر کوران آن هم با مالیدن
خایه های بخشی از ملایان

میشود قهرمان تو خاک بر سر ترک خر الاغ که دانشگاه ها رفته ای و هنوز
مشغولی ولی با شنیدن نامش مانند قاطری ترک از خطه تبریز آب از لک
ولوچه گهیت سرازیر میشود من به این میگویم درجا زدن از هفت سالگی
تا نره خری بین بیست و سی

همه اش هم همان پدر است مقصرش والسلام الاغی متوسط الاغی
متوسط تر پرورش میدهد حتی اگر به کانادا بفرستدش



((اين شد که اولين نويسنده‌ای که نامش يادم ماند مسعود بهنود شد و
شايد علاقه پدر و مادرم به او در اين کم‌اثر نبود.))




به به به به خوش به حالمون باشد که مادرت هم قاطر ماده ای چون
پدرت بوده که ؟





(( اين همه سال هم دلم می‌خواست از نزديک ببينمش و آن موقع که پای من
تبريزی به تهران و نمايشگاه کتاب و اين حرف‌ها باز شد دير شده بود. ))




نه خیرا میرزای خر دوبله ....همان زمانی که چشمت به نام کتاب بهنود زیر
بغل بابای قرمساق کانفورمیستت افتاد دیر شده بود دیری ابدی برایت !!!!




((امشب به بهانه تئاتر بالاخره فرصتش دست داد و آن حس آشنا که بروم
جلو چه بگويم؟ بعد هم دست و پايت را گم کنی و ترجيح بدهی در همان
صحبت چند دقيقه‌ای کمتر حرف بزنی بيشتر گوش بدهی به صدای گرم
بهنود و روايتش از خالق بودن نويسنده و خواننده. ديدارش انگار اين
گوشه‌ی دنيا قسمت بود٬ نه در خانه.))





ای خاک تمامی عالم بر سر پسری تبریزی که از تبریز به تهران میاید و
ا زتهران به مونترال که مرکز فرهنگی کانادا و نقطه رسیدن فرهنگ اروپا
به فرهنگ امریکا است و به دیدن تاتر لاشه کپکی بی سوادی که
حتی یک نویسنده درجه هشت هم نیست میرود و از (( ابهت )) این
پیس اف شت بی سواد ابله شارلاتان زبانش به ته ته په ته می افتد

ترک خری بیش نیستی ! به ولای قاطرهای قبرسی





((«حجاب» روايتی سريع بود از رمانی بلند با آدم‌ها و داستان‌های هر
کدام هر قدر که در يکی دو ساعت می‌شود گفت. تماشايش لذت‌بخش
بود که جان گرفته بودند و می‌گريستند و فرياد می‌زدند. دلم باز برای
«خانوم» تنگ شد٬ همان‌طور که برای «امينه» تنگ شد.

دم‌نوشت: يک تکه اين داستان هم ديدن نيکان بود و داد و هوار مشترک
و خنديديم. تورنتو به ديدن گذشت٬ ديدن سايه‌ی سرزنده٬ رفيق سپهر
و چند دوست ديگر.))




ریدم به حجاب و خانوم و امنیه و خودت و بهنود


ای خاک تمام عالم بر سرت کنند نفهم بی شعور که (( زمین خوردگی ))
روی پیشانی یک یکتان نقش بسته است

الاغ نفهم تو در کانادا هستی نه در دهات اردبیل

و هنوز ..........در انتخاب ابله مورد علاقه ات از هفت سالگی تجدید
نظر نکرده ای .....من بهش میگم درجا زدن فکری ....بگو چشم
و زر مفت نزن ............کیل بیل فرمانده

No comments: