Sunday, April 11, 2004

به La Tristesse


در برخورد افراد مختلف به هنر و ادبیات تنها محک داوری سلیقه شخصی است
هر پدیده هنری یا ادبی مخاطبان خود را داشته و ترازوئی برای مشخص کردن
وزن ان وجود ندارد .
به عنوان مثال اگر یک تابلوی نقاشی از پتگر و یکی از دوره ابی پیکاسو در اختیار
یک تاجر پارچه در بازار تهران بگذارید که یکی را انتخاب کند به احتمال بالا کار پتگر
را انتخاب خواهد کرد زیرا سوژه و رنگها برایش اشنا و قابل فهم تر است .

در این رابطه میتوانم بگویم که در بین زوج های عاشق معروف که سمبل عشق های
اتشین بوده اند مانند رومئو و ژولیت یا لیلی و مجنون یا تریستان و ایزوت یا یوسف
و زلیخا و......
من به عنوان سلیقه شخصی داستان سیرانو دو بررژراک را انتخاب میکنم .
به نظر من داستان عشق سیرانو به روکسان زیباترین این داستانهای عشقی
میباشد زیرا چیزیست فرای جسم .
انچه سیرانو میپرستد روکسان است در هیئت فیزیکی و روحی زنی دلخواه او
اما انچه روکسان میپرستد روح سیرانو است که در قالب جسم کریستن نمایان
میشود .
گرچه در این تراژدی عاشقانه تا پایان روکسان به اشتباه همچنان کالبد خاکی
کریستن را دوست میدارد ولی عشق او به روح سیرانوست که به نظر من
باشکوه ترین نوع عشق است .
و در پایان هنگامی که سیرانو زخم خورده با زحمت بسیار خود را به قرار هفتگی
با روکسان میرساند و روکسان از او میپرسد :
- دیر امدی دوست من
سیرانو در پاسخ میگوید:
- مهمانی نا خوانده داشتم که به او گفتم قراری مهم دارم برو چند ساعت دیگر بیا .

در اینجاست که اوج زیبائی این نمایشنامه خود را نمایان میکند زیرا منظور سیرانو
از میهمان نا خوانده مرگ است . وشاید ادموند روستاند نویسنده کتاب به ما میگوید
که حتی مرگ در برابر عشق بزرگ لحظه ای به ما رخصت میدهد . نانا
سئوال

اگر ادم کشي مذموم است .
چرا هملت شکسپير قهرمان و مورد ستايش است . نانا
اتش بسيار عزيزم

نظر به اينکه به کتاب نامه هائي به سارتر اظهار علاقه کرده اي
بايد ياد اوري کنم که اين کتاب را در امازون دات کام يافتم که البته
براي فروش بود و واقعا نميدانم چگونه ميشود کپي اينتر نتي ان
را يافت .
اختمالا بايد راهي باشد که من متاسفانه به دليل نااگاهي نميدانم .
بهر رو چون نامه ها بسيار شخصي است و در اغلب انان از چي خوردم
و چي پوشيدم و کجا رفتم و حتي در بسياري غيبت هاي خاله زنکي
حرف زده و با خواندن کل نامه ها است که ان تصوير کلي به انسان
دست ميدهد ترجمه کردن چند نامه نتيجه زيادي ندارد .
بنابر اين من تصميم گرفتم که تا جائي که خاطرم هست برايت بنويسم

اولا از نظر متکي بودن به سارتر - سيمون دوبووار کنترل کامل مالي روي
سارتر داشته به اين معني که نه تنها در زمان شهرت اين دو بلکه خيلي
قبل از ان يعني زماني که سارتر به عنوان خدمت وظيفه در برمه خدمت
ميکرده بنا بر روايت نامه ها مرتب سارتر را تلکه کرده و حقوق سربازي
او را خرج خوشي خود ميکرده .
بسيار زن شکموئي بوده و مرتب سر اين دوست و ان دوست خراب شده
وبا علاقه فراوان به رستوران هاي خوب خود را ميهمان اين و ان ميکرده
در طول رابطه طولاني انان با هم هردو روابط عشقي با افراد ديگر
داشته اند که به عنوان نمونه ميتوان از رابطه سيمون دوبووار با نلسون الگرن
نام برد که يکسال طول کشيد ۱۹۴۶ تا۱۹۴۷ و او اين يکسال را در شيکاگو
با اين مرد گذارند .
در حالي که خود هر کاري ميخواسته ميکرده ولي هرگاه زني در زندگي سارتر
پيدا ميشده تمام تلاش خود را براي خراب کردن رابطه انان مينموده و در اين
نامه هاکه باقلم خود او نوشته شده ميتواني ميزان بدگوئي و دو بهم زني او را
بخواني .
در زمان اشغال پاريس توسط نازي ها هنگامي که سارتر به جبهه مقاومت
ميپيوندد سيمون دوبووار در پاريس مانده و در نامه ها از گذراند ن وقتش در
کافه هاي پاريس که در ان زمان به خاطر اشغال و شرايط جنگي و قحطي
تقريبا خالي بوده تعريف ميکند و حتي در يکي دو تا از نامه ها نوشته بود
که در کافه دوموند با دو افسر الماني دوست شده با انها به رقص رفته و
ميهمان انان براي خوردن غذا در يک رستوران بوده !!!!
از مادر سارتر متنفر بوده و مادر سارتر هم متقابلا همين احساس را به
او داشته و در نامه ها اشاره ها و تمسخر هاي بيشماري به مادر سارتر
کرده .
از همه مهمتر از نقطه نظر کار رمان نويسي تمامي کارهاي او را سارتر
اديت ميکرده و حتي شايع بوده که اسکلت بندي کلي جنس دوم را سارتر
نوشته .همچنان که ايده رمانها را نيز سارتر به او ميداده .
خلاصه که ملغمه غريبي بوده و تا کتاب را کامل نخواني دستگيرت نميشود.
اميدوارم مترجمي حوصله کند و اين نامه ها را به فارسي ترجمه نمايد .
بار ديگر نام کتاب و مترجم ان را مينويسم شايد خودت توانستي در اينترنت
پيدايش کني . نانا
Letters to Sartre
Translated by Quintin Hoare

Saturday, April 10, 2004

سمبل ترس و حماقتي به نام کدو


شخصي که وبلاگستان را به شهر شيشه اي تشبيه کرده بلانسبت تمامي دوستان
ارجمندم گهي بيش از اندازه دهان خود خورده .

زيرا درست برعکس -وبلاگستان غاري عظيم است با دخمه هائي بي نهايت که در هر
دخمه ان معمولا فردي و گاهي افرادي سکني گزيده اند و تنها باصداهائي که از انان
به بيرون منتقل ميشوند انچه هستند به گوش باقي افراد ميرسانند .

اکثريت اين دخمه هابا اشعه نوري که به سختي راهي از مابين سنگهاي انبوه کوه به دخمه انان تابيده ميشود و ان چيزي جز نور اگاهي و خرد نيست ساکنانش را به همدردي
و رهائي دسته جمعي ترغيب کرده و انان با اوائي جادوئي و زيبا که با اکوي غار در هم
پيچيده ميشود همراه با درد وغم پيام خود را به گوش يکديگر رسانده و در اين سمفوني
بزرگ انساني به يکديگر دلداري و قوت قلب ميدهند .

دسته دوم انسانهاي تنهائي هستند که به دليل تاريکي دخمه هاي خود در خود فرو رفته
زانوي غم بغل کرده و در ماتم تنهائي خود اشک ريخته ولي چون ان اشعه ناچيز از بيرون
هنوز به دخمه انان نتابيده پياپي ناله هاي ماتم و حسرت در داده و خود را تنها و يونيک
دانسته و بر زمين و زمان نفرين کرده و دسته اول را اغلب از اين چسناله ها خسته مينمايند .

دسته سوم هم افرادي هستند که عليرغم تاريکي دخمه هاشان به دليل وجود شور
زندگي در انان اوازهائي گاها گوش خراش سر داده و گاها خاموش ايستاده و گوش به
صداهاي دلنواز دسته اول ميسپارند تا شايد انان ايشان را از ا ين تاريکي رهايشان کنند .

در اين ميان افراد تکي هم از نوع فردي که وبلاگستان را به شهر شيشه اي تشبيه
کرده هستند که با بدني دفورمه چون گرز که از بالاتنه اي بشکل دهانه افتابه تشکيل
شده و به ماتحتي هيولا و غول اسا ختم ميشود و نامي چون خود بيخاصيت از بين
سبزيجات چون کدو انتخاب کرده اند ديده ميشوند که اينان نه تنها در غاري تاريک
هستند بلکه غار انان پوشيده از تار عنکبوتها و گرد و غبار ساليان است و هنگامي که
دهان به سخن ميگشايند با نثري از دوره غبار گرفته تاريخ چون دوران ابوريحان بيروني
سخن گفته و اغلب با تنفسهائي اسمي ان ماتحت غول اسا را با زحمت به دخمه هاي
تاريک ديگر رسانده و مابين تنفس هاي اسمي خود سخنان بي سر و ته اي با نثر
امام محمد غزالي در مدح يا تکذيب هيچ بر زبان جاري مينمايند .

حتي در کشورهاي پيش رفته اين گونه افراد سمبل حماقت و ترس هستند زيرا در
مراسم هالوين درون پر از تخم انان را خالي کرده چشم و ابروئي وحشتناک در انان حفر
نموده سپس شمعي در ماتحت غول اسايشان فرو کرده براي ترسانده کودکان از انان
استفاده مينمايند .

نتيجه == اگر روزي به همت گروه نخست تمامي افراد از درون اين دخمه ها خلاص
گشته و غار را به مقصد نور و روشنائي پشت سر نهند احتمالا اين سمبل هاي ترس
و حماقت ترجيح خواهند داد که همچنان در دخمه خود مانده و به زمزه هاي ابوريحاني
خويش براي عنکبوتها ادامه دهند !!!!!!!! نانا

Friday, April 09, 2004

فراموش کردم بنويسم که من مطلب ماسک را به تمامي
خانمهاي فمنيست قلابي ايراني تقديم ميکنم
تا ببينند که من قادرم پنبه قهرمان و رل مدل انان را با فکت و
فيگور بزنم
انان که جز مهره هائي بي مقدار و زناني با ظاهر مدرن و افکاري
متعلق به زنان حرمسراي ناصرالدين شاه بيش نيستند !!!! نانا
ماسک


