Tuesday, October 24, 2006



زهرا کاظمي



.....نه گاو نرت باز ميشناسند
نه انجير بن
نه اسبان نه مورچگان خانه ات
نه کودک بازت ميشناسد نه شب

چرا که براي ابد مرده اي
نه صلب سنگ بازت مي شناسد
نه اطلس سياهي
که در آن تجزيه مي شوي

پائيز خواهد آمد
با ليسک ها با خوشه هاي ابر
و قله هاي درهمش

اما هيچ کس را سر آن نخواهد بود
که در چشمان تو بنگرد
چرا که براي ابد مرده اي

چرا که تو مرده اي براي ابد
همچون تمامي مردگان که فراموش ميشوند
زير پشته اي از آتش زنه هاي خاموش

هيچ کس بازت نمي شناسد
اما من ترا مي سرايم
براي بعدها مي سرايم
چهره ترا و لطف ترا
کمال پختگي معرفتت را
و اشتهاي ترا به مرگ
و طعم دهان مرگ را
و اندوهي را که در ژرفاي شاد خوئي تو بود

زادنش به دير خواهد انجاميد
خود اگر زاده تواند شد
اندلسي مردي چنين صافي
چنين سرشار از حوادث
نجابتت را خواهم سرود
با کلماتي که مينالند
و نسيمي اندوهگين را که به زيتون زاران ميگذرد
به خاطر خواهم آورد .


لورکا- شاملو

No comments: