
شاملو
تا آخرين ستاره شب بگذرد مرا
بي خوف و بي خيال بر اين برج خوف و خشم٬
بيدار مي نشينم در سرد چال خويش
شب تا سپيده خواب نمي جنبدم به چشم ٬
شب در کمين شعري گمنام و نا سرود
چون جغد مي نشينم در زيج رنج کور
مي جويمش به کنگره ابر شب نورد
مي جويمش به سوسوي اختران دور
در خون و در ستاره و در باد ٬ روز و شب
دنبال شعر گمشده خود دويده ام
بر هر کلوخ پاره اين راه پيچ پيچ
نقشي ز شعر گمشده خود کشيده ام .
No comments:
Post a Comment