ژان پل سارتر و سيمون دوبووار شايد معروف ترين زوج ادبي جهان بودند.
براي سالها جهان سيمون دوبووار را يک نويسنده زن فمنيست و اگزيستانسياليست
ميشناخت که همراه و همپاي سارتر در دهه ۳۰ و۴۰ فرانسه زندگي کرده و
حتي پس از مرگ سارتر شخصيت او به خصوص با توجه به کتاب جنس دوم
او ان چنان شکوفا گرديد که سايه اي بر کارها و شخصيت سارتر افکند .
در طول رابطه طولاني ان دو سالها قبل کتابي که حاوي نامه هاي سارتر به
سيمون دوبووار بود چاپ شد .
همان زمان عده اي از روشنفکران و خبر نگاران از سيمون دوبووار بارها سئوال
کردند چرا تو نامه هائي را که خودت براي سارتر فرستاده اي تا در جواب اين
نامه ها را دريافت کني چاپ نميکني
او در پاسخ همواره ادعا کرد که نامه هاي او به سارتر گم شده است .
پس از مرگ سيمون دوبووار به دليل نداشتن فرزند مايملک او به خواهر زاده اش
رسيد و اين فرد روزي در مخفيگاه کوچکي در اپارتمان سيمون دوبووار کل نامه هاي
دست نخورده اي را که سيمون دوبووار ادعا کرده بود گم شده يافت و انرا در سال
۱۹۹۰ منتشر کرد .
اين کتاب در دنيا سر و صداي بسياري بر پاکرد .
در اين نامه ها ان چهره واقعي زني فمنيست که سالها ادعاي رابطه ازاد انساني
با مرد مورد علاقه اش را ميکرد بيرون امد .
چهره اي تسلط گرا -- انحصار طلب -- متکي به سارتر --و اغلب ازار دهنده .
چهره اي که او سالها با تظاهر به رابطه انساني و نشان دادن تصويري کاملا
ضد عفوني شده و عطر زده از خود و ضعف هاي انساني خود ارائه داده بود .
من خواندن اين کتاب را به تمامي کساني که به مساله زنان علاقمند هستند و
سيمون دوبووار را خواهي نخواهي جز لاينفک فمينيزم ميدانند توصيه ميکنم . نانا
نام کتاب به فرانسه :Lettres a sartre
نام کتاب به انگليسي :Letters to sartre

Thursday, April 08, 2004

نتيجه گيري

دوستان عزيزم

پاسخي که من از حسن اقاي عزيز و شمر عزيز دريافت کردم
هر دو حاوي نکته بسيار مهمي است که برخورد اينان به ديگران
شخصي نيست و از اصول نظرات وبلاگي انان که سياسي است
سرچشمه ميگيرد .
اين جواب براي من به شخصه بسيار منطقي و درست ميايد و فکر
ميکنم بايد سرنوشت ايجاد تشنج را در اين قسمت وبلاگستان به
دست سر نوشت و خردمندي دوستان سپرد .

در باره خودم هم بگويم که من از نظر خط فکري درست مانند شمر
ميانديشم و پيرو او هستم ولي بهيچ دسته بندي و گروهي تعلق
نداشته و نخواهم داشت و همچنان ناناي سوسياليست سرگردان
خواهم ماند .
و نظرات من در اينجا و انجا مستقلا به خودم تعلق دارد و منشعب
شده از باند بازي و گروه بازي نيست و کوچکترين اهميتي هم به غرغرهاي
خاله زنکي در اينجا و انجا بر عليه ام ميشود نميدهم .و با تمامي کساني
که در گذشته برخورد توهين اميز داشتم از اين لحظه دوست هستم
مگر انان سعي در ايحاد تشنج نمايند که در اين صورت خودشان مسئول
عمل خود خواهند بود. والسلام . نانا
دوستان عزيزم

بخوبي ميدانم که اغلب متن نوشته پائين را خوانده ايد
در ادامه تلاش خود براي ايجاد اتحاد تقاضا ميکنم
همگي کساني که درگير بوده اند به اين نکته توجه کنند
همگي ما بيش و کم به يکديگر توهين نموده ايم
همگي ما بيش و کم يکديگر را ازرده ايم
همگي ما بيش و کم وقت و انرژي خود را به هدر داده ايم
همگي ما در اين عمل بخشي از روح خود را مسموم کرده ايم

حال بيائيد اين هرز رفتن را مانند ان مثال معروف ضرر را از هرکجا
جلويش را بگيري منفعت است عمل کرده و
تمامي اين خاطرات را پشت سر گذارده و به زباله دان سپرده و
عليرغم کليه اختلاف نظر ها از ابتدا شروع کنيم .

من به وسيله اين متن از دوستاني که نام ميبرم تقاضا ميکنم
در پيام گير من پيامي کوتاه نوشته و پايان اين درگيري بي حاصل
را به نوعي اعلام نمايند . تقاضا ميکنم . نانا

شمر - حسن اقا - اميد ميلاني - حامد يوسفي

Tuesday, April 06, 2004

دوستان عزيزم

با درود بر همگي اين نوشته من به نظر خودم مهمترين مطلبي است که تاکنون نوشته ام
و تقاضا ميکنم همه انرا با دقت و حوصله خوانده و حتما نظر بدهيد .
در زيان انگيسي ضرب المثلي است بسيار با محتوي که ميگويد
Little mind talk about people
Middle mind talk about events
Great mind talk about idea



براي بررسي موقعيت وبلاگها و اهميت ان من در اين نوشته از اين ضرب المثل کمک خواهم گرفت .
از نظر من وبلاگها را خارج از تنوع حيرت اور ان به سه دسته کلي ميتوان تقسيم کرد

