Friday, September 16, 2005

لايه هاي گه !!!!!



هردم از اين مستراح گهي ميرسد -گه تازه تر از تازه اي ميرسد !!!
باز هم چونان پلنگ صورتي که مرغ خودش را ميخورد و مدتها بعد تازه
دوزاريش مي افتد که چي چي بوده !!!!! کشفي کردم

اين سوفياي افسانه ما !!!! هم همون فاطي پاتراست که صدها وبلاگ
درست کرده که استفراغات ذهني خود را در آن بريزد
خوب سوفياي کون لخت !!!! تو که در گذشته ها بارها خودت رو چون
خرمگسي به بحث من با آدماي ديگه رسوندي و خواستي قاطي شي
که نوکت رو چيدم !!!! چرا همون موقع به من نگفتي که :
- بابا اين پاگنده که تو قربون صدقه اش ميري شوهر منه ؟
هان چرا نگفتي که در جوابت بگم :
- کون لق خودت و جد و آبادت به تو مادر جنده چه مربوط مگه او برده
توئه ؟ اساسا تو را سنه نه ؟ هان
خوب الاغ جون يادته اولين بار که باهات حرف زدم راجع به خصلت هاي
گند زناني حرف زدم که بازنده هستند ؟ يادته
ميبيني الاغ جون من حتي نميدونستم که تو چه خري هستي و همون
موقع تو مادر جنده مو ميديدي و من پيچش مو !!!!!!!

بسيار خوب ميخوام باهات رک و راست حرف بزنم تا حال تمامي چيزهائي
که لازم بوده بهت گفتم و دهان کاراکتر فاطي پاترائيت را حسابي سرويس
کردم
اکنون ميخوام نکاتي که توي الاغ حاليت نيست برات با مدرک بنويسم تا
حسابي حال کني !!!!!!

پاگنده که انسان بسيار بزرگوار و آزاده ايست٬ ولي من احدي را جز احتمالا
جي لندني!!!!! نميشناسم که بتونه با چس ناله و آه و زاري و سياهي ها
و غم و غصه هاي نمايشي گهي مثل تو حتي يک ماه دوام بياره ؟
همين خسته کننده بودن توو چسناله هاي تو کافيه که همه از جمله پدر و
مادرت هم از تو فراري شوند بيخود نيست که بين گياهان تو کاکتوس!!! را
دوست داري چون تو هر گونه زندگي را در موجودات خشک ميکني و با اين
روحيه که داري تنها به اطرافيانت تلقين مرگ ميکني باور کن
به عنوان مدرک از صفحه آخر وبلاگت بخش هائي را کپي کردم که تنها به
خود خرت اين خسته کنندگي را نشان دهم ( راستي چرا آرشيوت را پاک
کرده اي)‌
تحليل هائي براي دوستاني که ميخوانند از خود مينويسم تا کمي اين
نوشته هاي مرگزاي تو را قابل تحمل کنم



امشب در آخرين لحظات هوشياري در کشمکش سرگيجه ها
(( اگه خودت از
دست خود سرگيجه ميگيري بيچاره آن مرد صبور !!!!!!!))


جا خوردم از ديدن خودم بر سر ان ويرانه ها.جا خوردم از اين جستجوي از سر نااميدي و استيصال.
(( خوب مادر جنده تو يه وبلاگ از فرمانيه و دکوراسيون خونه ات حرف ميزني
تو يکي ديگه از ويرانه ها !!!!!!!))


به وسوسه هاي پيچيده در سرم که فکر ميکنم دلم درد مي گيرد. وسوسه ام نکن
(( شاشيدم به اون سر و اون دل که هزار تا آدم را منتر خودت کرده اي مادر جنده))

سهمي از گرما براي تو نيست
(( خوب مادر جنده تو چرا تمام مدت دنبال سهمي !!!! هان همه اش سهم طلب
ميکني!!!!!))


مثل هزار بار مشابه ِ ديگر امشب هم مثل طوطي تکرار ميکنم: زندگي ِ آتش زده بهتره يا تحمل تحقير شدن؟
(( چرا اين همه خودتو به خريت ميزني بابا جان يه مردي کاملا برحق حالش ديگه
ازت بهم ميخوره بهمين سادگي تو هي براي خودت چي چيو سبک سنگين ميکني
آخه الاغ جون تو احتياج نداري کسي تحقيرت کند تو تحقير سر خودي باباجان !!!)


