خيام
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست -- نتوان به گمان و شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم ساغــــــر بـــاده ز دست -- در بي خبري مرد چه هشيار و چه مست
Sunday, July 11, 2004
خوب دوستان عزيزم
از انجا که احساس ميکنم روحيه ها پائين است فکر کردم براتون يه تجربه
خنده دار خودم را در زندگي بنويسم شايد يه کم سر حال بيائيد .
هنگامي که دبيرستان را تمام کردم در فاصله رفتنم از ايران با عده اي
از بچه هاي سمپات چريکي هاي فدائي خلق براي برقراري ارتباط انان
با حزب کمونيست افغانستان !!!! سفري به انجا داشتيم .
حالا مجسم کنيد يه مشت دختر و پسر جوان ايراني برن کابل که همون
وقت هم بسيار عقب مانده بود
بهر حال شخصي به ما گفته بود که بايد به بازار کابل رفته زيد نامي را بيابيم
هنگامي که به بازار کابل رسيديم خود فروشنده ها و مغازه ها که داستاني
بود به عنوان مثال يه مردي جلوي يک سيني که در ان يک کوه از ماده اي
سياه قرار گرفته بود و جنب و جوشي در اين ماده سياه مشاهده ميشد
نشسته بود و ما همينطور که با تعجب به اين کوه نگاه ميکرديم ناگهان زني
امد و کاسه اي به مردک داد و مردک با دودست کيش کرد و هزاران مگس
از روي ان کوه پريدند و از زير ان ماده اي سفيد که مثل پنير بود هويدا شد
و تکه اي کند و در کاسه زن گذاشت و پولش را گرفت و بلافاصله تمامي
مگس ها بر گشته روي ان ماده نشستند !!!!! و مردک هم با کمال همزيستي
مسالمت اميز منتظر مشتري بعدي بود .
بهر حال تصورش را بکنيد که ما در ايران و در ان شرايط رعب و وحشت ساواک
و مخفي کاري مطلق-- از شخصي ادرس زيد را پرسيديم و او گفت اهان زيد
کمونيست را ميخواهيد ما با تعجب به او نگاه کرديم و گفتيم اره و او داد زد
يکي بره زيد را خبر کنه ! بهر حال زيد امد و با او مشغول گفتگو شديم از او
راجع به زندانيان سياسي پرسيديم گفت ميخواهيد انها را به بينيد ما با تعجب
گفتيم مگه ميشه گفت اره همه شون اينجان !!
و با دست عده اي جوان را که لباس هاي پاره پوره تنشان بود و با زنجير پاهاشان
به هم وصل بود نشان داد که همگي کنار ديوار نشسته بودند و کاسه اي
جلوي انها بود که مردم برايشان پول ميريختند ! و معلوم شد دولت ان موقع
افعانستان هزينه غذاي زندانيان سياسي را نمي پردازد و هر روز صبح انها را
دسته جمعي به بازار مياورند و انها هزينه غذاي خود را گدائي ميکنند !!!!!
و غروب دو باره انها را به زندان بر ميگردانند .
بهر حال مدتي با زيد حرف زديم و خاطرم هست از او راجع به فعاليت هاي
حزب کمونيست افغانستان پرسيدم او گفت :
واله يک بار يه پسر فئودال يه دختر خوشگل زارعي را بلند کرد و با ماشينش
به قلعه خاني خود برد و ما دسته جمعي براي نجات دختر انها را تعقيب کرديم
و سپس ساکت شد .
ما پرسيديم خوب چه شد .
گفت واله ديوارهاي قلعه بلند بود نتوانستيم بريم تو !!!!! نانا
از انجا که احساس ميکنم روحيه ها پائين است فکر کردم براتون يه تجربه
خنده دار خودم را در زندگي بنويسم شايد يه کم سر حال بيائيد .
هنگامي که دبيرستان را تمام کردم در فاصله رفتنم از ايران با عده اي
از بچه هاي سمپات چريکي هاي فدائي خلق براي برقراري ارتباط انان
با حزب کمونيست افغانستان !!!! سفري به انجا داشتيم .
حالا مجسم کنيد يه مشت دختر و پسر جوان ايراني برن کابل که همون
وقت هم بسيار عقب مانده بود
بهر حال شخصي به ما گفته بود که بايد به بازار کابل رفته زيد نامي را بيابيم
هنگامي که به بازار کابل رسيديم خود فروشنده ها و مغازه ها که داستاني
بود به عنوان مثال يه مردي جلوي يک سيني که در ان يک کوه از ماده اي
سياه قرار گرفته بود و جنب و جوشي در اين ماده سياه مشاهده ميشد
نشسته بود و ما همينطور که با تعجب به اين کوه نگاه ميکرديم ناگهان زني
امد و کاسه اي به مردک داد و مردک با دودست کيش کرد و هزاران مگس
از روي ان کوه پريدند و از زير ان ماده اي سفيد که مثل پنير بود هويدا شد
و تکه اي کند و در کاسه زن گذاشت و پولش را گرفت و بلافاصله تمامي
مگس ها بر گشته روي ان ماده نشستند !!!!! و مردک هم با کمال همزيستي
مسالمت اميز منتظر مشتري بعدي بود .
بهر حال تصورش را بکنيد که ما در ايران و در ان شرايط رعب و وحشت ساواک
و مخفي کاري مطلق-- از شخصي ادرس زيد را پرسيديم و او گفت اهان زيد
کمونيست را ميخواهيد ما با تعجب به او نگاه کرديم و گفتيم اره و او داد زد
يکي بره زيد را خبر کنه ! بهر حال زيد امد و با او مشغول گفتگو شديم از او
راجع به زندانيان سياسي پرسيديم گفت ميخواهيد انها را به بينيد ما با تعجب
گفتيم مگه ميشه گفت اره همه شون اينجان !!
و با دست عده اي جوان را که لباس هاي پاره پوره تنشان بود و با زنجير پاهاشان
به هم وصل بود نشان داد که همگي کنار ديوار نشسته بودند و کاسه اي
جلوي انها بود که مردم برايشان پول ميريختند ! و معلوم شد دولت ان موقع
افعانستان هزينه غذاي زندانيان سياسي را نمي پردازد و هر روز صبح انها را
دسته جمعي به بازار مياورند و انها هزينه غذاي خود را گدائي ميکنند !!!!!
و غروب دو باره انها را به زندان بر ميگردانند .
بهر حال مدتي با زيد حرف زديم و خاطرم هست از او راجع به فعاليت هاي
حزب کمونيست افغانستان پرسيدم او گفت :
واله يک بار يه پسر فئودال يه دختر خوشگل زارعي را بلند کرد و با ماشينش
به قلعه خاني خود برد و ما دسته جمعي براي نجات دختر انها را تعقيب کرديم
و سپس ساکت شد .
ما پرسيديم خوب چه شد .
گفت واله ديوارهاي قلعه بلند بود نتوانستيم بريم تو !!!!! نانا
جمهوري اسلامي اعلام کرد نگران ارجاع پرونده هستهاي خود به شوراي امنيت سازمان ملل نيست . راديو فردا
اخه يکي به من بگه اين الاغ ها نگران چي هستند که اين دوميش باشه . نانا
اخه يکي به من بگه اين الاغ ها نگران چي هستند که اين دوميش باشه . نانا
شباهت تلخ
يه اکبر اقائي رفت سراغ دوستش اقا مهدي و گفت بابا بيچاره
شدم هرکار ميکنم که از دست اين زنم خلاص شم نميشه
اقا مهدي گفت خوب کتکش بزن بلکه طلاق بگيره
گفت به زده امش فايده نداره
گفت بهش پول نده
گفت ندادم فايده نداره
گفت نذار جائي بره
گفت نذاشتم فايده نداره
اقا مهدي يه کم فکر کرد و گفت : خوب باهاش عشقبازي زياد کن
ضعيف ميشه ميميره .
اکبر اقا گفت باشه و رفت
يه دو سه هفته اي ازش خبري نبود اقا مهدي گفت برم ببينم چه بلائي
سرش اومده وقتي در زد يه زن سرحال ماتيک زده در حال اواز خوندن که
تو يه دستش کفگير بود در را وا کرد اقا مهدي گفت امدم حال اکبر اقا را
بپرسم زنه گفت تو اون اطاقه
اقا مهدي رفت تو اطاق ديد اکبر اقا خوابيده تو رختخواب زرد و نحيف و چشاش
البالو گيلاس ميچينه و اب از دک و دماغش سرازيره اهسته گفت اکبر اقا چي
شد !
اکبر اقا يه نگاهي يواشکي اينو و انور کرد و اهسته گفت : داره ميميره خودش
خبر نداره !!!!!!!!!
اين داستان ما ايراني ها است ۲۵ سال ازگاره داريم بهم ميگيم اين جمهوري
اسلامي داري ميميره و خودش خبر نداره !!!!!! نانا
يه اکبر اقائي رفت سراغ دوستش اقا مهدي و گفت بابا بيچاره
شدم هرکار ميکنم که از دست اين زنم خلاص شم نميشه
اقا مهدي گفت خوب کتکش بزن بلکه طلاق بگيره
گفت به زده امش فايده نداره
گفت بهش پول نده
گفت ندادم فايده نداره
گفت نذار جائي بره
گفت نذاشتم فايده نداره
اقا مهدي يه کم فکر کرد و گفت : خوب باهاش عشقبازي زياد کن
ضعيف ميشه ميميره .
اکبر اقا گفت باشه و رفت
يه دو سه هفته اي ازش خبري نبود اقا مهدي گفت برم ببينم چه بلائي
سرش اومده وقتي در زد يه زن سرحال ماتيک زده در حال اواز خوندن که
تو يه دستش کفگير بود در را وا کرد اقا مهدي گفت امدم حال اکبر اقا را
بپرسم زنه گفت تو اون اطاقه
اقا مهدي رفت تو اطاق ديد اکبر اقا خوابيده تو رختخواب زرد و نحيف و چشاش
البالو گيلاس ميچينه و اب از دک و دماغش سرازيره اهسته گفت اکبر اقا چي
شد !
اکبر اقا يه نگاهي يواشکي اينو و انور کرد و اهسته گفت : داره ميميره خودش
خبر نداره !!!!!!!!!
اين داستان ما ايراني ها است ۲۵ سال ازگاره داريم بهم ميگيم اين جمهوري
اسلامي داري ميميره و خودش خبر نداره !!!!!! نانا
To Pa Gondeh
Of God we ask one favor
- That we may be forgiven
- For what, he is presumed to know
- The Crime , from us,is hidden
Immured the whole of Life
Within a magic Prison
We reprimand the Happiness
.That too competes with Heaven
ايدين فاتح عزيز
هر سه ايميل ترا دريافت کردم .
متاسفانه ديگر مايل به همکاري با دو هفته نامه شاتوت نيستم
زيرا من براي نوشته هاي خود ارزش قائل هستم و زماني که
وقت و فکر خود را صرف نوشته اي ميکنم متوقع هستم اگر
شما تصميم به چاپ ان نگرفتيد حداقل کاري که ميتوانستيد
بکنيد قبل از انتشار مجله بر مبناي احترام به من به من خبر
دهيد . نه اينکه پس از چاپ هنگامي که احتياج به کسي
داريد که در مبحث انقلاب فرانسه کار کند تازه به صرافت بيفتيد
که به من خبر داده و خواهش خود را مطرح کنيد .