دسته اول = وبلاگهاي دوستانه و در سطح بسيار پائين که عده اي در ان با يکديگر ارتباط
بر قرار کرده و به مسائلي از قبيل تفريح و خوراک و کلا شوخي و بازي ميپردازند .
من در مورد اينان مثال ( مغزهاي کوچک در باره ادم ها حرف ميزنند ) را مياورم و با انان
سخني ندارم .
دسته دوم = وبلاگهائي که افراد صاحب انان به دغدغه هاي ذهني خود دل مشغول هستندو عمدتا گله ها و غرغر هاي خود را از روزگار و همچنين عشق و نفرت و اميال
خود را مطرح ميکنند . من در باره اينان مثال ( مغزهاي متوسط در مورد بديهيات حرف ميزنند ) را مياورم و با اينان نيز سخني ندارم .
دسته سوم = وبلاگهائي هستند که صاحبان ان به درستي شرايط سياسي و اجتماعي
امروز ايران و جهان را درک کرده و به اين باور رسيده اند که در اين جهان پهناور مطلقا چيزي
غير سياسي وجود ندارد .
از بي اهميت ترين عملکرد فيزيکي انسان ( يعني ريدن ) تا فرستادن شاتل به ماه و مارس
سياسي ميباشد و براي فرار از ان تنها انسان بايد خويش را بفريبد و تظاهر کند که چنين
نيست .
من براي اين گروه سوم وبلاگها مثال ( مغزهاي بزرگ در مورد ايده ها حرف ميزنند ) را مياورم و روي سخنم با شمايان است .
دوستان
در قلب پاريس محله معروفي است به نام مونپارناس اين محله مملو است از کافه هاي قديمي
که به پياده روها بسط پيدا کرده و محل توريستي بزرگي در پاريس است هميشه در انجا
ازدحام توريست ها را ميتوان ديد مشخصه دوم و مهمتر اين محله و کافه هاي ان تا انجا
که من به خاطر مياورم اجتماع روشنفکران فرانسوي و ديگر نقاط جهان و به خصوص دانشجويان و ساعتها نشستن گرد ميزي و بحث و گفتگوعمدتا در مورد سياست و بعد هنر
و مباحث ديگر است .
دو کافه در اين محله بسيار معروف هستند . کافه سلکت . کافه دو موند
سالها قبل از انقلاب اکتبر روسيه که به حق يکي از بزرگترين انقلابات تاريخ بشر است
لنين در پاريس زندگي ميکرد و کافه سلکت پاتوق او ودوستانش بود انها شبانه روز در اين کافه ميزي داشتند که گرد ان مينشستند و به بحث و گفتگو با ديگر روشنفکران ان دوران
از مليتهاي مختلف و قهوه و ابجو خوردن و سيگار کشيدن و به سر و کله يکديگر کوبيدن
سپري ميکردند .
ايا هيچ يک از شما ميتوانيد تصور کنيد که در حين چنين صحنه اي صدها مرد خورده بورژوا وزن خورده بورژوا که از کنار اين کافه رد ميشدند پوزخند زده و با خود ميگفتند باز هم اين يه
مشت ديوانه روشنفکر روس معرکه گرفته اند !!! من ميتوانم
بهر حال تاريخ نشان داد که پوزخند شايسته ان زنان و مردان خورده بورژوا بود .
نتيجه اي که ميخواهم بگيرم اين است که زمان تغيير کرده و جهان شتاب گرفته و
اشکال متغير شده اند و شايد کافه سلکت نشيني ان دوران تبديل به داشتن وبلاگ و حول محور ان تبادل بحث و ايده و فراهم اوردن تغيير اساسي است .
اگرچه کوته فکراني در گوشه و کنار مانند ان مردان بوروکرات فرانسوي به صاحبان وبلاگ
سياسي پوزخند ميزنند ولي تاريخ اين را هم به انان نشان خواهد داد.
دوستان وبلاگ نويسي سياسي - احتماعي را جدي گرفته و از نقش تعيين کننده خود
غافل نباشيد از تمسخر و انتقاد نهراسيده و بدانيد که تجربه به شخص من ميگويد که اهميت شما بي نهايت بيش از ان است که فکر ميکنيد نا اميد نشويد و از همه مهمتر
ما بايد بايد بايد متحد گرديم .
عليرغم اختلاف نظرها در نهايت امر همگي ما براي يک هدف و ان رهائي ايران از شر
فقر - فلاکت - جهالت - بي عدالتي و ظلم است که ميکوشيم .
اتحاد ما و از درون ان درخشش تفکر ازادي خواهي و انسان دوستي قادر است تشعشعاتي به اطراف پراکنده نمايد که مغزهاي کوچک و متوسط هم به ما بپيوندند

در خاتمه راجع به کافه دوموند هم بايد بگويم انجا محل تجمع روشنفکراني چون سارتر و کامو و دوبووار در دهه ۵۰ و ۶۰ بود و بحث هاي ان دوران در جلاي فرهنگ غني فرانسه
سهم بسزائي داشته است .و همچنين تا انجا که من به خاطر مياورم در هر دوي اين
کافه ها ميز و صندلي لنين و سارتر و کامو بهمان صورت نگهداري ميشد.
به اميد اتحاد . نانا

پي نوشت . بسيار مايل بودم که اين مطلب را در سايت زوزه پست کنم ولي متاسفانه با
تمام تلاشي که کردم موفق نشدم حتي عضو شدم ولي نااگاهيم از کامپيوتر غلبه کرد بهر حال من زين پس براي دلائلي که نوشتم با زوزه بطور مدام همکاري خواهم کرد و از همگي شما هم ميخواهم که مطلب نوشته و انجا پست کنيد تا سطح اين سايت را هرچه بيشتر از مسائل ابرو و زير ابرو دور کرده و انرا بالا ببريم . نانا
دوستان

از انجائي که مايلم هيچگونه بدهي به کسي نداشته باشم
و از انجائي که هرگز از اقرار به اشتباه خود نهراسيده ام
لازم ديدم که اگرچه در متن انتقاد از خود و همچنين بطور
پيام شخصي عذر خواهي از کساني که به انان توهين کردم
را انجام دادم
بار ديگر از اميد ميلاني عزيز - پاگنده عزيز - حامد يوسفي عزيز
رسما عذر خواهي کرده و مورد اتهام کودکانه خود به انان را
به اينگونه توضيح دهم که ناشي از خشمي بدوي بود و من
حتي براي يک لحظه به اين که انان ربطي به جمهوري اسلامي
داشته باشند را باور نداشته ام.
با اميد بخشش از اين دوستان . نانا

Sunday, April 04, 2004

هديه اي به اتش و ترانه عزيزم

اين ترجمه مختصر شده متني بلند در رساي سالوادور النده بزرگ را
به شما دو دوست خوبم تقديم ميکنم .


هنگامي که اخلاقيات جامعه با نزاکت ره ميسپارند
هنگامي که خوبي به ارايش چهره شيطان بدي ميپردازد.
هنگامي که زنان جام باده خود را به ارتفاع قامت ارباب بزرگ بالا مياورند
هنگامي که راي راي دهندگان براي قبول ايده اي از هيچ است که وحشت را مخفي کند هنگامي که شياطين حتي در روياهاي ما با اسلحه خود ظاهر ميشوند
هنگامي که خشم زندگان مانند ضربه هاي قلب ميزند
هنگامي که زمستان تفکر بهار جلوه داده ميشود
هنگامي که سخن گفتن از مارکس براي حفظ لقب و عنوان تبديل به سکوت ميشود
هنگامي که ابي دريا محو ميشود
هنگامي که نسبيت زمان حتي براي بردن نوبل از اين معادله غمگين محو ميشود
انگاه در ان نقطه از زمان
ما بيدار خواهيم گشت و اهسته زمزمه خواهيم کرد النده ...النده .....النده .
هديه


شعر زيبائي از لوئي اراگون که اهنگ زيباتري هم با صداي
لئو فره برايش ساخته شده به کسي تقديم ميکنم که روزي
به من گفت ارامشم را خود جستجو کنم
تا ببيند که چه سودائي در مغز مغشوش من بين احساس
ناب و احساس مسئوليت در جدال دائميست .

Je chante pour passer le temps
Petit qu'il me reste de vivre
Comme on dessine sur le givre
Comme on se fait le cœur content
A lancer cailloux sur l'étang
Je chante pour passer le temps

J'ai vécu le jour des merveilles
Vous et moi souvenez-vous-en
Et j'ai franchi le mur des ans
Des miracles plein les oreilles
Notre univers n'est plus pareil
J'ai vécu le jour des merveilles

Allons que ces doigts se dénouent
Comme le front d'avec la gloire
Nos yeux furent premiers à voir
Les nuages plus bas que nous
Et l'alouette à nos genoux
Allons que ces doigts se dénouent

Nous avons fait des clairs de lune
Pour nos palais et nos statues
Qu'importe à présent qu'on nous tue
Les nuits tomberont une à une
La Chine s'est mise en Commune
Nous avons fait des clairs de lune

Et j'en dirais et j'en dirais
Tant fut cette vie aventure
Où l'homme a pris grandeur nature
Sa voix par-dessus les forêts
Les monts les mers et les secrets
Et j'en dirais et j'en dirais

Oui pour passer le temps je chante
Au violon s'use l'archet
La pierre au jeu des ricochets
Et que mon amour est touchante
Près de moi dans l'ombre penchante
Oui pour passer le temps je chante

Je chante pour passer le temps
Oui pour passer le temps je chante

دو گروه ايراني نفرين شده


يکي از نويسندگان مورد علاقه من ميلان کوندورا ميباشد
و يکي از معروفترين کتابهاي او که به فارسي ترجمه شده
راز هستي است .
در اين کتاب که فيلم سينمائي نسبتا خوبي هم از رويش
ساخته شده کوندورا به مساله اي ميپردازد که از نظر من
ميتواند مساله امروز بخش نسبتا بزرگي از ما ايراني ها را
در برگيرد و ان مهاجرت از وطن ميباشد .
قهرمان کتاب که دکتري است در پراگ زمان حمله تانکهاي
شوروي به پراگ و اشغال انجا به خاطر نپيوستن به حزب
کمونيست برادر کار خود را از دست ميدهد و براي مدتي کوتاه
مجبور به جلاي وطن گشته و سپس به پراگ برگشته و به
کارهائي از قبيل شيشه پاک ني مي افتد و در پايان کتاب
به همراه زني که دوست ميدارد در يک تصادف کشته ميشود .