ثبت مي کنم که نمک باشد روي زخمم
(( شاشيدم به تمامي زخمهات که اسم هرچي زخم است را بدنام ميکني و
زخم داشتن را به ابتذال ميکشوني مادر جنده ))

چيزايي در باره يه حفره توخالي گنده که هي سعي شده پر شه و نشده
(( والله اون حفره تو رو !!!! رستم هم نميتونه پر کنه !!!!!!!!!))


چطوری ادم می تونه بفهمه چه نکته ای درش قابل تغییره و چه خصوصیتی کاملا ژنتیکی؟
(( تو هرگز نخواهي فهميد ميدوني چرا چون با فکر و تغيير بيگانه اي و همه گه بودنت هم
صد در صد ژنتيکيه ميگي نه به روانپزشک غير آشناي رک و راست رجوع کن تا بهت
بگه )‌)


چشمهايم از زور خواب دودو ميزنند.پارچه ی بلندي دور خودم پيچيده ام و دوباره مثل ارواح دور خانه راه افتادم
کاش نزديک کنند ان روز را که با دستهايم پا بسازم و فرار کنم
(( بيا تمامي اعمالت را با صداي بلند اعلام ميکني انگار سر سن تاتر شهري تازه خاک
بر سر چرا بايد با دست هايت پا بسازي !!! مگه پا نداري ؟ مگه چلاقي؟‌ هان نميدوني
اين جملات مثل با دستهايم پا بسازم و فرار کنم چقدر کهنه و ابلهانه و بي مربوط و
عقب مانده است که تنها از الاغي مثل تو نوشتنش بر مياد و بس ))

کسي قصد پياده روي داشت من رو هم خبر کنه.
(( قول بهت ميدم هيچ کس با يک مجسمه ساخته شده از سنده الاغ که تمام
مدت چس ناله ميکنه حوصله پياده روي و يا هيچ کار ديگه رو نداره ؟؟؟؟؟؟))


چقدر انتظار برای هیچ سخته
(( حالا کجاش رو ديدي ؟؟ يه کمي صبر کن سر گنده اش زير لحافه الاغ جون))


صدای ناله میاد و بعد صدای پای من که اروم اروم می خزم دنبال صدا
(( راستي از اين همه ناله و اعلامش خجالت نميکشي ؟ من که جاي تو
شرمم مياد از اين همه خود مفتوني و خود محوري!!!))

بعضي وقتها هست که له له مي زني براي يه دختر نيم وجبي با چشماي تيله اي که ميشه اشک ريخت و باهاش حرف زد؛حرف زد؛حرف زد
دارم خفه ميشم
(( مادر جنده تازه داري خفه ميشي و اين همه گه مفت ميخوري واي به روزي
که احساس خفگي نداشته باشي هيهات!!!!!!!))


هميشه يک جا؛ يک گوشه؛‌ يک چيزيش مي مونه.گيرت ميندازه و به طرز زشتي بهت دهن کجي مي کنه.چه لحظه‌ ی منفوري! نه گمانم که هيچوقت بشه از شرش اون طور خلاص شد که نفس راحت کشيد.
(( گوش کن اون يه چيزي که گيرت ميندازه چيز نيست الاغ جون اون وجود نحس و
کثافت خودته که محور عالم و آدمه از او خلاصي نداري مادر جنده فهميدي؟ ))


ميتونم بميرم جلوي همين کلمات ساده
روزها به من هم خیلی سخت میگذره.گمانم باز مثل برق رفتم و به خودم نرسیدم.وحشتی رو انکار میکنم که عمیقا باورش دارم
(( د الاغ نفهم تمامي بدبختي تو همينه که تو خودت غرقي ديگه واسه همين به
خود خرت نميرسي هنوز نفهميدي ؟ ))

(دنبال ت‌َرکهام ميگردم)
(( چيه کرم
ضد چين و چروک خريدي حالا يکي بايد بيا ترک هات رو پيدا کنه تا بمالي ؟‌))

اگر
چشمهام رو باز کردم و باز هم سراب بود به کجا تکيه کنم که پرت نشم
(( من که ميگم نگرون نباش يه ايميل براي جي لندني بفرست مياد ميگيره
و ميبرتت تو اطاق خواب فرمانيه ايت و ميتوني بهش تکيه کني هيچ چيش
هم نميشه چون او هم چون تو از ملات گه خشک !!! تشکيل شده و
ميشيد گه تو گه !!!! و خلاص ))


مغزم فشار ميارم چطوري ميشه قشنگش کرد؛ در صورتي که چيزاي زشت زشتن.مثل آدمهايي که وقت روبرويي با حفره هاي زشتِ آدم خوابشون مي گيره
(( واه واه ..ميخواي اقدامات خطرناک کني بابا دست نگه دار به مغزت زياد فشار
بياري ممکنه بترکه و پخش و پلاي گه اسهالي مبل هاتو و شکلات ها تو کثيف
کنه ها !!!! از ما گفتن ))


درد ميکنم خوابم نبره چي؟اگه بيدار نشم چي؟اگه روي برگه ها بالا بيارم؟ اگه هيچي يادم نياد چي ميشه؟ اگه دستم اونقدر درد بگيره که نتونم مداد رو نگه دارم؟
(( ببين من شاشيدم به دردت و امتحانت و برگه هات و دست دردت و سرتا پات
که اين خود محوريت تو رو بايد تو کتاب ها بنويسن و بس ))

.
پوست کروکديل هم داشته باشي باز هم آدمهايي هستند که از جنس هم نيستند و از هر راهي که کنارشان ميروي انگار چيزي اشتباه است.
(( آهان ....حالا داره يه شمع چسکي تو ذهنت روشن ميشه بالاخره ...مادر جنده
راست ميگي آره آدمها با هم فرق دارند ولي قول ميدم توي سنده پشگلي هيچ
وقت کنار کسي راه نرفته اي تو جلو ميري و قلاده اي به گردن آدما ميندازي و
ميخواي اونا رو دنبال خود بکشوني اين درد و بدبختي تو مادر جنده ست ))


يادم رفت برايت بگويم تحقير آن چيزي را در انسان نابود ميکند که همه چيز است.پست ميشوي و دغدغه هايت پست مي شوند..

(( و اما اين بخش آخر کلي حرف توشه بذار برات بگم تو خودت رو تحقير شده احساس
ميکني چون فرد آزاده و بسيار با شعور و انساني حاضر نشده به تحقير کنار تو ابله
خود خواه کنترل کننده تملک طلب مادي مبتذل بودن ادامه بده !!!! مگه نه ؟ پس بدان که
کسي تو را تحقير نکرده بلکه پستي و دغدغه هاي پستت همگي بخشي از وجود
ناقص و کثافت تو بوده و خواهد بود تنها فرقش برات اينه که ديگه به سختي بتوني
مردي را بيابي که تحمل تو تپه گه با هيبت انساني يک زن را داشته باشه ....اگه
شير فهم شد به يک دکتر ماهر روانکاو ورک و راست رجوع کنه و کثافات وجودي
خود را بي وحشت بيرون بريز و بگو شايد بتونه کمکي بهت بکنه ....باز هم از ما
گفتن ))

پاگنده عزيزم تمامي کساني که تو را دوست دارند بايد با نهايت ملاطفت و مهرباني
سالها با تو رفتار کنند تا شايد اين لکه هاي سياه بودن با اين زن ابله کمي در ذهن
تو کم رنگ شده و باوري به خوبي و انسانيت بخصوص در زنان آدم حسابي در تو
به وجود بياد من بي نهايت دوستت دارم و در اين کشمکش با تمامي توانم خارج
از علاقه شخصي خود به تو به عنوان انساني متحمل و صبور کمک خواهم کرد
و پشتيبان تو خواهم بود . شاد باشي و آزاد نفس بکشي . نانا

Thursday, September 15, 2005

فروغ


- برويم
- سخني بايد گفت
- جام ٬ يا بستر ٬ يا تنهائي ٬ يا خواب ؟
- برويم ...
جورجي يادش بخير !!!!!!

برنامه جالبي در يکي از اين کانال هاي مترقي تلويزيوني ديدم
که راجع به اين قانون عمل وطن پرستي ( PATRIOT ACT) بود
فکر کردم شايد براي شما هم جالب باشه .
عده بسياري از چپ و راست خيلي به اين قانون حساس شده اند
و کلي وکيل براي آزادي هاي فردي که داره قرباني ميشه اعتراض
کرده اند .
شخصي پاکستاني که با زني امريکائي ازدواج کرده و يک دختر ده
ساله هم داشته تصادفا همزمان با يازده سپتامبر تقاضاي شهر وندي
داده بوده که از طرف اف بي اي ميرن سراغش و دستگيرش ميکنند
و بعد به همراه ۱۶۰ نفر ديگر با يک پرواز خاص به پاکستان ديپورت
ميشود .
جواني اهل سوريه که بيست سال قبل در سوريه يک بار براي جنبش
فلسطين پولي جمع کرده بوده و بيست سال بوده که در امريکا زندگي
ميکرده و زن امريکائي و دو دختر بالاي ده ساله داره به جرم اين کمک
توسط اف بي اي به سوريه ديپورت شده .
مرد نقاش هنرمندي که توسط صدام حسين زير شکنجه يک دست و
يک پايش را شکسته بوده اند قبل از سقوط صدام به امريکا پناهنده
سياسي شده و يکي دو روز بعد از يازده سپتامبر چون کاري جديد يافته
بوده تصميم گرفته که از سياتل با قطار به واشنگتن دي سي بره که
سر راهش عرض امريکا را هم ببينه که در شهر کوچکي در اينديانا وقتي
قطار ايستاده بوده پياده ميشه که کمي هوا بخوره که مامور اف بي اي
او را دستگير و تحت بازجوئي قرار ميدهند .

اينان نمونه هائي از تجاوز به حقوق خصوصي مردم بود
وکيلي ميگفت :
معني آزادي اين است که تو مجبور نباشي خودت را به هيچ کسي توضيح
بدهي
ولي با اين کنترل تمامي مدارک مانند تلفن - کامپيوتر - بانک - حتي کتابي
که از کتابخانه قرض ميگيري آنچنان اين حق خصوصي مردم و آزادي آنان
زير سئوال رفته که يکي از وکيل هاي معروف ميگفت :
- حيطه حقوق خصوصي مردم چيزيست که اگر يک بار گرفته شود ديگر
از بين رفته است .
هزاران عرب را بي هيچ گونه دليلي توسط اف بي آي تحت بازجوئي قرار
داده اند .
شخصي ميگفت - با ايجاد سر و صدا و فروش ترس مردم را براي گرفتن
حقوق اوليه شان زير فشار قرار ميدهند و سپس ناگهان از بين همين مردم
تيموتي مک وين بيرون مياد .
اف بي آي از تمامي صاحبان کارها خواسته که اطلاعات خصوصي کارمندان
را به آنها بدهند و همزمان طبق قانون اساسي اگر کسي اطلاعات خصوصي
شخص ديگري را به جائي بروز دهد تا پنج سال زندان برايش جريمه هست .
در ضمن هيچ گونه محافظتي براي استفاده کنندگان اينترنت وجود ندارد.

۶۴۰۰۰ کتاب دار در کتابخانه هاي عمومي به عنوان اعتراض پتيشن هائي
امضا کرده اند که ما نبايد مجبور باشيم که کتابهائي را که مردم ميخوانند به
عنوان اطلاعات به اف بي آي بدهيم حتي زني پير که آلماني الاصل بود ميگفت
که من زمان رشد فاشيسم در آلمان بودم و همين جوري شروع شد !!!!
عليرغم اين که بعضي ها آنچنان ترسيده اند که ميگويند اگر دولت اين کارها را
ميکند پس چرا ما بيائيم اين پتيشن ها را امضا کنيم و اسم خود را به عنوان
مخالف به دولت بدهيم .
ولي با وجود همه اين ها پنجاه ميليون نفر در کاميونتي هاي مختلف
قطعنامه هاي تند و تيز و مختلفي بر عليه (PATRIOT ACT) امضا کرده اند .

کي بود گفت جورج اورول و ۱۹۸۴ و بيگ برادر !!!!!!!!! نانا
باغ رو نيگا کن . نانا
باغ رو نيگا کن . نانا

Wednesday, September 14, 2005

مولانا - براي تو

اي يوسف خوشنام هي در ره ميابي همرهي
مسکل ز يعقوب خرد تا در نيفتي در چهي

آن سگ بود کو بيهده خسپد به پيش هر دري
وان خر بود کز ماندگي آيد سوي هر خرگهي

مانند مرغي باش هان بر بيضه همچو پاسبان
کز بيضه دل زايدت مستي و وصل و قهقهي
CRASH

يه فيلمي اين روزها تو امريکا خيلي سر و صدا کرده و همه
راجع بهش حرف ميزدند
امشب ديدمش
به نظر من فيلمي متوسط بود ولي نکات جالبي داشت
اولا که يه جنگل تمام و کمال از لوس آنجلس نشون داده و اين
که تمامي آدمها آنچنان ريشه اي در شرايط بد خود غوطه ور
هستند که مطلقا هم را نميبينند تا وقتي که به هم برخوردCrash
ميکنند .
همه به هم بدبين هستند چيني و ايراني و سياه و سفيد
و پليس و شو من و زن و شوهر و خلاصه که يه بخش بزرگي
هم به يه زن و شوهر و دخترشون که ايراني ا ند که يه مغازه دارند
اختصاص داده .
مهمترين نکته اش براي من اين بود که انسانها را در شرايط خود
نشون ميده که گاهي خوب و گاهي بد هستند
به هر حال در اين قحطي فيلم هاي قابل تحمل فيلمي است که
ديدنش بد نيست . نانا
يه مشت آدم بيچاره !

جورج بوش ديروز رسما اعلام کرد که مسئوليت تمامي نارسائي ها
در اين طوفان لوئيزيانا را به عهده ميگيره
حالا چيکار ميخواد بکنه بعد از مرگ سهراب خدا ميدونه ؟

از خبرهاي نيور اورلئان اينه که امروز تمامي شهر را سم پاشي کردند
براي کشتن پشه ها که به دليل گرما با خودشون مالاريا و تب زرد ميارن
شهر هوستون تگزاش صد و پنجاه هزار نفر را اسکان داده که پليس و
پولدارهاي مادر قحبه نگران کارهاي بد و خراب کاري و بي امني هستند
بيشتر از اين که نگران يه مشت آدم بدبخت که قبل از اين فاجعه بدبخت
بودند و حالا هزار برابر بدبخت تر شده اند .
يک فرستنده راديوئي هم جلوي استاديومي که مردم را اسکان دادند
راه افتاده که متعلق به عناصر مترقي است و مندي گودمن يکي از آدم
حسابي هاي امريکائي تبليغش ميکرد و ميگفت شايد به اين وسيله
درد و رنج اين آدم ها را که بيشترشون هم سياه پوست هستند بشه
به گوش کر !! دولت رسوند .
بعد از کاترينا هم چشممان داره به جمال اوفيليا روشن ميشه که کارولينا
رو هدف قرار داده . نانا

Monday, September 12, 2005

مولانا

هرچه آن سرخوش کند بوئي بود از ياد من
هرچه دل واله کند آن پرتو دلدار من

خاک را و خاکيان را اين همه جوشش ز چيست
ريخت بر روي زمين يک جرعه از خمار من

هر که را افسرده ديدي عاشق کار خودست
منگر اندر کار خويش و بنگر اندر کار من

در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمين
چون بهار من بيايد بردمد اسرار من

هرکي بيمار خزان شد شربتي خورد از بهار
چون بهار من بخندد بر جهد بيمار من

چيست اين باد خزاني آن دم انکار تو
چيست آن باد بهاري آن دم اقرار من
چشمان آبي !!!!!

امروز هوس کردم براتون يکي از هزارن چيزهاي عجيب و غريبي
که من از مهاجران ايراني در امريکا ديدم تعريف کنم .
حقيقتا خيلي ازوقتها با اين ايرانيان عزيز احساس کردم که چيزهائي
که ميبينم سوررئال هستند و بارها از ته دل خنديده و در همان زمان
اشگ ريخته ام اشگ تاسف !!!!!!!

در شهرهاي مختلف امريکا به غير از نيوبورک دو گونه آپارتمان وجود
دارد يکي آپارتمانهائي که در برج ها هستند و گونه اي ديگر آپارتمان
هست که به آن آپارتمان باغي ميگويند به اين معني که حداکثر
سه طبقه روي هم ميسازند ولي دورادور يک محوطه با درخت و
باغچه و ..که مانند متل است و هر کسي يک آپارتماني دارد .
به هر حال ماجراي اون پدر مخوف که قصد جان من کرد را که گفتم
هنگامي بود که در يکي از اين آپارتمان باغي ها زندگي ميکردم و
بدون اينکه بدانم جاي خوبي هم نبود .
يک روز غروب هنگامي که داشتم به ويديو کلابي که در محوطه
بود و ساکنان ميتوانستند مجاني فيلم بگيرند و پس بياورند ميرفتم
در باغ محوطه صداي عجيب کودکي را شنيدم که نيمي به انگليسي
و نيمي به فارسي دهاتي به مادرش ميگويد :
-- مامان...اس تو ماکوم !!!!! ( شکم ) درد ميکونه !!!!!!!
به قدري از اين جمله تعجب کردم به سوي صدا رفتم و زني ايراني
را ديدم که کودک دو سه ماهه اي در بغل و دنبال کودک پنج شش
ساله اي ميرود به فارسي سلام عليک کردم و او خود را اشرف
معرفي کرد و همان آني به اوني به من گفت که - اهل گچساران است
و شوهرش که در امريکا درس ميخوانده به گچساران آمده او را عقد
کرده و به اينجا امده و درسش تمام شده و چون پولي که از پارک
ماشين ها جلوي يک هتل معروف ميگيرد پول خوبي است دنبال کار
هم نرفته و به ولي پارکينگي ادامه داده و سپس اين دو بچه را به
فاصله شش سال درست کرده اند و حال او به دانشگاه شهر ميرود
و پزشکي ميخواند و شوهرش از وقتي که او دانشجو شده است بد
دل شده و همه اش خيال ميکند که او رفيقه اي دارد و عجيب حسادت
ميکند و......
من که ديدم دلش خيلي پر است به او گفتم بيا برويم آپارتمان من باقي
را بگوي چائي هم با هم بخوريم
قبول کرد و روي کاغذي شماره آپارتمان مرا نوشت و به فارسي براي
شوهرش نوشت که در اين جا هستم و به خانه من رفتيم
به هرحال به من گفت که شوهرش بسيار او را اذيت ميکند و ميگويد که
اگر تو دکتر شوي با دکترها روي هم ميريزي و مرا ول ميکني و از اين
گونه ترس ها ......
دو ساعتي نگذشته بود که زنگ آپارتمان مرا زدند و هنگامي که در را باز
کردم چشمتان روز بد نبيند
مرد کريهي را ديدم به هيبت پرويز صياد که پيژامه اي راه راه زشت به
پا داشت و قسمت فوقاني را هم با يکي از اين عرق گيرهاي حلقه اي
مردانه مزين کرده بود و در دستش گيلاس بزرگ کنياک خوري که در آن
مايعي به رنگ کنياک بود داشت و بسيار بي ادبانه بدون تعارف من وارد
شد و با لهجه کاملا دهاتي شروع به پرخاش به اشرف خانم کرد !!!!!!
هنگامي که اشرف خانم وسائل بچه ها را جمع کرد که بروند من آهسته
از او پرسيدم مگر نگفتي نماز خوان و مسلمان است ؟ اين که داره کنياک
ميخوره گفت :
- نه اون چاي است او چايش را در اين گونه گيلاس ميخورد !!!!!!!
به هر حال او رفت
و گاهي او را در محوطه ميديدم و سلام عليکي ميکرديم تا اينکه يک روز
غروب به من تلفن کرد و گفت - خواهش ميکنم زود زود به خانه من بيا با
تو کار واجبي دارم .
من هم که شوهرش را ديده بودم تصور کردم کتک کاري چيزي شده با عجله
و نفس زنان خود را به آپارتمانش رساندم و اکنون چيزهائي را که ديدم
براتون مينويسم :

در يک آپارتمان يک اطاق خوابه کوچک که بدون اغراق تمامي پنجره هايش
را چه از جلوي خانه و چه از پشت با کاغذ آلومينيومي کاملا پوشانده بودند
و بسيار تاريک بود
(و بعد به من گفت که شوهرش ميترسد مردان از پنجره به من نگاه کنند !!!)
در سراسر خانه لباس و اسباب بازي و خورده غذا و روي ميز وسط اطاق
پوشک گهي بچه کوچک باز افتاده بود و بوي تعفن و گند در خانه موج ميزد
و کودک پنج ساله با صداي گوش خراش کارتون نگاه ميکرد و کودک نوزاد زر
رز ميکرد و روي زمين پوشيده از کتاب هاي پزشگي و جزوه و دست نوشت
بود اشرف خانم در حالي که موذيانه ميخنديد و يک بسته کانتکت لنز را به
دست من داد گفت :

- قربونت برم الهي اين دوتا لنز را بذار توي چشم من !!!!!
گفتم مگر دکتر بهت نگفته چگونه استفاده کني ؟
گفت :
- نه اين لنز شماره اي نيست لنز آبي رنگ است و ميخواهم چشمم آبي باشد
چون با يکي از استادهاي امريکائي خودم ريخته ام روي هم و او ميگويد اگر
تو با اين موهاي مشگي چشمان آبي داشتي ديگه خيلي خوشگل
ميشدي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا
Life is all about ASS


your'e either covering it,

laughing it off,

kicking it,

kissing it,

busting it,

trying to get a piece of it,

behaving like one,

Or you live with one!
couldn't stop making this comparison..

inches of rain in New Orleans due to hurricane Katrina... 18
inches of rain in Mumbai (July 27th).... 37.1

population of New Orleans... 484,674
population of Mumbai.... 12,622,500

deaths in New Orleans within 48 hours of Katrina...100
deaths in Mumbai within 48hours of rain.. 37.

number of people to be evacuated in New Orleans... most of the city
.wohh
number of people evacuated in Mumbai...10,000

Cases of shooting and violence in New Orleans...Countless
Cases of shooting and violence in Mumbai.. NONE

Time taken for US army to reach New Orleans... 5 days
Time taken for Indian army and navy to reach Mumbai...12hours

status 5 days later...new Orleans is still waiting for relief, army
and
electricity
status 48hours later. Mumbai is back on its feet and business is as
usual

USA...world's most developed nation
India...said to be a third world country..

oopss...did i get the last fact wrong???

Sunday, September 11, 2005

فاطي پاترا نوشته :


(Day Dreaming
کاش من يک کفاشي توي ادمونتون داشتم! )


مادر جنده وقتي رويا هم ميبينه حتما يه مالکيتي هم توش بايد
باشه !!!!!!!

فروغ جون وقتي گفت :
اگه تو عمرشون زد و يه خواب ديدن
خواب پياز و ترشي و چلو کباب ديدن

منظورش همين مادر جنده ها بود ديگه !!! مگه نه ؟ نانا

Friday, September 09, 2005

مولانا

در ده شراب يکسان تا جمله جمع باشيم
تا نقشهاي خود را يک يک فرو تراشيم

ما طبع عشق داريم پنهان آشکاريم
در شهر عشق پنهان در کوي عشق فاشيم

خود را چو مرده بينيم بر گور خود نشينيم
خود را چو زنده بينيم در نوحه رو خراشيم

تا ملک عشق ديديم سر خيل مفلسانيم
تا نقد عشق ديديم تجار بي قماشيم
براي تو

ميدوني چيه الان داشتم فکر ميکردم که يه تيکه گوشت را( با انتخاب
خودشون ) زده بودندسر يک چنگال و دم دهنت نگه داشته بودند و دهنت
رو هم با زور بازکرده بودند و ميگفتند بخور !!!!!!

خيلي گاتس ميخواست که بدون هيچ هياهو و جنجال و بد گوئي و شکوه و
سر و صدا با دستت به آرامي کنارش زدي و گفتي :
- نه ديگه نميخورم !
به همين سادگي

خود اين مساله در خود جوهر بزرگي تو را در بر داره . براي من حتي دوست
تو بودن افتخار بزرگيست .
تو يک انسان بسيار بزرگ و فروتني هستي
شجاعتت را همواره به ياد خواهم داشت زيرا تنها با اين گونه اقدام است
که انسان به زيستن معني ميدهد. شاد باشي و دوستت دارم .نانا
مهناز نوشته اي :

(پی.اس: کسی يه روانپزشک حاذق برای سگ وبلاگستان سراغ نداره؟ طفلی هاری روانی گرفته. گفتم که ميخوام واسه دکترا روش کار کنم.)


