
شبانه های تلخ شاملو
قصدم آزار شماست !
اگر این گونه به رندی
با شما
سخن از کامیاری خویش در میان میگذارم ٬
- مستی و راستی -
به جز آزار شما
هوائي
در سر
ندارم !

اکنون که زیر ستاره دور
بر بام بلند
مرغ تاریک است
که می خواند ٬-
اکنون که جدائی گرفته
سیم از سنگ و حقیقت و رویا
و پناه از توفان را
بردگان فراری
حلقه بر دروازه سنگین زندان اربابان خویش باز کوفته اند ٬

و آفتاب گردان های دو رنگ
ظلمتگردان شب شده اند ٬
و مردی و مردمی را
همچون خرما و عدس به ترازو می سنجند
با وزنه های زر ٬

و هر رفعت را
دستمایه
زوالی ست ٬
و شجاعت را قیاس از سیم و زری می گیرند
که به انبان کرده باشی ٬-
اکنون که مسلک
خاطره ئی بیش نیست
یا کتابی در کتابدان ٬
و دوست
نردبانی است
که نجات از گودال را
پا بر گرده او می توان نهاد
وکلمه انسان
طلسم احضار وحشت است و
اندیشه آن
کابوسی که به رویای مجانین می گذرد ٬-

ای شمایان !
حکایت شادکامی خود را
من
رنجمایه جان ناباورتان می خواهم ...........ادامه دارد


No comments:
Post a Comment