انچه در اين کتاب که نام ان سبکي تحمل ناپذير بودن است مطرح
ميشود از نظر من مقايسه ايست بين ماندن در کشوري ديکتاتورزده
و انتخاب
بودن سبک بالانه در وطن ولي غير قابل تحمل
ويا
رفتن سنگينانه به مهاجرت ولي قابل تحمل

از مطرح کردن اين نظر قصدم اين است که بگويم همگي ما ايراني ها
متاسفانه در شرايطي هستيم که به ما تحميل شده است
چون شماياني که در ايرانيد دچار ان سبکي تحمل ناپذير بودن هستيد
و ما که خارج از ايران هستيم دچار ان سنگيني تحمل پذير بودن .

اي کاش ميتوانستيم دست در دست کاري کنيم که همگي مان در
سبکي تحمل پذير بودن در کنار يکديگر باشيم . نانا

Saturday, April 03, 2004

عاليجناب کرم عزيزم

نميدونم اينجا را ميخوني يا نه
بهر حال راست ميگي به پنجاه رسيدم و بزرگ نشدم . نانا
حسن اقاي عزيزم
نميدونم کجائي ولي حس ميکنم حالت گرفته است
برات يکي از زيباترين کارهاي لوئي اراگون را مينويسم
گرچه غم انگيزه ولي يه جوري هم ميگه همي چي به تخمت
دوستت دارم . نانا

Il n'aurait fallu
Qu'un moment de plus
Pour que la mort vienne
Mais une main nue
Alors est venue
Qui a pris la mienne

Qui donc a rendu
Leurs couleurs perdues
Aux jours aux semaines
Sa réalité
A l'immense été
Des choses humaines

Moi qui frémissais
Toujours je ne sais
De quelle colère
Deux bras ont suffi
Pour faire à ma vie
Un grand collier d'air

Rien qu'un mouvement
Ce geste en dormant
Léger qui me frôle
Un souffle posé
Moins une rosée
Contre mon épaule

Un front qui s'appuie
A moi dans la nuit
Deux grands yeux ouverts
Et tout m'a semblé
Comme un champ de blé
Dans cet univers

Un tendre jardin
Dans l'herbe où soudain
La verveine pousse
Et mon cœur défunt
Renaît au parfum
Qui fait l'ombre douce

Il n'aurait fallu
Qu'un moment de plus
Pour que la mort vienne
Mais une main nue
Alors est venue
Qui a pris la mienne

دوست عزيز نادر بکتاش

شما بر نقدي بر نقد من بر نقد شما راجع به کتاب ( خواندن لوليتا در تهران ) اذر نفيسي
نوشته سئوالاتي را مطرح کرده ايد .
من سعي ميکنم کوتاه( چون به ميني ماليسم در نوشتن) بسيار علاقمندم به يک يک پاسخ دهم .
۱ - در مورد کتاب و جايگاه ان در نشان دادن وضعيت زنان در جمهوري اسلامي شايد از نظر سمبليک انتخاب لوليتا يعني زنان ايران و هومبرت هومبرت به عنوان تخريب گر يا اخوندهاي اسلامي زيبا باشد ولي بهيچ عنوان تصويري واقعي نيست زيرا در کتاب لوليتا
بدست ناپدريش حرام گشته و جواني خود ار دست داده و بسيار زود در هنگام زايمان کودک اولش ميميرد .
در حالي که زنان ايراني تحت تسلط رژيم جانيان اگرچه بخشي از جواني خود را از دست
دادند ولي مطلقا حرام نگشته بلکه شکوفا تر شده البته در شرايط سخت و ابديده گشته و انچنان قدرتي يافته اند که حتي رهبر فقيد سازمان شما انقلاب بعدي ايران را انقلابي زنانه نام نهاده است .
۲- در باره خانم اذر نفيسي و صداقت نويسنده اي او غير از مسائلي که قبلا مطرح کردم
لازم است به دو نکته ديگر بپردازم پدر اين خانم اقاي احمد نفيسي يکي از شهرداران اواخر دوره شاه بود که به جرم اختلاس توسط باند کساني چون هويدا به زندان افتاد
جريان خيلي ساده در رده بالاي رجال دوره شاه دزدي بود ولي اين خانم محترم در کتاب
خود انچنان اين مساله را پيچانده که پدر خود را قرباني دسيسه هاي شاه وانمود کرده !!!!
مادر اين خانم يکي از اولين زنان نماينده مجلس شورا بود و اين خانم در کمال وقاحت در کتاب خود از ايشان به عنوان نماينده انتخابي مردم سخن ميگويد ايا کسي با عقل سالم
ميتواند قبول کند که در دوره شاه نماينده اي واقعا انتخابي !!!!!! وجود داشت من از شما
ميپرسم . مضافا بر اين که همه خانم نزهت نفيسي را در ايران ميشناختند که چه زن پاچه ور ماليده اي بود براي خايه مالي از شاه و دربار .
۳- شايد سي سال قبل چندين سال در پاريس زندگي ميکردم براي فرار از اطاقهاي زير
شيرواني لانه موش در مناطقي چون پاريس ۱۴ و ۱۶ تصميم گرفتم به حومه رفته و اپارتماني کوچک و راحت با همان اجاره ان لانه موش ها اجاره کنم بخصوص که قطار
سريع السير ROR تازه راه افتاده بود در شهرک کوچکي در سن ژرمن اون له در
غرب پاريس اپارتماني يافتم و اجاره کردم پس ار مدتي متوجه شدم تمامي ساکنين اين
شهرک کوچک روياليست هاي باقي مانده از زمان لوئي۱۶ هستند و هنوز اميدوارند
روزي سلطنت به فرانسه بازگردد!!!
من انروز اين افراد را مسخره ميکردم ولي امروز اميدوارم پس ار سقوط جانيان اسلامي
حتما حتما گونه اي دموکراسي در ايران بوجود بيايد که طرفداران سلطنت هم براي خود
شهرکي داشته باشند بنابر اين نشستن شما سر ميز و استيک خوردنتان با سلطنت
طلبان از نظر من بهيچ عنوان عملي غير منطقي يا نادرست نيست .
تنها در نظر داشته باشيد که روحانيت و سلطنت امتحان خود را در ايران پس داده و اينک
نوبت نمايندگان واقعي و ازادي خواه مردم است که بر مردم جکومت کنند .
۴ - در مورد چاپ کتابتان توسط نئو کانها ميخواهم برايتان جوکي بگويم تا بهتر منظورم را
برسانم
مردي جاهل مسلک پسر جواني را به رستوران برد و سفارش غذا داد و بعد سفارش دسر داد و در همه حال با اشاره و کنايه به او حالي ميکرد که قصدش پس از غذا داشتن سکس با او است ولي چون صراحتا نميگفت پسر هم حاليش نبود وقتي دسر اورده شد
پسر جوان گفت من سيرم نميخورم اينجا مردجاهل از فرصت استفاده کردو گفت :
دوست ندارم و نميخورم و نميدم نداريم !!!!!!!!
دوست عزيز من مطمئن هستم که نئو کانها با کمال ميل از نظر مالي به هر کس که بخواهد کمک ميکنند ولي يادتان باشد در نهايت امر نميخورم و نميدم سرشان نميشود !!!!
۵ - از سازمان خود نوشته ايد بسيار عاليست که حداقل شما هستيد براي سازمان دهي
مردم و دقيقا به خاطر همين پتانسيل شماست که من در خطابم به شما نوشتم چشم ها
را باز کنيد و به همه چيز در عکس بزرگ بنگريد
اين سبب خواهد شد که اشتباه کمتري کنيد و قرباني کمتري دهيد . همين
۶ -من کوچکترين اعتمادي به ديدگاههاي حزب توده يا فدائي ها و اين قسم گروها ندارم
و جقيقتا بيشتر از حزب اله از انان ميترسم بنابر اين تقاضا ميکنم به من نگوئيد که ميخواهم با استدلالهاي انان به شما چيز ياد بدهم .
دوست عزيز بکتاش انچه من گفتم صرفا نظريات خودم است و با احساس در کنار شما و
سازمان شما بودن در راه مبارزه براي رهائي ايران انرا بيان کردم .
موفق و پيروز باشيد . نانا
با درود بر همگي شما

در چند روز گذشته مقالات متعددي راجع به خاورميانه و ايران خواندم يکي
از جالبترين انها مقاله اي بود در فايننشال تايمز که تحليل گر پس از کلي بررسي
به اين نتيجه رسيده بود که دموکراسي در خاور ميانه از ايران اغاز خواهد شد
و در اين جاي هيچگونه شک و شبهه اي نيست .

رئيس دانشگاه هاروارد کتابي نوشته به نام Soft Power
در رابطه با اين کتاب از او مصاحبه اي ديدم که نقطه نظرات جالبي را مطرح
ميکرد .
او گفت : علت درهم برهمي اوضاع در عراق و افعانستان و بطور کل خاورميانه
تصويري است که مردم اين منطقه از امريکا دارند و اين تصوير چيز خوبي نيست
براي رخنه در دل مردم خاورميانه ما بايد سياست قدرت نرم را پيش گرفته با تبليغ
از طريق ماهواره و دستگانهاي ارتباط جمعي و نشان دادن حسن نيت خود سعي
در رخنه در دل اکثريت Moderate نمائيم .
او عقيده داشت در ايران اکثريت مردم احتياج به صدائي دارند که خواسته هاي
انان را به گوش رژيم و جهان برساند و اينان هستند که اگر اعتمادشان به امريکا
جلب شود و امريکا نشان دهد که بدون سو نظر انان را حمايت ميکند قادر به ايجاد
حکومتي دموکراتيک هستند .
مصاحبه کننده از او پرسيد پس شما ميگوئيد که ما سياست قدرت سخت را بايد
کنار بگذاريم
او در پاسخ گفت نه همراهي سياست قدرت نرم و قدرت سخت با يکديگر است
که ميتواند دموکراسي را در خاور ميانه برقرار نمايد
بهر حال به نظر ميرسد کتاب جالبي است
ناگفته نگذارم که پس از پايان مصاحبه زني ايراني تلفن کرد و به اين اقا با لحن
بسيار عصباني گفت .:
اين حرفها چيست ميگوئيد مردم ايران از دست اين رژيم جنايتکار به جان امده اند
کسي نيست که به انان گوش بسپارد ما سياست قدرت نرم نميخواهيم ما
خواهان حمله نظامي به رژيم جانيان اسلامي هستيم !!!!!!!
و شخص ديگري تلفن کرد و گفت :
ايا اين سياست قدرت نرم همان چيزي نيست که نازي ها در جنگ دوم در کنار
شعارهاي پروپاگانداي خود داشتند . او پاسخ داد :
کاملا درست است و چون نازي ها انرا داشتند الزاما بد نيست .

