Tuesday, October 03, 2006



PARIS-PASSY

گفتم براتون بگم که در ضمن اين ماجرا براي من
چه قدر مالي خرج داشت .

پولي که خرج کردم براي يک عدد آپارتمان يک اطاقه
خوابه کوچک
در حوالي ايستگاه پسي پاريس بود که ميخواستم
بخرم و محله اش برايم ايده آل بود و آرزويم بود آنجا
زندگي کنم
که خوب انقلابي شد و اگر خريده بودم هم ازش
استفاده اي نميکردم احتمالا !!!!!!!!!!! نانا
و اما فرانسويه !!!!


جونم براتون بگه اين ماجرا که ميخواهم برايتان بگويم به حدي
جنبه هاي گوناگون واقعي براي من دارد که مجبورم حال که
شروع ميکنم تمامي داستان طولاني را برايتان بنويسم و به
دليل بسيار بسيار طولاني شدن تصميم گرفتم بخش به بخش
به شکل يک سريال شيرين واقعي !!!!! اين بار .....برايتان همه
ماجرا ها را بنويسم

از ماجراي اين مرد فرانسوي شروع ميکنم و ميروم پيش .

نميدانم سال ۱۹۷۴ بود و ۱۹۷۵ که با کمي زحمت ميتوان سال
دقيق را يافت که شاه ايران بر منبي قرار دادهاي اقتصادي با
فرانسه که ميخواست از شر پژوهاي پانصد و چهار آن زمان
کارخانه پژو خلاص شود
ناگهان استخواني جلوي طبقه متوسط ايران انداخت و اعلام
کرد که هر کسي ميتواند برود و يک پژو پانصد و چهار بخرد و
بياورد و معافيت گمرکي کامل دارد !!!!
همين اتفاق سيل ايرانيان کارمند بانک صادرت و امثالهم را به
فرانسه براي خريد ماشين پژوي پانصد و چهار روانه کرد و خر
بيار و باقالي بار کن !!!!!!!
اگر تا قبل از آن تنها دانشجويان که هنگام بازگشت براي
خود ماشيني مياوردند و يا دلال هاي بنز که از طريق ترکيه
هي به فرانکفورت رفته و هي بنز مياوردند در بي زي نس
ماشين بودند اکنون همه شده بودند اين کاره

طبق معمول سنواتي بي خبري من از چنين بازي کثافتي
روزي تلفني از يکي از اقوام که کارمندي بود رسيد که
ميخواهد بيايد و يک پژو بخرد و ميخواهد من برايش اگر دارم
بيست هزار فرانک بپردازم تا او به من پس بدهد
خوب من طبق معمول گفتم باشه و پايم به ماجرائي باز شد
که حالا حالا طول داره تا بهتون بگم همه اش را !!!!!!

به خيابان شانزه ليزه که در آن يک معاملات اتومبيل عينهون
دلالي هاي فنسي ايران را ديده بودم که پژو ميفروخت رفتم
و با يک عدد سوسول فرانسوي پاپيوني عطري !!!!جريان را
گفته و پول را داده و مانند پيشاهنگان سوت زنان از کار نيک
خود به دنبال کارم رفتم

وقايعي که اين بين گذشت تا او برسد و ماشينش را تحويل
بگيرد ديوانه خانه اي بود از ايرانياني که مي شنيدم که براي
اين کار به پاريس هجوم اورده اند که يک پژو به هر شکلي
بخرند
اين قصه ها سر جاي خود برايتان خواهم نوشت تا اين که
اين مرد کارمند و زن و همسر خود را برداشت و با هزاران
اميد که اکنون ديگر به جاي پيکان - پژو سوار خواهد شد !!!
با هواپيما آمد و همگي براي تحويل ماشين به شانزه ليزه
رفتيم
در شانزه ليزه جلوي مغازه مردک مادرجنده ازدحامي بود از
ايراني که نگوي و نپرس
و همه بدبختها با هم سخن ميگفتند و به درب بسته و مهر وموم
شده نگاه کرده و به پليس ها و کارمندان ان مادرجنده سوسول
عطري پودري نگاه کرده گيج و حيران مانده بودند

به کنار پليسي رفتم و با اشاره به درب مهر و موم شده گفتم
- لوئي چي شده ؟
گفت :
- لوئي سه فيني !!!!!!

معلوم شد که پول تمامي اين ايرانيان و کلي فرانسوي را برداشته
و زده به چاک خلاص

با نگاهي به ايرانيان بدبخت و گفتن واقعيت به آنان که حتي کمپاني
پژو هم نميتواند ضرري به شما بدهد زيرا اين واسطه تا قبل از
توافق کمپاني ابدا قادر به خريدن پژو نيست که !!!!!!

کوتاه کنم قلب بي صاحب من براي اون چهره هاي درمانده که با
(( حرص )) گول خورده بودند و معلوم نيست خرج سفر و هواپيما
را چگونه جور کرده و همين بيست هزار فرانک را هم قرض و قوله
کرده و به اين مسابقه موش دست زده اند به درد آمد و همانجا
بهشان قول دادم که لوئي را نميگذارم آب خوش از گلويش پائين
برود
و نگذاشتم

بلافاصله جدا از اينتر پول که بدنبالش ميگشت يک عدد وکيل خوب
گير اوردم و ماجراي انتقام را با او گفتم
با او قرار مالي گذاشتم که تا هزينه فرانک هائي که در بانک دارم
ميتواند برود دنبال قضيه يافتن اين مادرجنده و اگر نتوانست و پولي
ديگر در بانک نبود ول کند ماجرا را
زيرا من به دنبال عدالت بودم و قسمت خود را ميخواستم انجام
دهم
شروع کرد و تا اينتر پول پرونده يارو بياد روي ميزش
از طريق کسي فهميد که زنش برزيلي ساکن فرانسه بوده و فک
و فاميل بسياري در برزيل دارند
به دنبالش رفت و پنج سال طول کشيد و يافتش شايد اين اواسط
هم پول من تمام شد ولي يارو به اندازه اي درگير شده بود که فکر
کنم با ميل شخصي و ارضاي شخصي خود به دنبال لوئي رفت !!!
به عنوان شاکي شخصي با اينتر پول به برزيل رفتيم و با کمک
کاراگاه خصوصي دستگير شد
و به فرانسه آورديم و کارش را ساختيم با يکي دو نفر از اون
ايراني ها در تماس بودم که بهشان گفتم ماجرا را و فکر کنم رفتند
و خسارت ناچيزي گرفتند
قطعا اين ماجرا در روزنامه هاي اون زمان پاريس بايد باشد .

راستياتش اين ماجراي کلمه وانتد زير عکس يک جاني بد چيزي
نيست ها
سخن از انتقام ميزنه يعني نميذارم در بري مادرجنده !!!

نبايد گذاشت در برن
ميرن عينهون موش مرداب بچه ميکنند و کل سيستم آشاميدني
يک ملت را به بيماري هاي حصبه و سل و جذام و فلج آلوده
ميکنند مادرجنده ها .............................نانا
(( حق مان ))


و اما اي تيکه تيکه شده ها امروز صبح که قهوه خود
را کوفت کردم و کامپيوترم را روشن کردم رفتم و يک
بار مطلب رصد خانه لنا !!!! را خواندم و خودم از خنده
مردم که اينها را من از کجا آوردم ديشب آخر شبي !!!

عجيب شکل فيلمهاي پازوليني بود قضيه !!! به هر
حال اين ماجرا به فکرم انداخت که حال که من اين همه
اهل سينما هستم و مخم هم سينمائي است چرا
نيايم اين آخر عمري تلفيقي از سينما و سياست کنم

و از همين ماجرا ها راجع به شخصيت هاي مادرقحبه
بنويسم
باور کنيد در امريکا که مولتي مولتي مولتي ميليارد
ميشوم
ولي کون لق پول و امريکا
من دارم شماها رو ميخندونم و در حينش هي ميرم و
با کتابچه نتم تو کله يک قرمساق جاکش ميزنم و از
اين رصدخانه ها براشون مينويسم
خودم از همه بيشتر کيف ميکنم

منتظر قصه هاي پازوليني باشيد دارم تو کله ام طرح
ميريزم
راستي تا يادم نرفته اضافه کنم که وبلاگ هاي مورد
ذکرم که بايکتشون بهتره کنيم به اين قرار هستند :


سولوژون
پانته آ در غربتستان
خدا بيامرز
صادق جم بلاگ نوشت
خانم حنا
از خود و باخويش

چهل تيکه
روزهاي با هم
پرده

يعني از من برکت از شما حرکت
برويد که دارمتان و فکر کنم اين خطر جنگ را هاشمي
رفسنجاني به گونه اي ضعيف کرد
و به آرامي بروند
به هر حال قبراق و شاداب و پر انرژي باشيد که چشم انداز
کاملا روشن و سپيد است

مرديم از بس سياهي و گه و ريدمان مذهبي ديديم بابا !!!
به والله قرمساق کمي خوشي (( حق مان )) است !!!!
مگر نه تيکه تيکه شده ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نانا


اينم يه عکس واقعي از ماتاهاري واقعي براي
اين کنجکاو تيکه تيکه شده داغش به دلم مانده
به زمين گرم خورده ......که معلوم نيست در
کدام قبرستاني است .
علت انتخاب اين عکس بر اين قرار است که فکر
کنم او از همگي شما از کارهاي اين ماتاهاري
پدر سگ بي شرف جاسوس !!!!! همچين مور
مورهاي خوشي بهش دست ميداد !!!!!!

نه نه بي دندون تراپي سر کوچه !!!!!!!!!نانا







با درود بر دوستان گرامي

به دنبال چندين پست که در آن از خشونت و چه ميدانم
ماتاهاري بازي و اين گونه سخنان نوشته ام تصميم
گرفتم کمي اين خون ريز بودن و ماکياول بودن و باقي
را برايتان بشکافم که کمي روشن گرديد
که چرا ؟

عرضم به حضورتان نميدانم تا کنون اين جمله بسيار
بسيار پر معني را شنيده ايد يا نه که ميگويد :

ظلم همه گير عين عدالت است .

يعني اساسا چرا بايد ما مردم در جعبه اي به نام خانه ها
زندگي کنيم که براي اين خانه مثلني خون يکديگر را ميريزيم
و هرچه خانه ها بزرگتر و مجلل تر خون ريزي بيشتر !!!!

به ما با تحميل اين قفس ها ظلم کرده اند و به همين دليل
براي بشر امروز داشتن يک قفس عين عدالت است !!!!!

خوب اگر اکنون سر نهادن به رژيمي جنايتکار و فاسد و تا بن
دندان عقب مانده يک ظلم همه گير است که به آن
(( عدالت )) اجتماعي ميگويند !!!!!

خوب اگر عده اي قليل اين همه انسان را به بند کشيده اند
بايد باهاشان چه کرد که دست بردارند ؟؟؟؟؟؟

با اين مادرجندگان هيچ کاري مگر سرشان را بريدن نميتوان
کرد
مثلني تو حمقي را به چي ميخواهي متقاعد کني ؟؟؟؟؟
بايد سرش را بزني به معني دقيق کلمه يعني بريدن !!!!!

خوب من با استدال بالا بچه هاله و يا پاي خورشيد را اگر
لازم بدانم ميشکنم ترديدي هم نميکنم

يک از دشمن کمتر يک قدرت براي من

کون لق کسي که مرا هرچي که ميخواهد ميخواند مگر برايم
اهميتي دارد
البته که من ديکتاتورم کجاش رو ديديد من يه ديکتاتور دقيق
هستم که مو را از ماست براي منافع مردم ايران ميکشم
و با رجاله هائي چون شمايان که همه در اين بيست و هفت
سال شاهدش بوده ايم برخود ميکنم

سر هم به راحتي در رئال ميبرم !!!!!!

در جنگم باهاتون مادرجنده ها شوخي گرفتيد بيست و
هفت ساله
در روياي روز سر بريدنتان زندگي کرده ام و اين بار دستم را
ميخواهم تا آرنج چونان علي مادرجنده تان با خون شمايان
قرمز و سرخ کرده و گاهي ليسي از سر لذت چندش آور
به آن بزنم

من نانا هستم ميتونيد به من بگيد ماتا نانا که ميشه همون
ماتاهاري يعني ناناي شما داغتان به دلم مانده ........نانا

Monday, October 02, 2006















شاملو





در بيمارستاني که بستر من در آن به جزيره ئي در بيکرانگي مي ماند
گيج و حيرت زده به هر سوئي چشم مي گردانم :

اين بيمارستان از آن خنازيريان نيست
سلاطونيان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتي بي نشاطند
جذاميان آزادانه مي خرامند ٬ با پلک هاي نيم جويده
و دو قلب در کيسه فتق
و چرکابه ئي از شاش و خاکشي در رگ
با جاروهاي پر بر سرنيزه ها
به گرد گيري ويرانه .

راهروها با احساس سهمگين حضور سايه ئي هيولا که فرمان سکوت
مي دهد
محور خوابگاه هائي ست با حلقه هاي آهن در ديوارهاي سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار .

اسهاليان
شرم را در باغچه هاي پر گل به قناره مي کشند
و قلب عافيت در اتاق عمل مي تپد
در تشتک خلاب و پنبه
ميان خرناسه کفتارها زير ميز جراح

اينجا قلب سالم را زالو تجويز مي کنند
تا سرخوش و شاد همچون قناري مستي
به شيرين ترين ترانه جانت نغمه سر دهي تا آستان مرگ
که مي داني
امنيت
بلال شير دانه ئي است
که در قفس به نصيب مي رسد ٬
تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کفت نهد
و قوتي مسکن ها را در جيب روپوشت :
- يکي صبح يکي شب با عشق !

اکنون شب خسته از پناه شمشادها ميگذرد
و در آشپزخانه
هم اکنون
دستيار جراح
براي صبحانه سر پزشگ
شاعري گردنکش را عريان مي کند
( کسي را اعتراضي هست ؟)

و در نعش کشي که به گورستان مي رود
مردگان رسمي هنوز تقلائي دارند
و نبض ها و زبان ها را هنوز
از تب خشم کوبشي و آتشي هست .

عريان بر ميز عمل چار بندم
اما بايد نعره اي برکشم
شرف کيهانم آخر
هابيلم من
و در کدو کاسه جمجمه ام
چاشت سر پزشگ را نواله اي هست .

به غريوي تلخ
نواله را به کامش زهر افعي خواهم کرد ٬
بامدام آخر
طليعه آفتابم .
دختر مستقل هاله پري
بلنده به دنبال فاسق
ميگردد ....................نانا

شباهت !!!!

اين حيوان زشت بد ترکيب که دقيقا خصلت هائي
چونان پاگنده دارد و هم از نظر ظاهري و هم از
نظر باطني مانند چاه مستراحي با او مو نميزند
مورچه خور نام دارد

اين حيوان کريه دقيقا مانند پاگنده شير علي قصاب
دماغي کريه و نفرت انگيز دارد که اين اسلحه را به
هر سوراخي فرو کرده و مورچه هاي کوچولو موچولو
را هورتي سر ميکشد !!!!!!!
بوي تعفن شديدي از اين لولهنگ به نام دماغ بر ميخيزد
که مسلمان بو کند کافر نبيند !!!!
به هر حال به دليل خوردن مدام مورچه هائي از قبيل
مهناز ويران و باقي همان گونه که در ايران شايع است
که اگر انسان مورچه بخورد زياد هم ميگوزد
اين شير علي قصاب دماغ گنده ما هم به دليل اين عمل
شنيع بيست و چهار ساعته مشغول گوزيدن از دهان
است

به تمامي حاميان حيوانات توصيه ميشود که هر گاه اين
حيوان زشت دماغ گنده کچل بو گوزو را مشاهده کردند
ابتدا لگدي محکم به اون يه انگشت دانه آلت تناسلي که
دليل ناز کردن امثال مهنازها براي او است ( البته دليل
اصلي) چون همان طور که مي بينيد دماغ کجا ؟ آلت کجا؟
رسيدند لگدي محکم به انگشت دانه اش زده و اخ تفي به
سراپايش کرده و فراريش دهند
فتبارک الله مع المورچه خوران و انتر کيبيان و جاکشان و
لنائيان و السولوژونيان و ريدم به کله همگي شان از دم
آمين يا دماغ العالمين !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نانا


رصد خانه لنا !!!!!



الهم صلا علي گه و شاش به دهان هاله و پاگنده
و باقي گنگش

جونم برايتان بگويد ميخواهم داستاني شيرين از چگونگي
آشنائي سولوژون بچه کوني و لناي کله گهي براي دوستان
عزيزم بگويم

اگر چه اين داستان به نظر عجيب و خارق العاده !!! ميرسد
ولي حقيقت محض است که خود شما از لابلاي داستان همه
چيز دستگيرتان ميشود خوش بگذرد!!!!!!

جانم برايتان بگويد يک عدد دختر کپکي مادرجنده الاغ از
سوگلي هاي اخوندهاي مادرجنده که با سهميه شهيدي
چيزي اين جنده جوان اسلامي را به کون دانشگاه صنعتي
آريامهر تپانده بودند
به اندازه اي در خلاي اين رژيم چون تکه اي گه تازه با باقي
گه هاي موجود حل گرديده بود که اغلب شبها به سراغ اين
دوربين هاي بسيار حساس که با آن ستاره ها را نگاه ميکنند
در رصد خانه
ميرفت و اون کله گهي را به آسمان ميگرفت و با چشماني
کمي تراخمي و کمي چپ !!!! به آسمان نگاه کرده و دنبال
خداي جاکشي که فک و فاميلش ميگفتند ميگشت که از
خود کاملا بيخود ميشد !!!!
و پسران زبل دانشگاه صنعتي آريامهر که به خدا و خود لناي
مادرجنده کله گهي ميريدند روزي تصميم گرفتند که او را
امتحاني کنند
به آهستگي در تاريکي به پشت سر او آمده و رديف ايستادند
و اولي آهسته جلو رفت و به آرامي دامان مانتوي اسلامي او
را بالا زد و اي دل غافل !!!! ديد يک عدد کون و کپل سفيد و
منزه چون ريش خامنه اي بيرون افتاد نه تنکه اي نه پوششي
با آهستگي خود را به او نزديک کرد و آلت مرده شور برده خود
را به داخل کون لناي کله گهي فرو کرد
صدا از ديوار در آمد از لنا نه !!!!!!
و همچنان با کله گهي در آسمانها و بدنبال خدا گشتن اين پسر
زبل کار خود را صورت داده و جايش را به نفربعدي داد و کوتاه کنم
و سرتان را درنياورم از آن شب هرشب لنا به پشت دوربين رفت
و رديف شاگردان آريامهر آلت به دست چونان سربازان که از آنان
سان مي بينيد دورتر ايستاده
و نوبت کون خود را انتظار ميکشيدند

شبي بر قضاي روزگار يک شاگرد به نام سولوژون که از بس اخوندها
در کونش تپانده بودند عقده خود کوني بيني داشت !!!!!تصادفا به
اين محضر ناب فيلم هاي پازوليني رسيد و همان دم در آخ تف هاي
ارگاسمي او که از اميد مادرجنده ميلاني و واگير مزمنش به او يادگاري
رسيده بود شروع شد !!!!!
آخر صف ايستاد و هنگامي که همه کار خود را با لنا تمام کرده و اخ
تف هاي خود را به روي سرو که به دنبال خدا گرد !!!! او ريخته تفي
به زمين انداخته و پي درس هاي خود رفتند
و تازه نوبت اين سولوژن کون پاره ( بدست آخوندها . نانا)‌رسيد و به
مجاورت کون سپيد لنا که رسيد هرچه زور زد ابدا افاقه اي نکرد و
هيچ تغييري در کالبدش رخ نداد

خوب اينجا سولوژون کاملا درک کرد که درد لناي بدبخت چيست !!!!
دست نوازش بر کون و کپل سفيد لنا کشيد و گفت :
- خانم عزيز ما باهم همدرد هستيم بيا نامزد کنيم

لناي کله گهي با اون چشمان کمي تراخمي کمي چپ نگاهي به
او کرد و گفت - بسيار خوب من و تو از اين لحظه نامزد ولي تقاضا
ميکنم که ديگر شبها مرا تنها بگذار تا به دنبال خدا در اين رصد خانه
بگردم و افراد ديگر ( منظورش صف بچه ها ) هم به دنبال خود ٬خود
پيغمبر در سوراخ ماتحت من کار خود را صورت دهند

سولوژون قبول کرد و از آن شب لنا به کار خود ادامه داده و اين دو
با تفاهم هر مادرجنده اسلامي ديگر به زندگي شيرين من کون
ميدم تو کون بده مشغولند
الهم صل علي کون پاره لناي کله گهي
و متبارک باد کون پاره تر سولوژن احدنا صراط المستقيم !!!!!!! نانا
سلاخ و فلفل !!!!!


ببين چواوا جون !!! ديدي گفتم اين اگزبيشنيست ها به
آدمهاي دور و بر خودشون ميرينند !!!!!!!!

ببين چطوري به عشقت و باقي ريدي و خودت هم اکنون
کارت را (( خريت مي داني ))

خوب هي اين مادرجنده شير علي قصاب بهت گفت :

- بابا اين بي ...ز ...نس ....نانا بي ...ز...نس است عشق
و عاشقي نيست به ولاي مثلث خودت !!!!!!!
هي تو اخم و تخم کردي و گفتي - اين به من بر ميخوره !!!!

بابا اين شير علي قصاب تو راست ميگفت به جان مهناز
تو الاغ فکر ميکردي که :

اگر سلاخي ميگريد
عاشق فلفل تيزي شده است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نانا



Her days of asking are all gone.
Her fight goes on and on and on.
But she thinks that the fight is worth it all.
So she strikes like thunderballlllllll
llllllllllllllll.nana
پاگنده پلنگ !!!!!!!


به به به به ......چه عالي شد و چه خوشگل !!!!!!!!

خدمتتون عرض کنم که چندي پيش تر ها که هنوز کسي
چيزي از اين پاگنده و گنگش اينجا نميدونست و دعواي
منم باهاشون هنوز !!!! شروع نشده بود
و داشتم عينهوني ماتاهاري راجع بهشون تحقيقات ميکردم
براي نيک آهنگ کوثر که خيال بر سرش ريختن را داشتند يه
افشاگري کوچولو موچولو از پاگنده اي که بسته بود و رفته
بود و يهويکي برگشت و يه چيزي راجع به نيک آهنگ نوشت
و يعني که بچه ها بريزيد سر نيک آهنگ !!!!
همونجا بود که من نه گذاشتم و نه ورداشتم عليرغم اينکه
فکر ميکرد من عاشقشم و از عشقش دارم ميميرم !!!!!
براي نيک آهنگ توطئه برعليه او را فاش ساختم
مدارک در وبلاگم همه اش هست من که اهل آرشيو پاک
کردن نيستم که ؟

خوب بازم همون استراتژي اين بار پاگنده به هاله يک عدد
لينک داد که بچه ها موقعشه که بريد هاله را ساپورت کنيد !!!

همچي که پاگنده اينو نوشت از چپ و راست يه مشت گه ناب
که اين سالها سياهي لشگر هر کثافت کاري اينان و هر تبه کاري
اينان در ميان ما بودند به خانه هاله رفتند

بسيار خوب پاگنده تو هاله را ساپورت کن کاملا حق داري به والله
مگر سر دسته حتي اگر به رذلي تو باشه قرار نيست از بچه مچه ها
حمايت کنه ؟ هان خوب داري کارت را ميکني
شماها بريد کون خودتون رو پاره کنيد و همون کارهاي رجاله گي
قبلي رابکنيد
من با يک نوشته تمامي رشته هاتون رو پنبه ميکنم

مثلني همين نوشته ......زين پس کارخودم را با هاله خواهم کرد
روزانه سه وعده عين يک داروي خيلي تلخ نزديک به سم که به
خورد او خواهم داد و از يک طرف ديگر ليستي بلند بالا از تمامي
شما هر روز نوشته به باقي بچه ها تحويل خواهم داد والسلام

شما مادرجندگان پارازيت را لازم نيست که تک تک کوبيد دسته
جمعي يک متن براتون کافيه ميگي چطوري ؟
برات ميگم روشن شي !!!!!!
از امروز به کساني که وبلاگ ندارند مانند طلا و خلا و اينا کاري
ندارم
اين افراد احتمالا خود هاله است و بس
ولي امثال کساني که بين ما وبلاگ دارند يعني
سولوژون
پانته آ در غربتستان
خدا بيامرز
صادق جم بلاگ نوشت
خانم حنا
از خود و باخويش

را اين شکلي مينويسم و به باقي خودامون که خيلي خيلي خيلي
هستيم ميگم که از اين افراد دوري کنند
کاري براي من نداره
ميبني که بازم ريدي قرمساق بي پدر و مادر

ولي عجب داغي به دلت گذاشتم ها نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمامي اعتبارت را بين رجاله گان اين رژيم در وزارت اطلاعات بدجوري
توش ريدم مگه نه ؟
بابا دو سه سال پيش اين شبح يه دفعه راجع به تو گفت که تو مرموز
هستي مگه نه ؟
خوب بيا براي شخص شبح و باقي نه تنها کاملا به سر تا پايت ريدم
بلکه يک عکس هم از قيافه انترکيب شير علي قصابيت گذاشتم

خوب بسيار طبيعي است که يهوئي سيم هات حسابي قاطي پاتي
کنه و اين شکلي مستقيم خودت بيرون بريزي مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟

برويد شماها در وبلاگ هاله هي ساپورتش کنيد
اوي بدبخت است که کان..سي ...کو...اينس...ش را بايد بر دوش
بگيرد در رئاليته !!!!!!

در ضمن توي مادرجنده الاغ يادت رفت که يه دفه يه گهي خوردي که
برام خيلي خيلي خيلي روشنگرانه بود راجع به تو

يادت مياد وقتي که عکس اون کافه فرانسوي را براي ملاقات من
با خودت گذاردي در ايران
بهت گفتم - اگر من به ايران بيايم ابدا نميخواهم که با اين بچه
مچه هاي دور و بر تو برخوردي داشته باشم يادته ؟
يادته تو پاسخم چي گفتي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتي مگه به تو که پلنگي سگها ميتونند آسيبي برسونند يادت
اومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم اينجا تو امريکا پشت کامپيوترم هر هر هر هر کر کر کر کر به
تو خنديدم که مادرجنده اطلاعاتي خودشو (((((( پلنگ )))))))))))
ميدونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من اکنون کاملا قبول دارم که تو پلنگي
همه مردهاي حمام زنونه هم خودشون رو پلنگ ميدونن به مرگ
خودت
معلومه که اين روزها در ايران يک سردسته اطلاعاتي پلنگ است
و مردم موش
مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نانا

Sunday, October 01, 2006

هاله مادرجنده پري بلنده وبلاگستان



مانند آخرهاي دوره مهشيد راستي رفيق گرمابه و
گلستانش افتاده براي خود کامنت گذاردن و احتمالا
به من فحش دادن و سپس
سخنان در دل قلمبه شده خود را در جواب به خود
دادن و ادعا کردن مثل اينکه مرا نميخواند
عجب اين مادرجنده ها دلقک هاي ابلهي هستند
بابا جان تو با اين آي کيو تا حالا کجا بودي ؟؟؟؟

خوب جنده خانم شهرنوئي تو فکر ميکني که اگر
تظاهر به نبودن گه بر روي کله ات کني يعني گه
وجود ندارد ؟؟؟؟؟؟؟
بابا وقاحت شماها از همين ناشي ميشه ديگه !!!

مادرجنده برام جرات کن يکي با اسم وبلاگش بياد
و به من بد بگه از تو تعريف کنه
اگه اين يه قلم رو رو کني باور ميکنم که هنوز مردم
دورت هستند

و قلم هاشون رو در جا خورد ميکنم

هاله به روح پاک پدرم قسم کاري باهات بکنم که روري
طلاقت داده و دخترت را به فحشا ميکشم اگر نروي
تو مرا نشناخته اي بلائي سرت مياورم که در همان
سيدني زير پل زندگي کني
البته در آغوش رستم و دست به کير و خايه او .

برو تا برايت دير نشده نفرتي که در قلب من اين لحظه
از تو انباشته شده خانمانت را بر باد ميتواند بدهد
تمامي مردم ايران که بيست و هفت سال سرکوب و
شکنجه و آزار شده اند در حالي که تو مادرجنده به
سگت ميرسيدي و از کير يک مرد انگليسي ميخوردي
و نه نه جنده و باباي قر مساقت در لندن خوش ميگذراندند
دهان باز کردن تو برايم چون پرده سينمائي ميايد و در آن
امثال تو لکاته و دوستان داخل ايرانت را به وضوح ميبينم
که به ريش مردم ايران ميخنديد

اکنون ديگر برايم بسيار آسان است که بچه هاي احساسي
همين بخش سياسي وبلاگستان را به جانت بيندازم که
با کامنت نويسي مجبور به فرارت کنند
ولي اين کار را نميکنم
چون ميخواهم صورتت را هنگامي که با حقيقت تلخ که جدي
نميگيريش روبرو شدي ببينم

باش تا صبح دولتت بدمد .............................نانا




الاضافيه - تو مرا نميشناسي اگر ميشناختي باور
کن هم اکنون بر خود ميلرزيدي از احتمال يک درصدش

بيست و هفت سال است ما داريم بر عليه جانيان رژيم
ايران مدرک جمع ميکنيم
ميزان نفرت و خشم ما را از فاجعه اي که ميهنمان را به
گه کشيد و جز کاتاستروف برايمان چيزي نداشت نميتواني
حتي تصور کني

اگر ميتوانستي ميفهميدي که به جرم آن پسري که شب
چهار شنبه سوري رفقاي تو در ايران کشتند من حاضرم
حتي سر دخترت را نديده و نشناخته گوش تا گوش ببرم
بهمچنين بسياري از دوستانم

ديگر بهت اخطاري نميدهم که تصور کني بلوف است .....نانا


مرغ دريائي

اين هم عکسي از هر دو که زماني که فيلم مرغ
دريائي را بازي کردند به حقيقت عاشق يکديگر
بودند و در اين تصوير کاملا نمايان است
آرامشي که در ريچارد برتون است و لطافتي که
در اليرابت تيلور است مطلقا همه اش بازي
نيست و از درون ريشه ميبابد

فيلم مرغ دريائي داستان مرديست کشيش که زن
دارد و سر پرست يکي از مدرسه هاي ثروتمندان
است و در سر راه زندگيش زني بسيار رها که براي
خودش در يک کلبه خرابه کنار دريا زندگي ميکند
و کودکي بدون ازدواج دارد برخورده و با وجود وسوسه هاي
بسيار بالاخره تسليم ميل اين جهاني ميشود و رابطه اي
بسيار جدي را با اين زن شروع ميکند .
در فيلم اين کس و شعرهاي خدا و پيغمير و گناه و زن
و اخلاق باقي
در عمل ناگهان بر آب ميگوزد از ي.. و .. ژوال .....نانا



و اما براي دوستان مذکرم عکسي از اليزابت تايلور
ميگذارم که بحق زيباترين چهره زن را تا کنون در تاريخ
سينما دارا بوده به نظر من البته
در او گونه اي زنانگي هست که حتي ويوين لي که به
او شبيه بوده و شايد زيباتر فاقد آن است

گونه اي نرمي زنانگي که فقط مختص اوست ...نانا


ريچارد برتون

و اما تصميم گرفتم براي تمامي شما وبلاگ نويساني
که حقيقتا باعث افتخار من هستيد که در ميانتان باشم
براي مونت هاي عزيزم يک عکس و براي مذکرهاي عزيزم
عکس ديگري بگذارم تا حظ بصري ببريد

براي دوستان مونت خودم عکسي از ريچارد برتون يکي از
به نظر من خوش قيافه ترين مردان سينما را ميگذارم که
همزمان هنرمندي بي نظير بود
او يک شکسپرين تاتر سلطنتي انگليس بود که به سينما
آمد و بعد از تمامي اون دوران با شکوه هاليوود و زرق و برق
و ازدواج چند باره با اليزابت تيلور بالاخره سالهاي آخر عمر از
همه اين آل دت جاز خسته شد و به مزرعه اي رفت و با زن
بسيار با شعوري که نيمي از سن او را داشت تا روز آخر
زندگيش کتاب خواند بروي اين صندلي ها تکان تکان خور
و در کنار شومينه زيرا گويا اين مزرعه جاي سرد سيري بود

او قادر بود به کامل ترين شکل ممکن نقش يک عاشق با
پشن کامل را بازي کند ........................نانا



سولوژون و پانته آ

پس از تمرکز فکري چنين !!!!!!
هر دو به جنده خانه هاله پري بلنده رفته و هر يک
گهي چنين خورده اند که يک يک برايتان مشکافمش


((دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ (۷) نويسنده: پانته‌آ
باغ وحش تهران قديمها طاووس سفيد داشت، الآن رو نميدونم.
باغ وحش شهر ما هم داره. راستی مگه شما اجازه داريد به
حيوونهای باغ وحش غذا بديد؟ معمولاً ممنوعه، چون برنامهء
غذايی حيوونها رو به هم ميريزه و ممکنه مريضشون هم بکنه.))


خوب زنيکه مادرجنده ريدم به دهان پانته آئييت که گشاد هم هست
و بوي گه هم ميدهد چونان نيمچه خلائي مگر نگفتم با اين مادرجنده
اگر سلامي کنيد عيلکي من بهتون ميدهم مگر کور بودي که بخواني
تو جنده پتياره را هم خدمتي خواهم رسيد مدتهاست بهت فکر
ميکنم به تعجيلش ننداز که حسابي زير نظرت داشته ام
ولي از همه اين حرفها گذشته اين سخنان تو و پري بلنده وبلاگستان
عجب حول سابجکت شخصي خودتان که مشتي حيوان هستيد
مي چرخد ها !!!!!!



و سپس بچه کوني جديد وبلاگستان که به جاي اميد ميلاني گور به
گور شده سره بلند کرده و از دور دستش را براي نانا تکان تکان داده
و ميگويد
- نانا مرا بگاي من بي طاقتم !!!يعني سولوژون هم چنين ريده :




(( دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵ (۶) نويسنده: سولوژن
عکس‌های قشنگی بودند! (:
اسم سگ‌های وحشی‌ی استرالیایی همان دینگو است، نه؟!
یادم است در یکی از کارتون‌های زمان بچگی‌ام یکی از
شخصیت‌ها از این سگ‌ها داشت.))



و اما ريدم به داخل دهانت با قيف که ذره اي حرام نشود تو هرکي
هستي که در ايالت آلبرتا يعني ده کوره کانادا اخيرا يعني همچين
دو سال هم نشده به کانادا به عنوان ((((( دانشجو )))))) فرستاده
شده اي بفهمي نفهمي شرايطت عينهون خورشيد خانمه مگه نه ؟

من هيچ وقت از اين دو کلمه همذات پنداري خوشم نميامده که
بکارش ببرم واسه اينکه راستش و بخواي يه جوري بوي گه ادعا
و اين زرت و پرت ها رو ميداد ولي در مورد تو مجبورم ازت بپرسم
نکنه بدجوري با اين خورشيد خانم همذات پنداري ميکني که مثلني
به خيال خودت بيائي اين وسط و براي نانا يه شاخ و شونه اي بکشي
آره الاغ مادرزاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب مادرجنده الاغ من وقتي که سرکرده باند شما را به گه کشيدم
و فکر کنم با دليل کافي ثابت کردم همين جا که همگي شما نقشه
به ايران کشيدن من از هر راهي و ابتدا يه حالي باهام کردن و
سپس به دست مرتضوي سپردنم بود و خوب هرکي دوست پاگنده
و سوفيا و مهناز و اميد باشه هم شامل همون اتهام به ثبوت رسانده
من ميشود

ميدوني سولي دولي جون .......مگه لناي گه به کله دوست دختر
تو مادرجنده کوني براي سوفياي با باباي عرفان قرمساق که يهوئي
از جاش در رفت و شروع کرد با او يکي کوني يعني مهدي شيفت
مسابقه گذاشتن براي حال کردن اول
که همين لناي کله گهي براي سوفياي دهن گهي مجلس سوگواري
شاهدان گواهي ميدهند نگرفت جاکش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا من رفيقها به دست امثال شما ساواکي هاي اسلامي از دست
داده ام که ديگر تک تکتان را مانند کف دستم از گهي که از دهان
ميرينيد ميتوانم از ۹ هزار مايل دورتر بو کنم و گه در دهان به ضرب
تندر بالي خفه کنم

ببين چه همه تو الاغي که اينو هنوز نفهميدي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نانا
پاک ميکنن !!!!!!



و اما دوستان عزيزم ديگر برايم يقين شد که ما در
وبلاگستان بسياري هستيم و رجاله گان اندک
ناچيزي که خود را با هياهو و جار و جنجال و
رجاله بازي زياد مينمودند !!!! و ما نااميد بوديم
و دلسرد
ولي لايروبي امکان داشت مگر نه ؟

اگر سخنان من حقيقت نداشت بگذاريد برايتان رک
و راست بگويم که پاگنده وبلاگ رختکن خاطراتش
را آرشيوش را چونان آرشيو خود وبلاگ پاگنده
((((((((( پاک ))))))))))) نميکرد مگر نه ؟

راجع به اين عکس هم که گذاشتم از دستشان در
رفت زيرا من روزي که داشتم از ب بسم الله ميخواندم
به اين عکس که رسيدم آنرا براي خودم سيو کردم که
با دقت به قيافه چونان يک دهاتي قلچماق مادرجنده اش
بنگرم و کمي از نظر قيافه بکاومش به قدري کاويدمش
که کامل و پاک و پاکيزه گائيدمش مگر نه ؟؟؟؟؟؟
و در حقيقت خرابي وبلاگ رختکن خاطرات براي پياده
کردن آرشيوش بود
و اين يک قلم از قبل پيش من امانت مانده بود اي ذليل
مرده هاي ورپريده !!!!!!!!!!

به همين يک قلم کمي فکر کنيد ميدانم ديگر شک
نداريد ولي خوراک ذهن بد چيزي نيست .

به هر حال بعد از اين تندر بال جميزباندي فکر کردم
شما را کمي بخندانم

امروز تصويري سينمائي از خودمان ديدم که خودم از
خنده ده دقيقه اي ميخنديدم تا دلم دردگرفت و ول
کردم !!!!!!

خودم را چونان زني پير ديدم که به ميان شما آمدم و
با حرفهاي آتشين کمي زير بغلتان را قلقلک دادم و
توجه شما را به خود جلب کردم
همگي دورم حلقه زده و با فاصله و سپس قدم آهسته
نزديک تر آمديد و من بي توجه به اين حيرت و ترس توام
شما به زرهاي مفتم ادامه دادم تا توجه اين مادرجندگان
اسلامي اطلاعاتي را به خود با نفرت !!! جلب کردم

جونم برايتان بگويد از روز نخست هي وسط نقالي من براي
شما اين اتفاق مي افتاد

همگي شما به شکل فوتباليستهائي که کوچ خود را احاطه
کرده اند کله ها را به من چسبانده ايد که ناگهان يک زنبود گهي
از گوشه اي سعي در نيشي به من عقاب ميزند و آني به اوني
من بالهاي خود را گشوده و با گوزي قوي اين زنبورهاي گهي
را با داد و فرياد به در و ديوار ميکوبم

و بعد به آرامي مينشنيم و براي شما داستانهاي شيرين ميگويم
و باز شما که از جوش و خروش من خودتان هم با ترس عقب رفته ايد
باز آهسته آهسته با حلقه اي نزديک من ميشويد و باز ماجراي
بالا تکرار ميشود !!!!!!!

ولي اين آخرين بار بود گارانتي !
ديگر يقين کرده ام که بسياري از شما از زرهاي مفت من سيراب
نميشويد هرچه بنويسم بنطر ميرسد برايتان کم است !!!!!!!

من خود را وبلاگ نويس پر کاري ميدانم که حتي يک روز هم سعي
ميکنم بي آپ ديت نباشم حتي بارها شده که چهار صبح برخاسته ام
و پستي گذاشته ام چون ميدانستم تمام روز گرفتارم

به هر حال چون شما دوست داريد سخنان مرا خوب من هم شما را
دوست دارم و برايتان بيشتر خواهم نوشت ابدا مهم نيست

يکي از خصوصيات من در زندگي که انسانها را به من به معني مطلق
ميچسباند همين خاصيت اينترتينمنت من بود
به حدي که بارها به دوستان بسيار نزديکم که مثلني اشتباه کرده و
به من گفتند - نانا التماس ميکنم به اين ميهماني مثلني پنجشنبه
بيا هر جوري شده دوست داريم خوش بگذرونيم بلافاصله با خشم
و جدي گفته ام :
- مادرجنده ها مگر من اينتر تينمنت هستم جاکشهاي قرمساق
و بلافاصله اضافه کرده ام که - سگ خور ميايم

زيرا خودم هم لذت ميبرم ولي با شمايان من همواره مشغول آموزش
چيزي هرچند ناچيز که باشد هستم يعني شوخي و خنده و انگشت
رساندن و سپس بازي جدي

وبلاگ نويسي از نادر راههائي است که ما مردم داريم براي کمک
به هم بخصوص
اهميتش براي درج خبر در اين روزهاي
سرنوشت ساز
بايد سعي کنيم تا ميتوانيم روشنگري کنيم از تمامي پوزيسيون هاي
رژيم مادرجندگان جنايتکار اسلامي ايران
فراموش نکنيد خبر ها ي واقعي را از ايران به ما خارج کشوري ها
و متقابلا ما به شما بايد برسانيم ما شبکه اي شده ايم بسيار بسيار
جدي که داريم روي حتي اقتصاد تاثير ميگذاريم
براي ما مردم با شرف ايران فقط و فقط تاثير اين جريان بايد در جهت
و راه روشنگري براي مردم ايران باشد
يعني همگي باهم يک مجله به وسعت خاک ايران منتشر کنيم تا
حدي که ميتوانيم
نه کسي بر ما منتي دارد و نه ما منتي بر کسي ما براي فرزندان جوان
و نو نهال اکنون ايران بايد احساس مسئوليت کنيم و کشور خودمان را
با دست و توان خود ولو به قيمت اسلحه از دست اجانبي که بيست و
هفت سال هر بلائي که خواستند بر سرمان اوردند آزاد سازيم
نظر به ارزش جان تک تک ايرانيان ما اين زباله روبي را بي خون ميخواهيم
ولي اگر مجبورمان کنند از ريختن خون ابائي نداريم

در زندگي بسيار بسيار بسياري چيزهاي غريب ديده ام و عمدتا خنده دار
انباني پايان ناپذير از قصه هاي انساني واقعي دارم که به کارهاي چه ميدانم
بوکاچيو شب بخير ميگويد
يعني من با همه گونه مردمي از دهاتي هاي اصيل فنايک الاغ که رفته ام
ميانشان نشسته ام با چادر نماز و سخنان مردانشان و کدخداي الاغشان و
بي بي سکينه شان را در ذهن رسم کرده ام
عکس هائي با زنان دهاتي ماسوله دارم روي يکي از پشت بام ها که ميان
مشتي زن در حال بافتني نشسته ام و مشتي کودک
و ابدا قابل تشخيص از هيچ يک نيستم عينهون خودشون
در چادر ترکمني که در ماه سرد بهمن تنها براي گرما سوراخي در وسط
چادر کنده و آتشي روشن کرده بودند تا صبح چاي نوشيدم و به شر و
ورهاي مردان که ابدا اندازه خر حاليم نبود گوش دادم

در کوههاي عباس آباد وسط هاي عده اي کوه نشين به معني واقعي
رفته ام و عشق کرده ام که براي بزغاله هاي خود اسامي ميوه را
گذاشته بودند مانند شفتالو - زردالو !!!!!

از اين مثال ها بگير و برو تا ميهماني هاي اشرافي که حتي در رويايتان
اگر فردي از طبقه متوسط باشيد که من هستم نميتوانيد مجسم کنيد
و دليلش هم دعوت با سماجت از طرف مثلني يک مادرجنده ثروتمندي
که مرا در يک ميهماني ديده و شيفته و فريفته ام شده بس که حاضر
جواب و رک و راست و طنز مثلني به عقيده او داشته ام

ميهماني هاي وحشتناک که به سراپاي اين مادرجندگان نگاه کرده و
به سخانشان گوش داده و بعضا موي بر بدنم سيخ شده

مثلني زني بسيار ثروتمند که به تازگي شوهر مولتي ميليونري کرده
بود و شوهر قبلي او از عشق به او خودش را در وسط گلخانه قصر
با گلوله اي به کله کشته بود به دوستش و من ميگفت :
- از اين مادرفاکر جديد خوشم نمياد ولي به قدري پول داره که ميخوام
يکي رو بگيرم بکشتش !!!!!! به همين سادگي
و بعضا دوستانش به او ميگفتند - شرلي نکن ممکن است گرفتار شوي

به او نميگفتند اين کار غير انساني است ميگفتند ممکن است (( تو ))
گرفتار شوي !!!!!!!!!!!!!!!

به هر حال جهاني ديده ام تنها بر مبني کنجکاوي و دقت و نگاه واقعي
کردن به محيط که تصورش برايتان مشگل است خودم اکنون يک پا
روانشناس هستم

من در زندگي يک سرهنگ تمام ارتش شاه را ديده ام که به پاريس
آمده و هنگامي که او را با خانمش و سه فرزند تين ايجرش گرفتم
از فرودگاه و به هتلي که برايشان رزرو کرده بودم بردم مانند کودکي
با روي پريده به من التماس کرد که اطاقي براي من در هتل ميگيرند
تا من به خانه ام نروم و مدام با آنان باشم چون ناگهان هنگام سخن
گفتن با مامور استقبال هتل متوجه شدم که ابدا انگليسي نميداند
و هي در پاسخ انگليسي حرف زدن اطلاعاتي ميگفت :
- آي ..ام ...ان ..افيسر !!!!! همين
و من به دليل وحشتش که فکرش رابکنيد يک سرهنگ تمام ارتش
چه خيطي جلوي زن و بچه ميشه اگه که ندونه چه غلطي وسط
پاريس بکنه بدون دانستن هيچ زباني !!!!!!! قبول کردم و رسما
شدم سکرتر بيست و چهار ساعته او و خانم و کودکانش و از اين
ماجرا به مرگ خودم لذتي بردم و آي خنديدم و آي خاطره جمع
کردم که مسلمان نشنود کافر نبيند !!!!!
فقط يک قلم را برايتان ميگويم برويد بگوئيد نانا بده برکت و رويتان
را کم کنيد !!!!!

پس از دو هفته خواهر مرا گائيدن تصميم گرفتند براي يک هفته
باترن به کاله و از کاله به لندن با کشتي بروند و ارواح مشگ جناب
سرهنگ آنجا هم انگليسي زبان بودند و او مشگلي نداشت
من با شعفي مرگبار استقبال کردم
و به گارد پاريس بردمشان و رفتند و هنگامي که بازگشتند زنش
برايم اين ماجرا را تعريف کرد

گفت :
- در کشتي هنگامي که در مغازه اش ميگشتيم ديديم مقداري
تن ماهي هاي بزرگ گذارده و سيا به من گفت که چند تا از اين
تن هاي ماهي بخريم
خريديم و روزي که قرار بود به هايد پارک برويم من گفتم سيا جان
چرا مقداري نان نخريم و با اين تن ها در هايد پارک نخوريم گفت
فکر خوبيست يک مقدار نان و يک درب کمپوت باز کن خريديم و
با بچه ها به هايد پارک رفتيم
کمي که گشتيم گشنه مان شد و جائي روي چمن نشستيم و
اولين کنسرو را که باز کرديم ديديم اي ..واي ...اين که توتونه !!!!!!!!

بس تونه ديگه...... تا بعد داغتان به دلم مانده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نانا
آخرين خبر و مدرک

وبلاگ رخت کن خاطرات بعد از اين پست زير من
مرا به وبلاگش Forbidden کرده است !!!!!!!
آي کيف داره غافلگير کردن اين مادرجندگان آي
کيف داره .... نانا


با درود بر تمامي دوستان

عکسي که مشاهده ميکنيد عکس يکي از
حرامزادگان بي برو و برگرد وبلاگستان است
به نام پاگنده

اين مادرجنده که در وبلاگ رختکن خاطرات خود
را مهدي شيفت مينامد و در وبلاگ ريگها و
الماسها خود را زيستن و بگير و برو

يکي از کثيف ترين وبلاگ نويسان ايراني ميان ما
است که کارش منحرف کردن جوانان بخصوص
دختران ايراني بوده و ادامه دارد

اين مادرجنده حال که تمامي کثافت کاري هايشان
توسط من افشا شده به اندازي وقيح و حرامزاده
است که باز هم رختکن خاطرات را باز کرده !!!!!!
و براي جنده اي که خواهر يا مادرش است و نامش
اس ميباشد با کمال وقاحت پيام ميگذارد

اين کله کچل و دماغ گنده و لبهاي نفرت انگيز را خوب
به خاطر بسپاريد و يادتان باشد او کپي برابر اصل
حسين درخشان در ايران است

او با نقشه قبلي با همدستي اميد ميلاني و مهشيد
راستي و هاله و باقي رجاله ها خيال به دام وزارت
اطلاعات انداختن (( نانا)) با کشاندنش از عشق خود!!!
به ايران را داشت
که بر اثر اين که عوضي اشتباهي کرده بود ناناي عقاب
پير ماده نه تنها به او بلکه به تک تک ياران متعفن و لجنش
نه تنها ريد بلکه پرونده دو مادرجنده آلت دست او يعني
صنم دماغ و هاله را براي هميشه در وبلاگستان بست

براي مهدي شيفت که عربي کس نديده است بي برو برگرد
مساله تنها مامور وزارت اطلاعات بودن نبوده بلکه مثلت گهي
و شاشي وسط لنگ زناني چون مهناز چوواو هم مزيد بر
علت شده
و به همين دليل (( مغز )) او که درست وسط خشتکش قرار
دارد
سيمهايش قاطي پاتي کرده و سبب شد که نانا به او و باقي
گهي ماندگار زند !!!!!

دوستان گرامي - من کار خود را براي گل روي شما در وبلاگستان
ادامه ميدهم از چند نفري که در روابط عمومي نانا برايم پيام هاي
دلگرم کننده نهاده اند تشکر ميکنم و به همه شما ميگويم که من
براي خاطر تک تک شما براي خاطر اون جوانان غمگين فقير ايراني
در ايران که شايسته هر بورسي هستند ولي حقشان را خورشيد
خانم ها گرفته و به شکل دوبله به آنان صدمه ميزنند است که
مينويسم و تلاش ميکنم
عشق شما مردم مرا به زندگي پيوسته و همان گونه که فروغ
بزرگ گفت :

مرا به حرکت حقير کرم در خلا گوشتي چه کار؟
مرا به زوزه دراز توحش در عضو جنسي حيوان چه کار؟
مرا تبار خوني گلها ( که شماها هستيد ) به زيستن متعهد کرده
است.

خورشيد خانم را اگر به نوشتن در همين وبلاگي که سر قفلي
وزارت اطلاعات است !!!!! ادامه دهد به مافيا و يا دوستان
سياه پوست خود خواهم سپرد با تمامي عواقب آن براي او
و خودم

هاله مادرجنده سيده حشري سگ باز را با گرفتن مشتي
اختر و شختر و تقي و نقي که باعث ادامه حياتش بودند زيرا
او اگر کسي را نداشته باشد که قربان صدقه اش بروند و او
برايشان چسي بيايد !!!! قطعا دلسرد شده و خواهد رفت او
که براي نيت خير اينجا نيست که استقامت کند مگر نه ؟
و اگر از اين راه نتيجه نداد و همچنان مقاومت کرد با کمک از
هرچه که بتوانم يعني چونان آن فرانسوي
در استراليا يافته و تمامي شالوده زندگي شيرين !!!!او را
به گونه اي بهم خواهم ريخت که خودش باور نکند
وقتي ميگويم کاري را ميکنم يعني بهتر است باورم کند !!
اين مادرجنده سيده سگ باز بايد بداند اين بار فرستادن ايميل
براي حسن آقا هم کاري ازش برنميايد حسن آقا که جاي خود
دارد مادرم هم واسطه شود تو بايد بروي تمام

و اما روي سخنم با مردان فاحشه اين گروه از قبيل همين
پاگنده است
شمايان ابدا تقصيري نداريد زيرا زناني که دور و بر شما هستند
همگي گربه هاي دست آموزي هستند که به بوي آلت تناسلي
شما عادت کرده و بدون آن زندگي برايشان جهنم است
و همين مساله به شما اين تهور را داده که اولا چشمانتان کور
از ديدن زنان واقعي ايراني شده
و دوما (( نانا)) را هم چون آنان فرض کرده ايد !!!!

خوب مادرجنده ها من سه سال پيش در ايران به سر و کله رئيس
کلانتري خيابان جامي تهران که ميتوانيد و برويد و بپرسيد که چه
جاکشي اون زمان بوده !!!! در برابر چشمان تمامي کارمندانش
ريدم
و در وبلاگم هم نوشتم
اسم کلانتري را براي يک تحقيق کوچک برايتان نوشتم قرمساق ها
تا بدانيد دروغ نميگويم
ميگفتند او هشت سال در جبهه بوده و گلوله هم خورده
به تمامي کارمندانش گفتم - در جنگ بوده که بوده گه خورده که در
جنگ بوده مادرجنده در جنگ بوده که اکنون براي ما رئيس باشد و
مردم را بيازارد

خوب من نميترسم از هيچ چيز

با نترسيدن شماها را به گه کشيدم تا حال قرمساق ها کارتان را
مانند غده اي مملو از چرک و عفونت در وبلاگستان تمام کردم و
همگي شما را لايروبي از طريق بي آبروئي کردم
و ادامه خواهم داد

از تمامي وبلاگ نويسان با شرفي که به خاطر درک موقعيت از
تماس با هاله خود داري کردند تشکر ميکنم
و همچنين به تمامي کساني که از ترس بي آبروئي به وبلاگ
هاله نرفته اند هم ميگويم کاري بسيار درست کرديد
حتي اگر از ترس من باشد

اينان از مردم ايران نيستند اينان دقيقا دشمنان مردم در بين ما
هستند و کار ما تمام کردن کارشان در اين محيط که متعلق به
يکايک ما مردم ايران که از هر امتيازي خالي هستيم و تمامي
سلاح ها در دست دشمن است ميباشد .

سخني هم با حسن آقا دارم

تو براي من چون دوستي قديمي هستي ولي بدان که اگر حتي
با نيت خير واسطه اي براي هاله شوي و رابطه اي با او پيدا کني
بي لحظه اي ترديد کار
ترا هم ميسازم
فقط خواستم ميزان جدي بودن مرا دريابي والسلام .......نانا