Monday, May 04, 2009


کشتن بهمن قبادی !




بعله بهمن خان قبادی ٬ هنگامی که نامه ات را راجع به دختر
ایرانی با شناسنامه امریکائي خواندم چندشی غریزی که
هنگام خواندن بول شت دروغ و استنشاق بوی گه فرصت
طلبی بود سراسر بدن نحیف پیرزنیم را در بر گرفت !

دو سه باری به خودم گفتم کمی این نامه را بشکافم و چوبی
توی کون این مادرجنده ایرانی کنم ولی جلوی خودم را گرفتم
زیرا با خود گفتم سرنوشت دختری معصوم در میان است بهتر
است سکوت کنم تا او قربانی بازی های سیاسی نشود

ولی با اذن پدر قدر قدرت ایرانی رکسانا صابری که رابطه تو
مادرجنده را با رکسانا به شکل نامزدی که تو ادعا کرده ای
انکار کرده است من هم اجازه شاشیدن به سرت را یافتم

میدونی که با کسی تعارفی ندارم ٬ و از آن مهمتر یک عدد دکتر
یونگ علفی پیرزن هستم که ندیده میخوانم اونم از راه دور ها ها ها



من نامه ترا کامل میگذارم ولی قبل از خوانده شدن دوباره اش توسط
ایرانیان گرامی که الاغ و خر نیستند به همه اعلام میکنم که در این نامه
تو هفتاد و سه بار از خودت سخن گفته ای !!!!!!!!!!!!!!!!!!

به همه توصیه میکنم که تعداد من ها و مرا ها و گفتم هایت !!!!! را
بشمارند بیش و کم باید همان حول و حوش هفتاد و دو سه باری باشد
که من دکتر یونگ شمردم

تا به همه ثابت کنم تو جز خود به کسی علاقه ای نداری رکسانای
بدبخت که جای خود دارد والسلام