بسيار خوب من قبول ميکنم که هاري رواني دارم
ولي آيا تو هم قبول ميکني که دروغ ميگوئي ؟
براي تز دکتري خود شخص ديگري را انتخاب کن زيرا اين احتمال
که براي خداي ناکرده دکتر شدنت من نباشم هست !!! مضافا
بر اين که اگر روزي چنان شانسي بياوري که در آستانه دکتر
شدن باشي قطعا مرا با خاطره خوش بياد خواهي آورد زيرا شايد
تنها کسي بودم که ميخواستم از موقعيتي که نصيبت شده کمال
استفاده را براي ساختن ذهن خود و روبروئي با واقعيات تلخ کني
و تنها براي خود زني قوي و متکي به نفس باشي
اگر درکش نکردي و روي لجبازي افتادي اين اهمال تو بود !!!!!!
من کار خود را کردم . تو هم موفق باشي نانا
سئوالي ساده و بي جواب


مگر در قران نگفته ( دين زوري نيست )
پس چرا بسياري از پدرها و مادرها کودکان خود را براي خواندن
نماز حتي کتک ميزنند !!!!!!!

و چرا در آن اوائل محمد فرمان گرفتن ماليات را از کساني که
به او نگرويده بودند صادر کرده بود .
راستي چرا ؟ شما ميدانيد ؟ نانا
مهشيد راستي و قدمي به پيش


ميگن بدش را گفتي خوبش را هم بگو

عليرغم تمامي سر و کله زدن ها با خانم مهشيد راستي
اگر بخواهم بي انصاف نباشم بايد بگم که کار آخر شخصي
او را که بازگشت به درس و يادگيريست به شدت تحسين
ميکنم و آنرا اقدامي بي نهايت عالي و در عين حال سخت
ميدانم که قطعا نتيجه اي شيرين در بر دارد . موفق باشي نانا

Thursday, September 08, 2005

مولانا

من پيش از اين ميخواستم گفتار خود را مشتري
و اکنون همي خواهم ز تو کز گفت خويشم واخري

آمد بتي بي رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد ديگر را بجو بهر دکان بتگري

دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز انديشها گشتم بري
پرتقال کوکي ( قسمت دوم )


نويسنده در کتاب در جستجوي دايره تاريخي و نظم اخلاقي است
او در جستجوي معماي نا شناخته هاست
و براي کوبريک دنياي درون انسانها به همان اندازه با رمز و راز
ميباشد که دنياي بيروني .
و بر همين اساس و تز کاتوليک ها که ( بدي قاعده و خوبي يک
استثنا است ) او با نگاهي بسيار بيشتر به بحث و جدل تا تصويري
صرفا سينمائي به اين فيلم پرداخته .
و بطور کل کوبريک همواره با تحليل به چهار راه انتخاب و اتفاق ميرسد
و چگونگي رسيدن به هر دوي اين پديده ها که مستقيما به عمل آگاه
و ناخود آگاه انسان مرتبط است .
و در محدوده طرح يا تصادف او باور خود را به شکل اتحاد غير قابل تجزيه
انتخاب و اتفاق ميداند .
همچنان که در يکي از نخستين فيلم هايش به نام ( راه پيروزي) کلنل
دکس کاراکتر اصلي فيلم در لابيرنت هاي سياسي جنگ اول جهاني به
اين نتيجه ميرسد که در غياب يک انتخاب واقعي آن چه ميماند تظاهر
به رفتاري متمدنانه به شکل طبيعي !!! است که فانکشني ندارد .

کوبريک در ادويسه فضائي به ما نشان داد که در دوره غلبه ماشين
انسان تعهد و گمان خود را به مسائل اخلاقي از دست ميدهد و بنابر
تحليل برجس نويسنده کتاب پرتقال کوکي
عشق به تجاوز
عشق به زبان
عشق به زيبائي
به ماشين منتقل شده در حالي که وجدان انساني به خواب زمستاني
خود به قبل از دوره تکامل فرو رفته است .
کوبريک شخصيت الکس را اين گونه بيان ميکند

- او افسانه رواني انساني است که بدون هيچ حد و مرزي در محيط
طبيعي خود به دنيا آمده .
ببيننده نبايد او را دوست داشته باشد و بايد از او بترسد ولي به سرعت
خود را غرق شده در او و ديدن پديده ها از دريچه چشم او مييابد .
مشخصا نميتوان گفت که چرا بيننده چنين احساسي به الکس پيدا
ميکند ولي هرچه هست با هوش و صداقت ابتدائي او در ارتباط است

کاراکتر الکس چونان کاراکترهاي شيطاني شکسپير از شم و غريزه
عجيبي برخوردارند
و کساني هستند که عمل ميکنند بي آن که در باره عمل خود فکري
نمايند . نانا