اين مسائل از نظر امثال شما مسائل بي اهميت ولي از نظر
من مسائلي بسيار مهم است که ميزان متمدن بودن نوع بشر
را نشان ميدهد . موفق باشيد نانا
هر سه ايميل ترا دريافت کردم .
متاسفانه ديگر مايل به همکاري با دو هفته نامه شاتوت نيستم
زيرا من براي نوشته هاي خود ارزش قائل هستم و زماني که
وقت و فکر خود را صرف نوشته اي ميکنم متوقع هستم اگر
شما تصميم به چاپ ان نگرفتيد حداقل کاري که ميتوانستيد
بکنيد قبل از انتشار مجله بر مبناي احترام به من به من خبر
دهيد . نه اينکه پس از چاپ هنگامي که احتياج به کسي
داريد که در مبحث انقلاب فرانسه کار کند تازه به صرافت بيفتيد
که به من خبر داده و خواهش خود را مطرح کنيد .
اين مسائل از نظر امثال شما مسائل بي اهميت ولي از نظر
من مسائلي بسيار مهم است که ميزان متمدن بودن نوع بشر
را نشان ميدهد . موفق باشيد نانا
Saturday, July 10, 2004
اب توبه
مسعود بهنود مطلبي راجع به مارلون براندو نوشته که مرا وادار کرد
اين انتقاد را بنويسم . نانا
جناب اقاي بهنود
خدمت شما عرض کنم انسان گاهي هم ميتواند راجع به چيزي که اطلاعات
درست ندارد اظهار نظر نکند .
واله با اين کار هيچ ابي از اب تکان نخواهد خورد و تنها باعث ميشود که انسان
حرمت خود را حفظ نمايد .
جنابعالي که مدتهاست نقش يکي از روشنفکران پيشرو ايراني را بازي ميکنيد
بارها از نظر من گاف داده ايد منتهي من حال و حوصله باز کردن مچ شما را
نداشته ام . ولي اين بار انچنان بي اطلاع مزخرف گفته ايد که حيفم امد بگذرم
به خصوص که خود را در زمينه سينما اندکي با اطلاع ميدانم .شما نوشته ايد :
يادتان می آورم که او شاگرد مکتب استراوينسکی بود در کلاس های اليا کازان. همان مردی که به دوران مک کارتيسم توسط بنيادگرايان راست از جامعه طرد شد و تازه دو سال پيش و وقتی مرگش به سراغش آمد، جامعه روشنفکری آمريکا از وی تجليل کرد.
خدمت شما عرض کنم اليا کازان در دوره مک کارتيسم برعکس انچه شما نوشته ايد
نه تنها مقاومتي نکرد بلکه با اصطلاح ( name a name) نام کساني را هم که ميشناخت و کمونيست
بودند برد و به همين دليل نه از طرف راستها بلکه از طرف عناصر مترقي هاليوود
مورد بي اعتنائي قرار گرفت .
و اين عمل ادم فروشي او تا اين اواخر چون تکه ننگي روي پبشاني او بود و حتي
چند سال پيش که تصميم بر تجليل از او گرفته شده بود عده زيادي جلوي ساختمان
مراسم اسکار براي اعتراض جمع شده بودند و بحث هاي زيادي راجع به اين که
او لايق تجليل نيست در رسانه ها در جريان بود .
حضرت اقاي بهنود فکر نميکنيد تحريف تاريخ به اينگونه از طرف شما به اين معني
است که شخص شما هم در همان موقعيت هستيد .
زيرا تا انجا که من به خاطر مياورم شما يکي از جوجه نويسندگاني بوديد که در دوران
شاه از خايه مالي او دريغي نداشتيد و پس از انقلاب ناگهان چهره عوض کرده و خود
را جزو روشنفکران جا زديد .
بهر حال بگذريم خدمت شما عرض کنم در مورد براندو هم زيادي اغراق کرده ايد
ايشان خود در کتاب زندگي خود ميگويد که بازيگري به هيچ عنوان کار مهمي نيست
و نبايد به يک بازيگر به چشم قهرمان نگاه کرد
در ضمن براي خويش هيچ رسالتي جز تهوع داشتن از دروغ و دو روئي و ظاهر سازي
هاليوود قائل نبود و تمامي کارهاي خلاف جريان اب که انجام داد از همين روحيه
سرچشمه ميگرفت .
بنا براين لطف کرده اولا تاريخ را تحريف نکنيد .
دوما براي بالا بردن قهرمان ذهني خود به مردم اطلاعات غلط ندهيد . نانا
مسعود بهنود مطلبي راجع به مارلون براندو نوشته که مرا وادار کرد
اين انتقاد را بنويسم . نانا
جناب اقاي بهنود
خدمت شما عرض کنم انسان گاهي هم ميتواند راجع به چيزي که اطلاعات
درست ندارد اظهار نظر نکند .
واله با اين کار هيچ ابي از اب تکان نخواهد خورد و تنها باعث ميشود که انسان
حرمت خود را حفظ نمايد .
جنابعالي که مدتهاست نقش يکي از روشنفکران پيشرو ايراني را بازي ميکنيد
بارها از نظر من گاف داده ايد منتهي من حال و حوصله باز کردن مچ شما را
نداشته ام . ولي اين بار انچنان بي اطلاع مزخرف گفته ايد که حيفم امد بگذرم
به خصوص که خود را در زمينه سينما اندکي با اطلاع ميدانم .شما نوشته ايد :
يادتان می آورم که او شاگرد مکتب استراوينسکی بود در کلاس های اليا کازان. همان مردی که به دوران مک کارتيسم توسط بنيادگرايان راست از جامعه طرد شد و تازه دو سال پيش و وقتی مرگش به سراغش آمد، جامعه روشنفکری آمريکا از وی تجليل کرد.
خدمت شما عرض کنم اليا کازان در دوره مک کارتيسم برعکس انچه شما نوشته ايد
نه تنها مقاومتي نکرد بلکه با اصطلاح ( name a name) نام کساني را هم که ميشناخت و کمونيست
بودند برد و به همين دليل نه از طرف راستها بلکه از طرف عناصر مترقي هاليوود
مورد بي اعتنائي قرار گرفت .
و اين عمل ادم فروشي او تا اين اواخر چون تکه ننگي روي پبشاني او بود و حتي
چند سال پيش که تصميم بر تجليل از او گرفته شده بود عده زيادي جلوي ساختمان
مراسم اسکار براي اعتراض جمع شده بودند و بحث هاي زيادي راجع به اين که
او لايق تجليل نيست در رسانه ها در جريان بود .
حضرت اقاي بهنود فکر نميکنيد تحريف تاريخ به اينگونه از طرف شما به اين معني
است که شخص شما هم در همان موقعيت هستيد .
زيرا تا انجا که من به خاطر مياورم شما يکي از جوجه نويسندگاني بوديد که در دوران
شاه از خايه مالي او دريغي نداشتيد و پس از انقلاب ناگهان چهره عوض کرده و خود
را جزو روشنفکران جا زديد .
بهر حال بگذريم خدمت شما عرض کنم در مورد براندو هم زيادي اغراق کرده ايد
ايشان خود در کتاب زندگي خود ميگويد که بازيگري به هيچ عنوان کار مهمي نيست
و نبايد به يک بازيگر به چشم قهرمان نگاه کرد
در ضمن براي خويش هيچ رسالتي جز تهوع داشتن از دروغ و دو روئي و ظاهر سازي
هاليوود قائل نبود و تمامي کارهاي خلاف جريان اب که انجام داد از همين روحيه
سرچشمه ميگرفت .
بنا براين لطف کرده اولا تاريخ را تحريف نکنيد .
دوما براي بالا بردن قهرمان ذهني خود به مردم اطلاعات غلط ندهيد . نانا
Friday, July 09, 2004
دليل قابل قبول
ميدونيد چيه اين جنايت کارها همه مثل همن
يادمه اون اوائل وقتي از خميني ادمکش ميپرسيدن
بابا چرا اين همه ادم ميکشي جواب ميداد:
شاه بيشتر ميکشت !!!!
حالا هم از اين بوش جنايتکار که ميپرسن بابا چرا اين
همه مردم بيگناه عراق را کشتيد ميگه :
اگه صدام بود بيشتر ميمردن!!!!!!! نانا
ميدونيد چيه اين جنايت کارها همه مثل همن
يادمه اون اوائل وقتي از خميني ادمکش ميپرسيدن
بابا چرا اين همه ادم ميکشي جواب ميداد:
شاه بيشتر ميکشت !!!!
حالا هم از اين بوش جنايتکار که ميپرسن بابا چرا اين
همه مردم بيگناه عراق را کشتيد ميگه :
اگه صدام بود بيشتر ميمردن!!!!!!! نانا
استيوي واندر ( مقاومت)
پاگنده عزيزم اين مطلب را اختصاصا براي تو مينويسم چون محيط را
ميشناسي و ميدوني چي ميگم .
بهر حال چند سال پيش که از طريق يک گروه اجتماعي امريکائي براي
کارهاي خيريه به گتوهاي سياه پوستان ميرفتم همواره دم ساختمانهاي
انان عده اي از اون تاف گاي هاي سياه بودن که کلي به من احترام
ميگذاشتن و وقتي از ماشين پياده ميشدم با اون صداهاي کلفت ميگفتند
حال شما خوبه و با احترام کنار ميرفتند .
بهر حال يه روز گرم تابستاني که سر سگ ميزدي از خونه اش بيرون نميامد
در حالي که در کيف دستي خود مقداري پول نقد که برايشان جمع کرده بودم
و مقدار زيادي کوپن مواد غذائي که کليسا بهم داده بود در حالي که عينک
بزرگ افتابي زده بودم به جلوي يکي از اين گتوها رسيدم ساعت حدود دوي
بعد از ظهر بود و در اطراف پرنده پر نميزد . به مجردي که وارد ورودي ساختمان
شدم از پشت راه پله ها يک مرد سياه که کاملا معلوم بود تحت تاثير مواد
مخدر است خود را به من رساند و دسته کيف مرا گرفت و گفت ول کن
من چون متوجه شدم هاي است قسمتي از دسته کيفم را که در دست
داشتم گرفتم و گفتم مگه از روي جسد من رد بشي !!!
حالا اون بکش و من بکش و هر دفعه که من ميکشيدم اون تلو تلو خوران
مدتي عقب ميرفت و جلو ميامد و فحاشي ميکرد .
شايد سه دقيقه اي ما در حال کش و واکش بوديم و هر دو عرق کرده تا
بالاخره او ول کرد و چنگ انداخت عينک افتابي مرا از صورتم برداشت و
گفت جنده و عينک را به چشمش زد و در حالي که عين استيوي واندر
با اون عينک سرش را به چپ و راست تکان ميداد ساختمان را ترک
کرد !!!! نانا
پاگنده عزيزم اين مطلب را اختصاصا براي تو مينويسم چون محيط را
ميشناسي و ميدوني چي ميگم .
بهر حال چند سال پيش که از طريق يک گروه اجتماعي امريکائي براي
کارهاي خيريه به گتوهاي سياه پوستان ميرفتم همواره دم ساختمانهاي
انان عده اي از اون تاف گاي هاي سياه بودن که کلي به من احترام
ميگذاشتن و وقتي از ماشين پياده ميشدم با اون صداهاي کلفت ميگفتند
حال شما خوبه و با احترام کنار ميرفتند .
بهر حال يه روز گرم تابستاني که سر سگ ميزدي از خونه اش بيرون نميامد
در حالي که در کيف دستي خود مقداري پول نقد که برايشان جمع کرده بودم
و مقدار زيادي کوپن مواد غذائي که کليسا بهم داده بود در حالي که عينک
بزرگ افتابي زده بودم به جلوي يکي از اين گتوها رسيدم ساعت حدود دوي
بعد از ظهر بود و در اطراف پرنده پر نميزد . به مجردي که وارد ورودي ساختمان
شدم از پشت راه پله ها يک مرد سياه که کاملا معلوم بود تحت تاثير مواد
مخدر است خود را به من رساند و دسته کيف مرا گرفت و گفت ول کن
من چون متوجه شدم هاي است قسمتي از دسته کيفم را که در دست
داشتم گرفتم و گفتم مگه از روي جسد من رد بشي !!!
حالا اون بکش و من بکش و هر دفعه که من ميکشيدم اون تلو تلو خوران
مدتي عقب ميرفت و جلو ميامد و فحاشي ميکرد .
شايد سه دقيقه اي ما در حال کش و واکش بوديم و هر دو عرق کرده تا
بالاخره او ول کرد و چنگ انداخت عينک افتابي مرا از صورتم برداشت و
گفت جنده و عينک را به چشمش زد و در حالي که عين استيوي واندر
با اون عينک سرش را به چپ و راست تکان ميداد ساختمان را ترک
کرد !!!! نانا
تخم چپ
هنگامي که در ايران زندگي ميکردم دو همسايه داشتم که به خون هم
تشنه بودند .
يکي مردي بود حدود چهل ساله که کارمند شرکت نفت بود بسيار سطحي
و ابله که تمامي جهان برايش شرکت نفت و خدايگان اين جهان دکتر اقبال بود
ديگري مردي بود از بقاياي نسل از بين رفته قاجار که هم چنان در دنياي
قجر به سر ميبرد و جهانش جهان خواب الوده دوره قاجاريه بود .
هفته اي نبود که بر سر ماجرائي از دعواي بچه هاي اين دو در محله تا پارک
ماشين ميهمان يکي در برابر خانه ديگري جنگ و دعوائي بين اين دو رخ
ندهد و هر دو همواره يکديگر را تهديد به اله ميکنمت و بله ميکنمت ميکردند
شدت خصومت اين دو به حدي بود که اگر يکي از همسايه ها با يکي از انها
چهار کلمه حرف ميزد ان ديگري با ان همسايه هم سر سنگين ميشد .
به همين دليل مردم هر دو را ناديده گرفته و به سلام و خداحافظي با انها
بسنده ميکردند .
غروب روز ۲۲ بهمن با عده اي مشغول ساختن کوکتل مولوتوف بودم که براي
اوردن پنبه يا بطري خالي که دقيقا خاطرم نيست به خانه امدم
بمحض رسيدن به در خانه يکي از خنده دار ترين صحنه هاي عمرم را ديدم .
اولا خيابان باريکي که خانه من در ان واقع شده بود تقريبا خالي از سکنه بود
چون تمامي مردم در خيابانهاي اصلي بودند و در وسط اين خيابان باريک خالي
اين دو مرد در حالي که هريک کاپشن کلفتي به تن داشتند و کلاهي پوستي
مسخره اي بر سر و هر دو مست لايعقل که بعد فهميدم هريک يک بطر
ويسکي خورده اند در حالي که ان شرکت نفتي يک چکش به دست و ان
قجري يک شمشير زنگ زده قديمي به کمر بسته بود دست در گردن يکديگر
کج شوان و مج شوان در خيابان با هم قدم ميزدند و شعارهاي مختلف راجع
به ازادي ميداند و تلو تلو خوران از خيابان خالي پاسداري ميکردند و هر از
چندي بوسه ابدار دوستانه از گونه يکديگر ميگرفتند و به نظر ميرسيد که
شرکت نفت و دکتر اقبال و قاجاريه راديگر به تخم چپ يکديگر هم حساب
نميکنند !!!!!! نانا
هنگامي که در ايران زندگي ميکردم دو همسايه داشتم که به خون هم
تشنه بودند .
يکي مردي بود حدود چهل ساله که کارمند شرکت نفت بود بسيار سطحي
و ابله که تمامي جهان برايش شرکت نفت و خدايگان اين جهان دکتر اقبال بود
ديگري مردي بود از بقاياي نسل از بين رفته قاجار که هم چنان در دنياي
قجر به سر ميبرد و جهانش جهان خواب الوده دوره قاجاريه بود .
هفته اي نبود که بر سر ماجرائي از دعواي بچه هاي اين دو در محله تا پارک
ماشين ميهمان يکي در برابر خانه ديگري جنگ و دعوائي بين اين دو رخ
ندهد و هر دو همواره يکديگر را تهديد به اله ميکنمت و بله ميکنمت ميکردند
شدت خصومت اين دو به حدي بود که اگر يکي از همسايه ها با يکي از انها
چهار کلمه حرف ميزد ان ديگري با ان همسايه هم سر سنگين ميشد .
به همين دليل مردم هر دو را ناديده گرفته و به سلام و خداحافظي با انها
بسنده ميکردند .
غروب روز ۲۲ بهمن با عده اي مشغول ساختن کوکتل مولوتوف بودم که براي
اوردن پنبه يا بطري خالي که دقيقا خاطرم نيست به خانه امدم
بمحض رسيدن به در خانه يکي از خنده دار ترين صحنه هاي عمرم را ديدم .
اولا خيابان باريکي که خانه من در ان واقع شده بود تقريبا خالي از سکنه بود
چون تمامي مردم در خيابانهاي اصلي بودند و در وسط اين خيابان باريک خالي
اين دو مرد در حالي که هريک کاپشن کلفتي به تن داشتند و کلاهي پوستي
مسخره اي بر سر و هر دو مست لايعقل که بعد فهميدم هريک يک بطر
ويسکي خورده اند در حالي که ان شرکت نفتي يک چکش به دست و ان
قجري يک شمشير زنگ زده قديمي به کمر بسته بود دست در گردن يکديگر
کج شوان و مج شوان در خيابان با هم قدم ميزدند و شعارهاي مختلف راجع
به ازادي ميداند و تلو تلو خوران از خيابان خالي پاسداري ميکردند و هر از
چندي بوسه ابدار دوستانه از گونه يکديگر ميگرفتند و به نظر ميرسيد که
شرکت نفت و دکتر اقبال و قاجاريه راديگر به تخم چپ يکديگر هم حساب
نميکنند !!!!!! نانا
به تمامي دوستان نا اميدم
شرايط امروز ايران و نا اميدي از حرکت دانشجوئي به مناسبت ۱۸ تير
که توسط رژيم خفه ميشود مرا بر ان داشت که اين مطلب را بنويسم
باز هم طبق معمول خودم شرايط را با مثالي خواهم نوشت .
فرض کنيد دبيرستان بزرگي است که مدير بسيار خشن و غير قابل
تحملي دارد و طبعا با هر فشار بيشتر از طرف اين مدير مقاومت بچه ها
بيشتر ميشود .
براي اين مدير دوران فحاشي - کتک زدن - زنداني کردن حتي کشتن اين
بچه ها به عکس خود تبديل گشته .
و حال تنها کاري که او ميتواند بکند بالا بردن ديوارهاي دور دبيرستان است
تا کجا ميتواند اين ديوارها را بالا ببرد !!!!
و اين مدير ابله نمي فهمد که انچه اتفاق خواهد افتاد پديده اي از بيرون
نيست بلکه انفجار از درون اتفاق خواهد افتاد و روزي اين کودکان زنداني
عليرغم بالا بودن ديوارها و محيط رعب و وحشت با هرچه که دم دست
دارند از درون اين دبيرستان را به اتش خواهند کشيد .
در خاتمه برايتان بگويم که به شدت از خون و خون ريزي ميترسم ولي
متاسفانه انرا ناگزير ديده و ميبينم و اخرين باري که در ايران بودم شبي
در يک ميهماني خبرنگار الماني اشپيگل چيزي به من گفت که بر خود
لرزيدم .
او محرمانه به من گفت :
اگر فکر ميکني که بالاترين رقم قاچاق به ايران توسط پاسداران انجام
ميگيرد اشتباه ميکني بالاترين رقم قاچاق به ايران اسلحه است که از
مرزها وارد ميشود و به دست گروه هائي از مردم ميرسد .
حال اين گروهها کي هستند و چه خواهند کرد اينده نشان خواهد داد. نانا
شرايط امروز ايران و نا اميدي از حرکت دانشجوئي به مناسبت ۱۸ تير
که توسط رژيم خفه ميشود مرا بر ان داشت که اين مطلب را بنويسم
باز هم طبق معمول خودم شرايط را با مثالي خواهم نوشت .
فرض کنيد دبيرستان بزرگي است که مدير بسيار خشن و غير قابل
تحملي دارد و طبعا با هر فشار بيشتر از طرف اين مدير مقاومت بچه ها
بيشتر ميشود .
براي اين مدير دوران فحاشي - کتک زدن - زنداني کردن حتي کشتن اين
بچه ها به عکس خود تبديل گشته .
و حال تنها کاري که او ميتواند بکند بالا بردن ديوارهاي دور دبيرستان است
تا کجا ميتواند اين ديوارها را بالا ببرد !!!!
و اين مدير ابله نمي فهمد که انچه اتفاق خواهد افتاد پديده اي از بيرون
نيست بلکه انفجار از درون اتفاق خواهد افتاد و روزي اين کودکان زنداني
عليرغم بالا بودن ديوارها و محيط رعب و وحشت با هرچه که دم دست
دارند از درون اين دبيرستان را به اتش خواهند کشيد .
در خاتمه برايتان بگويم که به شدت از خون و خون ريزي ميترسم ولي
متاسفانه انرا ناگزير ديده و ميبينم و اخرين باري که در ايران بودم شبي
در يک ميهماني خبرنگار الماني اشپيگل چيزي به من گفت که بر خود
لرزيدم .
او محرمانه به من گفت :
اگر فکر ميکني که بالاترين رقم قاچاق به ايران توسط پاسداران انجام
ميگيرد اشتباه ميکني بالاترين رقم قاچاق به ايران اسلحه است که از
مرزها وارد ميشود و به دست گروه هائي از مردم ميرسد .
حال اين گروهها کي هستند و چه خواهند کرد اينده نشان خواهد داد. نانا
To Pa Gondeh
I should not dare to be so sad
-So many Years again
A load is first impossible
-When we have put it down
The Superhuman then withdraws
And we who never saw
The Giant at the other side
.Begin to perish now
Thursday, July 08, 2004
اخراج
همين الان تو مجله تايم خوندم که دوسه روز پيش دو تا ايراني
که به عنوان گارد يکي از اين ايراني هاي سازمان ملل تو نيويورک
بودند هنگام ويديو برداري از جاهاي حساس نيويورک و بخصوص
تونل هاي متروي زير زميني دستگير و از امريکا اخراج شده اند . نانا
همين الان تو مجله تايم خوندم که دوسه روز پيش دو تا ايراني
که به عنوان گارد يکي از اين ايراني هاي سازمان ملل تو نيويورک
بودند هنگام ويديو برداري از جاهاي حساس نيويورک و بخصوص
تونل هاي متروي زير زميني دستگير و از امريکا اخراج شده اند . نانا
Why do men fart more than women?
Because women can't shut up long enough to
build up the required pressure.
Because women can't shut up long enough to
build up the required pressure.
نبردي خونين
زن و شوهري از دوستانم که هر دو از بچه هاي کنفدراسيون دانشجوئي
خارج از کشور بودند و در زمان شاه به همراه گروه کورش لاشائي چند سالي
زندان بودند در خيابان فرح تهران در طبقه چهارم ساختماني که متعلق به يک
سرهنگ ارتش شاه بود زندگي ميکردند.
پس از انقلاب بين اين دو و ان سرهنگ که مورد خشم حزب الهي ها قرار
گرفته بود نزديکي بيشتري برقرار ميشود چون درد مشترک داشتند .
بهر حال يکسال پس از انقلاب شبي در خانه انها بودم و عمه اين دوستم
هم انجا بود .
ساعت حدود هشت شبي تابستاني بود و دوستم تصميم گرفت به حمام
رفته دوش بگيرد .
من و شوهرش مشغول بازي شطرنج بوديم و عمه خانم هم در اشپزخانه
مشغول اشپزي و به دليل علاقه شديد هر دوي اين دوستان به موسيقي
اصيل ايراني نواري هم از شجريان با صداي بسيار بلند پخش ميشد .
حمام اين اپارتمان پنجره اي به پاسيو داشت به عنوان هوا کش و هنگامي
که دوستم مشغول بوده ناگهان روي ديوار حمام سوسک بزرگي را ميبيند
و با فرياد اول نام شوهرش را چند بار صدا ميزند و بعد نام عمه خانم را و
در اخر نام مرا .
ان سرهنگ هم که در طبقه اول بوده اين فريادهاي جگر خراش را ميشنود
و با سابقه سياسي بودن انان فکر ميکند خانم مورد حمله کميته يا بسيج
قرار گرفته .
من و شوهره با صداي بلند به در کوبيدن بسرعت به طرف در رفته در را باز
کرديم و ديديم که جناب سرهنگ با زير شلواري و عرق گير و کلتي ! در
دست و رنگ و روي پريده پشت در است و ميگويد چه بلائي سر خانم ....
امده !!!!
و همزمان فرياد خانم را از داخل حمام شنيديم و به انجا رفته و با خنده به
جناب سرهنگ گفتيم واله يه سوسک است به کلت احتياجي نيست ميشود
با لنگه کفش کشتش !!!!!
اين ماجرا هم مورد ديگري از اتحاد همگي بر عليه دشمن مشترک . نانا
زن و شوهري از دوستانم که هر دو از بچه هاي کنفدراسيون دانشجوئي
خارج از کشور بودند و در زمان شاه به همراه گروه کورش لاشائي چند سالي
زندان بودند در خيابان فرح تهران در طبقه چهارم ساختماني که متعلق به يک
سرهنگ ارتش شاه بود زندگي ميکردند.
پس از انقلاب بين اين دو و ان سرهنگ که مورد خشم حزب الهي ها قرار
گرفته بود نزديکي بيشتري برقرار ميشود چون درد مشترک داشتند .
بهر حال يکسال پس از انقلاب شبي در خانه انها بودم و عمه اين دوستم
هم انجا بود .
ساعت حدود هشت شبي تابستاني بود و دوستم تصميم گرفت به حمام
رفته دوش بگيرد .
من و شوهرش مشغول بازي شطرنج بوديم و عمه خانم هم در اشپزخانه
مشغول اشپزي و به دليل علاقه شديد هر دوي اين دوستان به موسيقي
اصيل ايراني نواري هم از شجريان با صداي بسيار بلند پخش ميشد .
حمام اين اپارتمان پنجره اي به پاسيو داشت به عنوان هوا کش و هنگامي
که دوستم مشغول بوده ناگهان روي ديوار حمام سوسک بزرگي را ميبيند
و با فرياد اول نام شوهرش را چند بار صدا ميزند و بعد نام عمه خانم را و
در اخر نام مرا .
ان سرهنگ هم که در طبقه اول بوده اين فريادهاي جگر خراش را ميشنود
و با سابقه سياسي بودن انان فکر ميکند خانم مورد حمله کميته يا بسيج
قرار گرفته .
من و شوهره با صداي بلند به در کوبيدن بسرعت به طرف در رفته در را باز
کرديم و ديديم که جناب سرهنگ با زير شلواري و عرق گير و کلتي ! در
دست و رنگ و روي پريده پشت در است و ميگويد چه بلائي سر خانم ....
امده !!!!
و همزمان فرياد خانم را از داخل حمام شنيديم و به انجا رفته و با خنده به
جناب سرهنگ گفتيم واله يه سوسک است به کلت احتياجي نيست ميشود
با لنگه کفش کشتش !!!!!
اين ماجرا هم مورد ديگري از اتحاد همگي بر عليه دشمن مشترک . نانا
شبح در قسمت پيامگيرش براي شخصي نوشته
!( از بوش ياد بگيرسر مردم آمريکا را با مايکل مور گرم میکنه و کار خودشو انجام میده.)
شبح گرامي
ايا تاکنون اين اصطلاح زبان انگليسي را شنيده اي که ميگه (shit hit the fan)
ميدوني اين چه معني ميده .
اين معني موقعيت کنوني دار و دسته بوش را ميده
مايکل مور واقعي است من سابقه او را از بيست سال پيش
تاکنون دنبال ميکنم مرديست بسيار شجاع که در مقابل مشتي
هيولا ايستاده .
کي ميخواهي اين طرز تفکر دائي جان ناپلئوني را کنار بگذاري
اين نوع نگاه به وقايع جهان است که همواره ملت ما را در حال
انفعال نگاه ميدارد .
تا کي همه چيز تئوري توطئه است .
تا کي به اين تفکر دامن ميزنيم که از بالا ميبرند و ميدوزند و از
دست هيچ کس کاري ساخته نيست .
ايا فکر نميکني که اين نوع نگرش باعث عدم اعتماد مردم به
نيروي خود ميشود . کمي بيشتر فکر کن . نانا
!( از بوش ياد بگيرسر مردم آمريکا را با مايکل مور گرم میکنه و کار خودشو انجام میده.)
شبح گرامي
ايا تاکنون اين اصطلاح زبان انگليسي را شنيده اي که ميگه (shit hit the fan)
ميدوني اين چه معني ميده .
اين معني موقعيت کنوني دار و دسته بوش را ميده
مايکل مور واقعي است من سابقه او را از بيست سال پيش
تاکنون دنبال ميکنم مرديست بسيار شجاع که در مقابل مشتي
هيولا ايستاده .
کي ميخواهي اين طرز تفکر دائي جان ناپلئوني را کنار بگذاري
اين نوع نگاه به وقايع جهان است که همواره ملت ما را در حال
انفعال نگاه ميدارد .
تا کي همه چيز تئوري توطئه است .
تا کي به اين تفکر دامن ميزنيم که از بالا ميبرند و ميدوزند و از
دست هيچ کس کاري ساخته نيست .
ايا فکر نميکني که اين نوع نگرش باعث عدم اعتماد مردم به
نيروي خود ميشود . کمي بيشتر فکر کن . نانا
To Pa Gondeh
The one that could repeat the summer day
Were greater than itself,though he
Minutest of mankind might be
And who could reproduce the sun
-At period of going down
-The lingering and the stain,I mean
When orient has been outgrown
And occident becomes unknown
.His name remain
Wednesday, July 07, 2004
حافظ
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها -- که عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشگلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل -- کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها -- که عشق اسان نمود اول ولي افتاد مشگلها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل -- کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
پيامي شخصي
سالها قبل وقتي اولين بار مکعب روبيک را ديدم مدتي باهاش ور رفتم و
به گوشه اي انداختم چون کارهاي مهم تري داشتم .
دوستي داشتم رياضي دان و خيلي با کله يک روز به اپارتمان من امد و مکعب
روبيک را ديد از لحظه اي که ان را در دست گرفت تا سه روز متوالي از خانه
من بيرون نرفت و تنها هنگام خوردن غذا دست از بازي با ان برداشت .
صبح روز سوم هنگامي که از خواب برخواستم روي ميز اشپزخانه مکعب
را کامل شده ديدم که روي تکه اي کاغذ گذارده بود و روي کاغذ نوشته بود
تا پنج صبح باهاش ور رفتم تا بالاخره درستش کردم . خداحافظ
تمامي دو روز گذشته با مکعبي ذهني مشغول بودم بالاخره انرا حل کردم
طول کشيد ولي بالاخره دريافتم چي به چي است .
من نبايد خط کشي بين واقعيت و رويا را بهم بريزم .
هنگامي که از واقعيت سخن ميگويم حرفهايم گنگ و نامفهوم است و قابل
درک نيست .
ولي هنگامي که از رويا سخن ميگويم نه تنها گنگ و نامفهوم نيست بلکه
پاسخ هم به ان داده ميشود .
وه که چه باري از روي دوشم برداشته شد و چه سبکبالم . نانا
سالها قبل وقتي اولين بار مکعب روبيک را ديدم مدتي باهاش ور رفتم و
به گوشه اي انداختم چون کارهاي مهم تري داشتم .
دوستي داشتم رياضي دان و خيلي با کله يک روز به اپارتمان من امد و مکعب
روبيک را ديد از لحظه اي که ان را در دست گرفت تا سه روز متوالي از خانه
من بيرون نرفت و تنها هنگام خوردن غذا دست از بازي با ان برداشت .
صبح روز سوم هنگامي که از خواب برخواستم روي ميز اشپزخانه مکعب
را کامل شده ديدم که روي تکه اي کاغذ گذارده بود و روي کاغذ نوشته بود
تا پنج صبح باهاش ور رفتم تا بالاخره درستش کردم . خداحافظ
تمامي دو روز گذشته با مکعبي ذهني مشغول بودم بالاخره انرا حل کردم
طول کشيد ولي بالاخره دريافتم چي به چي است .
من نبايد خط کشي بين واقعيت و رويا را بهم بريزم .
هنگامي که از واقعيت سخن ميگويم حرفهايم گنگ و نامفهوم است و قابل
درک نيست .
ولي هنگامي که از رويا سخن ميگويم نه تنها گنگ و نامفهوم نيست بلکه
پاسخ هم به ان داده ميشود .
وه که چه باري از روي دوشم برداشته شد و چه سبکبالم . نانا
Subscribe to:
Posts (Atom)