اگر سکوت کرده بودم به خاطر او بود، و حالا اگر حرف می زنم باز هم به خاطر اوست. به خاطر رکسانا صابری.
نامزد، دوست وهمراهم. دختری باهوش و با استعداد که برايم هميشه قابل تحسين بوده و هست. ۳۱ ژانويه بود، روز تولدم صبح تماس گرفت که برای تولدم می آيد پيشم تا باهم برويم بيرون. نيامد...زنگ زدم به موبايلش. خاموش بود تا يکی دو روز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. به خانه اش رفتم و چون کليد خانه همديگر را داشتيم به داخل رفتم ولی نبود...بعد از دو روز زنگ زد و گفت "منو ببخش عزيزم مجبور شدم برم زاهدان" و من هم عصبانی شدم که چرا به من نگفته؟ گفتم باور نمی کنم و دوباره گفت" ببخش عزيزم مجبور شدم" و گوشی تلفن قطع شد و منتظر تماس بعدی اش شدم و نزد و نزد.
رفتم زاهدان و تمام هتل ها را جستجو کردم و چنين اسمی را نيافتند هزار جور فکر مريض کردم تا ده روز.. تا اينکه از طريق پدرش فهميدم که دستگيرش کرده اند و فکر کردم شوخی است
فکر کردم سوء تفاهم شده و دو سه روز ديگر آزادش می‎کنند. اما چند روز گذشت و خبری از رکسانا نشد. نگران شدم و اين در و آن در زدم تا بالاخره فهميدم چه به سرش آمده.
با بغض می‎گويم او معصوم‎تر و بی‎گناه‎تر از اين حرف‎هاست. من که سال‎هاست او را می‎شناسم و لحظه به لحظه در کنارش بوده‎ام، اين حرف را می‎زنم. او هميشه مشغول کارهای مطالعاتی و تحقيقاتی اش بود، نه چيز ديگر. در اين سال های آشنايی، نشد يکبار جايی برود که من ندانم، يا کاری بکند که به نظرم نامعقول و نامتعارف بيايد. در پيشينه او و خانواده و اطرافيانش هم هيچ وقت نشانه ای از موردی نامعقول نديده ام. آخر چطور می‎شود کسی که گاهی می‎شد روزها از خانه بيرون نمی‎آمد مگر برای ديدنِ من، کسی که به شيوة ژاپنی‎ها صرفه‎جو بود و گاهی به سختی هزينة زندگی و کارش را مهيا می‎کرد، کسی که در به در دنبال حامی‎ای می‎گشت تا ناشری داخلی به او معرفی کند تا بتواند کتابش را اينجا چاپ کند، حالا متهم به جاسوسی شده؟! همه‎مان می‎دانيم -نه، توی فيلم‎ها ديده‎ايم- که جاسوس‎ها خيلی ناجنس و بلا هستند و مدام اينجا و آنجا سرک می‎کشند و در ضمن خيلی هم حقوق می‎گيرند.
وجدانم در عذاب است. چون من او را به ماندن و کار کردن تشويق کردم. و حالا نمی‎توانم کمکی به او بکنم. رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. اوايل آشنايی‎مان او می‎خواست برگردد آمريکا. دوست داشت که با هم برويم. اما من اصرار کردم که بماند تا فيلم جديدم تمام شود. او عملاً داشت از ايران می‎رفت و من نگهش داشتم. و حالا ناراحتم که به خاطر من ماند و دچار اين ماجراها شد. خود من در اين چند سال دچار افسردگی شديد شده‎ام. چرا؟ چون فيلمم توقيف شده و سر از بازار سياه درآورده. به فيلم بعدی‎ام مجوز ندادند و عملاً مرا خانه نشين کردند. اگر تا امروز تاب آورده ام به سبب حضور و کمک های روحی او بوده. من به خاطر مجوز نگرفتن فيلمم تند و پرخاشگر شده بودم و او بود که هميشه مرا به آرامش دعوت می کرد.
رکسانا می‎خواست از ايران برود. من نگهش داشتم. او مراقب افسردگی های من بود. بعدها من به خاطر آنکه برای او انگيزه ای ايجاد کنم تا بماند، ازش خواستم که طرح نوشتن کتابش را که مدت ها در ذهن داشت شروع کند. من همراهش بودم و به خاطر دوستی ها و روابطی که داشتم اين در و آن در زدم و قرار و مدار گذاشتم با فيلمساز و هنرمند و جامعه شناس و سياست‎مدار و ديگران. حتی خودم هم پای مصاحبه اش نشستم. کتاب سرگرمی‎ای بود برای او تا ماندن را تحمل کند، تا من کارِ فيلمم تمام شود و با هم برويم.
کتابِ رکسانا کتابی معمولی بود و به هيچ وجه ضد دولت ايران نبود. تمام مدارکِ کتاب موجود است و حتماً روزی چاپ خواهد شد و همه خواهند ديد. اما آخر چرا همه سکوت کرده‎اند؟! همة کسانی که پای صحبت و مصاحبه با او نشسته‎اند و می‎دانند که او چقدر ساده و بی‎گناه است.






اگر اين نامه را می‎نويسم به خاطر اين است که نگرانش هستم. نگران سلامتی‎اش. شنيده ام که افسرده‎ شده و مدام گريه می‎کند. او خيلی حساس است. مبادا دست به اعتصاب غذا بزند.
نامه‎ام خطاب به همة دولت مردان و سياست مداران و همة کسانی است که کاری می‎توانند بکنند. تو را به خدا دست برداريد. تو را به خدا او را وارد اين بازی‎های بزرگان نکنيد. او نحيف‎تر و ساده‎تر از آن است که بتواند در بازی شما شرکت کند تو را به خدا تمامش کنيد نگذاريد اينگونه مهره تبليغاتی اين جهان کثيف شود. از من بخواهيد که در دادگاهِ او حاضر شوم و کنار پدر فرهيخته و مادر مهربانش بنشينم و به معصوميت و بی‎گناهیِ او شهادت بدهم.
دخترِ ايرانی‎مان که چشم‎های ژاپنی دارد و شناسنامة آمريکايی، در زندان است. وای بر من. وای بر ما !

1 comment:

negar said...

واقعا حرف حق را زدی نانا جان که من مدتهاست دارم به همه میگم
این آدم فقط می خواد از این طریق فیلم مزخرفشو مطرح کنه و خودشو بالا بکشه همین و بس
جریان نامزدی و عشق و عاشقی هم به این مرد خانم باز کثیف اصلا اصلا نمی یاد