Saturday, October 21, 2006

از کجا ميدوني ؟



و اما شنگولي و منگولي و بخصوص حبه انگوريت ناکس واقعي
به من حادث شد و گفتم براتون يه کمي از خود خرم بنويسم
فهمتون بره بالا.

جونم حضورتون عرض کنه که بنده به دليل داشتن پدر و مادري
عاقل و متين بسيار سريع بالغ گرديدم و تبديل به يک تام بوي
شدم
براي دوستاني که نميدانند تام بوي چيست بايد عرض کنم
دختراني که با پدر رقابت ميکنند و عينهون پدر ها قلدر بازي در
مياورند .
يادم ميايد که در دوازده سالگي در محله مسکوني مان اگر
کسي به برادرم از گل بالاتر ميگفت عينهون يه لات بي سر
و پا ميرفتم دعوا و د بزن حتي شانزده ساله ها را و بعلت
کولي بازي در آوردن زنانه !!!!!!و جيع هاي صورتي !!! پسران
نره خر زود تسليم شده و در ميرفتند و من غره ميگفتم :
- کسي با داش ما مس نکنه !!!!!!

به هر حال تنها محض خنده بايد بگويم يکي از افراد مهم دار و
دسته همين دکتر پيمان صل ال ماع الشعيري کبير !!!! از
اون پسراني بود که حسابي از من گوشمالي گرفته بود و
سه سال پيش که به ايران رفته بودم هنگام ملاقات جلوي
عروس و دامادش و نوه اش گفتم :

يادتون مياد چه همه کتکتون ميزدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و اين مرد که گويا اين سالها ابهتي بهم زده و من خبر نداشتم
تا توي نافش قرمز شراب بوردوئي شد خاک بر سر

به هر حال همواره هم مانند به قول مادرم خر زخمي بودم و
سر زانوها و آرنجا به دليلي رفته بوده که من خبر مطلقا
نداشتم کي و کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بس که در دنياي خاص خودم زندگي ميکردم و غوطه ور بودم

هميشه از آدما و کارهاشون خيلي خنده ام ميگرفته من در
مکان هاي عمومي که مجبور باشم عده اي را تحمل کنم بي
هيچ ترديد ابتدا با دقت يکي را يافته و تا آخر مجلس براي خودم
در ذهنم او را روانکاوي ميکنم و سپس اگر فرصتي دست دهد
حتما با او سر گفتگو را باز کرده و به مرگ مادرم مانند يک عدد
مسلسل او را شکافته و کف دستش ميگذارم به شکلي که
وحشت زده به من نگاه کرده که من اينا را را کجا ميدونم خلاص

امروز براي خريد به همان سوپر مارکت لبناني که گفتم رفته
بودم که از شير مرغ تا جان آدميزاد که در ايران هست را دارد
مثلني لنگ يک خوک را آويزان کرده و نوشته ران خامنه اي

و همه با وحشت از اين لنگ خوک فرار ميکنند !!!!!!!!

خوب برم سر باز هم جدي شدن که در اين سوپر مارکت خاص
در روز تعطيل قيامتي بود که بيا و ببين هرچي اطراف مائي ها
و اروپاي شرقي ها بود ريخته بودن وسط هم ميلوليدند
اين کمينه مقاديري جنس از جمله نان بربري که در يخدان نگاه
ميدارم و قبل از خوردن يک تکه را در توستر گذارده و مانند نان
تازه ميشود و باقي شر و رورها لازم داشتم که به ترافيک
برخوردم

هنگامي که در صف پرداخت به صندوق دارها بودم جلوي من
دو خانم ايراني مادر و دختر و يک کودک دختر پنج ساله مثل
يک تيکه ماه بودند و دختر بچه دست خود را وسط پاي خود
کرده بود و ميگفت داره ميريزه

و اين مادر ابله به او ته.. ته اين سوپر نره خر را نشان داد و گفت
برو از اون آقاهه بپرس مستراح کجاست ؟

که ناگهان فغان من به فارسي برخاست که نکن خانم اين کار
را نکن ....مگر نمي بيني که اين بچه هاي يکي از يکي گل
تر را برده و فردايش جسدشان را مييابند
که دست دختر را گرفت گفت نه ....نه نميذاشتم بره خودم
هم ميرفتم و او را به مستراح برد
مادر اين خانم شروع به مشتي کس و شعر گفتن به من و
ديگر ايرانيان که مرا تائيد ميکردند کرد و هي از دخترش خوبي
گفت

با خود گفتم
- اين بچه پدر نبايد داشته باشد که مادر احتمالا افسرده و
لاابالي است
هنگامي که رفتند به دليل جلوي من بودن من چون چيز زيادي
نداشتم سريع کارم تمام شد و در پارکينگ باز هم با اينان برخود
کردم
و هنگامي که از کنارشان رد ميشدم گفتم :
- خيلي خسته به نظر ميرسي فکر کنم سينگل مادري ؟

هر دو با تعجب گفتند :
- از کجا ميدوني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نانا

No comments: