Sunday, December 30, 2007




نیما


دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان همخانه ٬ آه از این بد انگیزی !
داغ حسرت می گدازد باقی عمر مرا هر دم !
من ز راه خود بدر بودستم آیا ؟
فاش کردم رازهائی را
یا نگفتم آنچه کان شاید ...
شمعی آیا بر سر بالینشان روشن شد از دستم ؟
زیر کله ی سرد شب در راه
لکه خونی به کس دادم نشانی ؟
سخت می ترسم که این خاموش فرتوت
سقف بشکافد ٬
بر سر من !
خاکدان همچون دل عفریت مردن گنده دارد تن
در بر من !
هر زمان اندیشم از من در جهان چیزی نماند غیر آهی
هم به همچند سری مو ٬ راه جستن
در بساط خشک خارستان نیابم نقشه ی راهی .


ای رفیق رنج بینوائی !
از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان این راه را دادی درازی ؟
از همان ره روبه گلگشت دیاران باز گردان این تن سرگشته ات را
باشد آن روزی که وقتی از رهش چوپان پیری باز یابد کشته ات* را
و (( سناور )) که طلای زرد را ماند بهنگام گل خود ٬
بگسلد از خنده هایش بر مزار تو گلوبند .



* کشت و کار

No comments: