Saturday, January 05, 2008

شاملو


دریغا دره سر سبز و گردوی پیر ٬
و سرود سرخوش رود
به هنگامی که ده
در دو جانب آب خنیاگر
به خواب شبانه فرو می شد

و خواهش گرم تن ها
گوش ها را به صداهای درون هر کلبه
نامحرم می کرد
















و غیرت مردی و شرم زنانه
گفت و گوهای شبانه را
به نجواهای آرام
بدل می کرد

و پرندگان شب
به انعکاس چهچهه خویش
جواب
می گفتند -















دریغا مهتاب و
دریغا مه
که در چشم انداز ما
کوهسار جنگلپوشی سربلند را
در پرده شکی
میان بود و نبود
نهان می کرد -















دریغا باران
که به شیطنت گوئی
دره را
ریز و تند
در نظرگاه ما هاشور می زد-






















دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته ٬
تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالیزار
چون خاطره ئی فراموش
که اندک اندک فرایاد آید
رنگ هایش را به قهر و به آشتی
از شب های بی حوصله
باز ستاند -











و دریغا بامداد
که چنین به حسرت
دره سبز را وانهاده و
به شهر باز آمد ٬
چرا که به عصری چنین بزرگ
سفر را
در سفره نان نیز ٬ هم بدان دشواری به پیش می باید برد
که در قلمرو نام ..................ادامه دارد


No comments: