Monday, October 02, 2006



رصد خانه لنا !!!!!



الهم صلا علي گه و شاش به دهان هاله و پاگنده
و باقي گنگش

جونم برايتان بگويد ميخواهم داستاني شيرين از چگونگي
آشنائي سولوژون بچه کوني و لناي کله گهي براي دوستان
عزيزم بگويم

اگر چه اين داستان به نظر عجيب و خارق العاده !!! ميرسد
ولي حقيقت محض است که خود شما از لابلاي داستان همه
چيز دستگيرتان ميشود خوش بگذرد!!!!!!

جانم برايتان بگويد يک عدد دختر کپکي مادرجنده الاغ از
سوگلي هاي اخوندهاي مادرجنده که با سهميه شهيدي
چيزي اين جنده جوان اسلامي را به کون دانشگاه صنعتي
آريامهر تپانده بودند
به اندازه اي در خلاي اين رژيم چون تکه اي گه تازه با باقي
گه هاي موجود حل گرديده بود که اغلب شبها به سراغ اين
دوربين هاي بسيار حساس که با آن ستاره ها را نگاه ميکنند
در رصد خانه
ميرفت و اون کله گهي را به آسمان ميگرفت و با چشماني
کمي تراخمي و کمي چپ !!!! به آسمان نگاه کرده و دنبال
خداي جاکشي که فک و فاميلش ميگفتند ميگشت که از
خود کاملا بيخود ميشد !!!!
و پسران زبل دانشگاه صنعتي آريامهر که به خدا و خود لناي
مادرجنده کله گهي ميريدند روزي تصميم گرفتند که او را
امتحاني کنند
به آهستگي در تاريکي به پشت سر او آمده و رديف ايستادند
و اولي آهسته جلو رفت و به آرامي دامان مانتوي اسلامي او
را بالا زد و اي دل غافل !!!! ديد يک عدد کون و کپل سفيد و
منزه چون ريش خامنه اي بيرون افتاد نه تنکه اي نه پوششي
با آهستگي خود را به او نزديک کرد و آلت مرده شور برده خود
را به داخل کون لناي کله گهي فرو کرد
صدا از ديوار در آمد از لنا نه !!!!!!
و همچنان با کله گهي در آسمانها و بدنبال خدا گشتن اين پسر
زبل کار خود را صورت داده و جايش را به نفربعدي داد و کوتاه کنم
و سرتان را درنياورم از آن شب هرشب لنا به پشت دوربين رفت
و رديف شاگردان آريامهر آلت به دست چونان سربازان که از آنان
سان مي بينيد دورتر ايستاده
و نوبت کون خود را انتظار ميکشيدند

شبي بر قضاي روزگار يک شاگرد به نام سولوژون که از بس اخوندها
در کونش تپانده بودند عقده خود کوني بيني داشت !!!!!تصادفا به
اين محضر ناب فيلم هاي پازوليني رسيد و همان دم در آخ تف هاي
ارگاسمي او که از اميد مادرجنده ميلاني و واگير مزمنش به او يادگاري
رسيده بود شروع شد !!!!!
آخر صف ايستاد و هنگامي که همه کار خود را با لنا تمام کرده و اخ
تف هاي خود را به روي سرو که به دنبال خدا گرد !!!! او ريخته تفي
به زمين انداخته و پي درس هاي خود رفتند
و تازه نوبت اين سولوژن کون پاره ( بدست آخوندها . نانا)‌رسيد و به
مجاورت کون سپيد لنا که رسيد هرچه زور زد ابدا افاقه اي نکرد و
هيچ تغييري در کالبدش رخ نداد

خوب اينجا سولوژون کاملا درک کرد که درد لناي بدبخت چيست !!!!
دست نوازش بر کون و کپل سفيد لنا کشيد و گفت :
- خانم عزيز ما باهم همدرد هستيم بيا نامزد کنيم

لناي کله گهي با اون چشمان کمي تراخمي کمي چپ نگاهي به
او کرد و گفت - بسيار خوب من و تو از اين لحظه نامزد ولي تقاضا
ميکنم که ديگر شبها مرا تنها بگذار تا به دنبال خدا در اين رصد خانه
بگردم و افراد ديگر ( منظورش صف بچه ها ) هم به دنبال خود ٬خود
پيغمبر در سوراخ ماتحت من کار خود را صورت دهند

سولوژون قبول کرد و از آن شب لنا به کار خود ادامه داده و اين دو
با تفاهم هر مادرجنده اسلامي ديگر به زندگي شيرين من کون
ميدم تو کون بده مشغولند
الهم صل علي کون پاره لناي کله گهي
و متبارک باد کون پاره تر سولوژن احدنا صراط المستقيم !!!!!!! نانا

No comments: