
شاملو
و شما که به سالیانی چنین دور دست به دنیا آمده اید
- خود اگر هنوز دنیائی به جای مانده باشد
و (( کتابی )) که شعر مرا در آن بخوانید - !
خفت ارواح ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید
اگر مبدا خراب آبادی هستیم
که نامش دنیا است !
ما بسی کوشیده ایم
که چکش خود را
بر ناقوس ها و دیگچه ها فرود آریم ٬
بر خروس قندی بچه ها
و بر جمجمه پوک سیاستمداری
که لباس رسمی بر تن آراسته .-
ما بسی کوشیده ایم
که از دهلیز بی روزن خویش
دریچه ئی به دنیا بگشائیم .-

ما آبستن امید فراوان بوده ایم ٬
دریغا که به روزگار ما
کودکان
مرده به دنیا می آیند !
اگر دیگر پای رفتن مان نیست ٬
باری
قلعه بانان
این حجت با ما تمام کرده اند
که اگر میخواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
می باید با ابلیس قراری ببندیم

آمدن از روی حسابی نبود و
رفتن
از روی اختیار
کدبانوی بی حوصله
آینه را
با غفلتی از سر دلسردی
بر لب رف نهاد

ما همه عذراهای آبسنیم :
بی آن که پستان های مان از بهار سنگین مردی گل دهد
زخم گلمیخ که به تیشه سنگین
ریشه درد را در جای عیساهای اندهگین مان به فریاد آورده است
در خاطره مادرانه ما به چرک اندر نشسته
و فریاد شهیدشانبه هنگامی که بر صلیب نادانی خلق
مصلوب می شدند :
(( ای پدر ٬ اینان را بیامرز
چرا که ٬ خود نمی دانند
که با خود چه می کنند !)) ................ادامه دارد

No comments:
Post a Comment