Thursday, April 01, 2004

نقدي بر نقد نادر بکتاش

دوست عزيز نادر بکتاش در خبر نامه گويا نقدي بر کتاب ( خواندن لوليتا در تهران)
نوشته اذر نفيسي دارد .
عليرغم تمامي جار و جنجالي که اين کتاب در امريکا بر پا کرده بايد خدمت شما عرض
کنم که خانم اذر نفيسي سالها به عنوان استاد ادبيات انگليسي در ايران تدريس ميکرد
و با کليه دست اندر کاران جمهوري اسلامي انچنان به توافق رسيده بود که بارها به
عنوان نماينده فرهنگي ايران به سمينارهاي مختلف در امريکا امده و با روسري در
انها شرکت کرده بنابر اين اين قسمت از کتاب که از ازار و رنج خود سخن ميراند ميشود
گفت پيور بول شت
در مرحله دوم ايشان در يکي از همين سفرها با مهناز افخمي که در واشنگتن اشتغال
به همکاري با موسسه اينتر پرايز يا نئو کانها و بخصوص مايکل لدين دارد تماس گرفته
و ترتيب امدنش را به امريکا و نوشتن کتاب خواندن لوليتا در تهران را داده .
و کليه پروموشني که اين کتاب دريافت داشته به خرج موسسه اينتر پرايز ميباشد .
کليه سفرهاي تبليغاتي هم با هزينه ان سازمان صورت گرفته است .
همکاري اين نويسنده به نئو کانها انچنان افراد نزديک به او را منقلب کرده که شخصي ميگفت اگر امريکا به ايران حمله کردو ايران را بمباران نمود شما لطفا بگوئيد که به همراه
بمبها تعدادي هم کتاب لوليتاو جين استين بر سر مردم بريزند !!!!!!!

دوست عزيز بکتاش
گرچه همگي ما در رنج و عذاب طاقت فرسا به دست جانيان اسلامي هستيم ولي
يادمان باشد از ترس مار نبايد به افعي پناه برد
چشمانمان را بايد بيشتر باز کنيم و دوست نما را تشخيص دهيم .
اين گره کور بايد فقط به دست مردم ازادي خواه ايران باز گردد و بدون هيچگونه کمکي
از افعي هائي چون نئو کانها .
از اين پس هر دوهفته در دو هفته نامه شاتوت مطلبي خواهم داشت.
در اين شماره مطلب ساده اي نوشته ام بنام سئوالي اساسي
که در رابطه با چپ ستيزي است .
ستوني که در ان مينويسم اسمش ( از هر دري ) ميباشد .
www.shatoot.com
سخني با شمر عزيزم

با سلمان رشدي در اواخر دوره شاه اشنا شدم .
کتاب بچه هاي نيمه شب او را خواندم و بلافاصله شرم را از تصويرهاي سينمائئ
که در اين دو کتاب داده بود بسيار لذت بردم ولي از نقطه نظر کار ادبي بنظرم کاري
متوسط امد .
هنگامي که خميني جنايتکار و مکار پس از چاپ کتاب ايه هاي شيطاني او فرمان
قتلش را صادر کرد در پارکي در نيويورک بودم و روزنامه نيويورک تايمر را ميخواندم
پس از خواندن خبر روزنامه را بستم و مدتي به فکر فرو رفتم .
با خود گفتم اين مرد تا روزي که زنده است مانند يهودي سرگردان خواهد بود و حتي
يک لحظه ان ارامش و امنيتي را که هر فرد معمولي از ان برخوردار است نخواهد ديد
و تا اخرين لحظه عمرش صليبي سنگين را بر دوش حمل خواهد کرد .
برايش متاسف شدم ولي همزمان احساس ستايشي عميق نسبت به شهامت اين
مرد کردم که جايگاه او را بارها و بارها بالاتر از هر بزرگ نويسنده ادبي ديدم .

سالها بعد با گشت و گذار در وبلاگستان تو را يافتم .
با خواندن مطالبت همان احساس ستايش در من زنده شد .
علت پيوستنم به تو نه تنها ازادگي و انسانيت تو بود بلکه ان شهامت منحصر بفرد
و ان از خودگذشتگي که اگاهانه با انتخاب راه دشوار مبارزه با لجن قشريت مذهبي
خود به دست خود ان صليب را به دوش خود نهادن بود .
بسياري از درک کاري که تو ميکني عاجز هستند زيرا حتي نگاه انان قادر نيست که
به شعاعي دورتر از نوک دماغ انان رود .
تو را بد دهن ميدانند يا ترا بايکوت ميکنند و يا از تو ميترسند
در واقع وحشت اينان از خودشان است چون در مقام مقايسه باتو ناخوداگاه خود را
حقير ميبينند.
من هم اگاه به سختي راه و خطراتي که امثال ما را تهديد ميکند راه تو را انتخاب
کردم و خود را بچه مرشد تو ناميدم و تا روزي که زنده هستم به پيمان خود وفادار
باقي خواهم ماند .
تنها يک سئوال از تو دارم اگر زبانم لال تو مرا زير سئوال ببري به من بگو چه کنم
بهش فکر کن و صميمانه به من بگو چه کنم .
منتظر جوابت هستم . نانا