Sunday, January 06, 2008


شاملو


عصر عظمت های غول آسای عمارت ها
و دروغ
عصر رمه های عظیم گرسنگی
و وحشتبارترین سکوت ها
هنگامی که گله های عظیم انسانی به دهان کوره ها می رفت
( و حالا اگه دلت بخواد
می تونی با یه فریاد
گلوتو پاره کنی :
دیوارا از بتن مسلحن )

عصری که شرم و حق
حسابش جدا است ٬






و عشق
سو تفاهمی است
که با (( متاسفم )) گفتنی فراموش می شود
(‌وقتی که با ادب
کلاتو ور می داری
و با اتیکت
لبخند می زنی
و پشت شمشادا
اشکتو پاک می کنی
با پوشتت )









عصری که
فرصتی شور انگیز است
تماشای محکومی که بر دار می کنند
سپیده ارزان ابتذال و سقوط نیست
مبدا بسیاری خاطره هاست :
( هیفده روز بعدش بود
که اول دفعه
تو را دیدم ٬ عشق من !)

وهن عظیم و اوج رسوائی نیست
سیاحتی است با تلاش ها و دست و پا کردن ها
بر سر جائی بهتر :
( از رو طاق ماشین
جون کندنشو بهتر میشه دید
تا از تو غرفه های شهرداری )









و غیب ها و تخمه شکستن
به انتظار پرده که بالا رود
همراه جنازه ئی
که تهمت زیستن برخود بسته بود
از آن پیشتر که بمیرد

عصر کثیف ترین دندان ها
در خنده ئی
و مستاصل ترین ناله ها
در نومیدی












عصری که دست ها
سرنوشت را نمی سازد
و اراده
به جائیت نمی رساند














عصری که ضامن کامکاری
پول چائی است که به جیب می زنی
به پشتوانه قدرتت
از سمسارها
و رئیسگان ٬

و یکدستی مضامینی از این گونه است
که شهر را به هیات غزلی می آراید
با قافیه ها و ردیف
و مصراع ها همه همساز
و نمای نردبانی ظاهرش - که خود ٬ شعار تعالی است -









و از میان همه سنگلاخ و دشت
راه به دریا می بری
نیروی اوباشان و باجگیران را اگر
بستری شوی
و به زورق یقین آن کسان بنشینی که هیچ گاه
تردید نمی کنند ٬
و آدمی را
هم بدان چربدستی گردن می زنند
که مشاق ژنده پوش دبستان ما
قلم های نئین را

و در دکه بی ایمانی شان
همه چیزی را
توان خرید
در برابر سکه ئی








عصر پشت و رو ٬
که ژنرال ها
درسته می میرند
بی آن که ککی حتی گزیده باشدشان ٬
و مردان متنفر از جنگ
با سینه های دریده
و پوستی
که به کیسه های انباشته از سرب
می ماند







عصری که مردان دانش
اندوه و پلشتی را
با موشک ها
به اعماق خدا می فرستند
و نان شبانه فرزندان خود را
از سرباز خانه ها گدائی می کنند
و زندان ها انباشه از مغزهائي ست
که اونیفورم ها را وهنی به شما آورده اند
چرا که رسالت انسان
هرگز این نبوده است
هرگز این نبوده است !









عصر توهین آمیزی که آدمی
مرده ئی ست
با اندک فرصتی از برای جان کندن
و به شایستگی های خویش
از همه افق ها
دور تر است

عصری چنان عظیم ٬ چنان عظیم ٬ که سفر را
در سفره نان نیز
هم بدان دشواری به پیش می باید برد
که در پهنه نام .............................ادامه دارد

No comments: