پاک ميکنن !!!!!!
و اما دوستان عزيزم ديگر برايم يقين شد که ما در
وبلاگستان بسياري هستيم و رجاله گان اندک
ناچيزي که خود را با هياهو و جار و جنجال و
رجاله بازي زياد مينمودند !!!! و ما نااميد بوديم
و دلسرد
ولي لايروبي امکان داشت مگر نه ؟
اگر سخنان من حقيقت نداشت بگذاريد برايتان رک
و راست بگويم که پاگنده وبلاگ رختکن خاطراتش
را آرشيوش را چونان آرشيو خود وبلاگ پاگنده
((((((((( پاک ))))))))))) نميکرد مگر نه ؟
راجع به اين عکس هم که گذاشتم از دستشان در
رفت زيرا من روزي که داشتم از ب بسم الله ميخواندم
به اين عکس که رسيدم آنرا براي خودم سيو کردم که
با دقت به قيافه چونان يک دهاتي قلچماق مادرجنده اش
بنگرم و کمي از نظر قيافه بکاومش به قدري کاويدمش
که کامل و پاک و پاکيزه گائيدمش مگر نه ؟؟؟؟؟؟
و در حقيقت خرابي وبلاگ رختکن خاطرات براي پياده
کردن آرشيوش بود
و اين يک قلم از قبل پيش من امانت مانده بود اي ذليل
مرده هاي ورپريده !!!!!!!!!!
به همين يک قلم کمي فکر کنيد ميدانم ديگر شک
نداريد ولي خوراک ذهن بد چيزي نيست .
به هر حال بعد از اين تندر بال جميزباندي فکر کردم
شما را کمي بخندانم
امروز تصويري سينمائي از خودمان ديدم که خودم از
خنده ده دقيقه اي ميخنديدم تا دلم دردگرفت و ول
کردم !!!!!!
خودم را چونان زني پير ديدم که به ميان شما آمدم و
با حرفهاي آتشين کمي زير بغلتان را قلقلک دادم و
توجه شما را به خود جلب کردم
همگي دورم حلقه زده و با فاصله و سپس قدم آهسته
نزديک تر آمديد و من بي توجه به اين حيرت و ترس توام
شما به زرهاي مفتم ادامه دادم تا توجه اين مادرجندگان
اسلامي اطلاعاتي را به خود با نفرت !!! جلب کردم
جونم برايتان بگويد از روز نخست هي وسط نقالي من براي
شما اين اتفاق مي افتاد
همگي شما به شکل فوتباليستهائي که کوچ خود را احاطه
کرده اند کله ها را به من چسبانده ايد که ناگهان يک زنبود گهي
از گوشه اي سعي در نيشي به من عقاب ميزند و آني به اوني
من بالهاي خود را گشوده و با گوزي قوي اين زنبورهاي گهي
را با داد و فرياد به در و ديوار ميکوبم
و بعد به آرامي مينشنيم و براي شما داستانهاي شيرين ميگويم
و باز شما که از جوش و خروش من خودتان هم با ترس عقب رفته ايد
باز آهسته آهسته با حلقه اي نزديک من ميشويد و باز ماجراي
بالا تکرار ميشود !!!!!!!
ولي اين آخرين بار بود گارانتي !
ديگر يقين کرده ام که بسياري از شما از زرهاي مفت من سيراب
نميشويد هرچه بنويسم بنطر ميرسد برايتان کم است !!!!!!!
من خود را وبلاگ نويس پر کاري ميدانم که حتي يک روز هم سعي
ميکنم بي آپ ديت نباشم حتي بارها شده که چهار صبح برخاسته ام
و پستي گذاشته ام چون ميدانستم تمام روز گرفتارم
به هر حال چون شما دوست داريد سخنان مرا خوب من هم شما را
دوست دارم و برايتان بيشتر خواهم نوشت ابدا مهم نيست
يکي از خصوصيات من در زندگي که انسانها را به من به معني مطلق
ميچسباند همين خاصيت اينترتينمنت من بود
به حدي که بارها به دوستان بسيار نزديکم که مثلني اشتباه کرده و
به من گفتند - نانا التماس ميکنم به اين ميهماني مثلني پنجشنبه
بيا هر جوري شده دوست داريم خوش بگذرونيم بلافاصله با خشم
و جدي گفته ام :
- مادرجنده ها مگر من اينتر تينمنت هستم جاکشهاي قرمساق
و بلافاصله اضافه کرده ام که - سگ خور ميايم
زيرا خودم هم لذت ميبرم ولي با شمايان من همواره مشغول آموزش
چيزي هرچند ناچيز که باشد هستم يعني شوخي و خنده و انگشت
رساندن و سپس بازي جدي
وبلاگ نويسي از نادر راههائي است که ما مردم داريم براي کمک
به هم بخصوص
اهميتش براي درج خبر در اين روزهاي
سرنوشت ساز
بايد سعي کنيم تا ميتوانيم روشنگري کنيم از تمامي پوزيسيون هاي
رژيم مادرجندگان جنايتکار اسلامي ايران
فراموش نکنيد خبر ها ي واقعي را از ايران به ما خارج کشوري ها
و متقابلا ما به شما بايد برسانيم ما شبکه اي شده ايم بسيار بسيار
جدي که داريم روي حتي اقتصاد تاثير ميگذاريم
براي ما مردم با شرف ايران فقط و فقط تاثير اين جريان بايد در جهت
و راه روشنگري براي مردم ايران باشد
يعني همگي باهم يک مجله به وسعت خاک ايران منتشر کنيم تا
حدي که ميتوانيم
نه کسي بر ما منتي دارد و نه ما منتي بر کسي ما براي فرزندان جوان
و نو نهال اکنون ايران بايد احساس مسئوليت کنيم و کشور خودمان را
با دست و توان خود ولو به قيمت اسلحه از دست اجانبي که بيست و
هفت سال هر بلائي که خواستند بر سرمان اوردند آزاد سازيم
نظر به ارزش جان تک تک ايرانيان ما اين زباله روبي را بي خون ميخواهيم
ولي اگر مجبورمان کنند از ريختن خون ابائي نداريم
در زندگي بسيار بسيار بسياري چيزهاي غريب ديده ام و عمدتا خنده دار
انباني پايان ناپذير از قصه هاي انساني واقعي دارم که به کارهاي چه ميدانم
بوکاچيو شب بخير ميگويد
يعني من با همه گونه مردمي از دهاتي هاي اصيل فنايک الاغ که رفته ام
ميانشان نشسته ام با چادر نماز و سخنان مردانشان و کدخداي الاغشان و
بي بي سکينه شان را در ذهن رسم کرده ام
عکس هائي با زنان دهاتي ماسوله دارم روي يکي از پشت بام ها که ميان
مشتي زن در حال بافتني نشسته ام و مشتي کودک
و ابدا قابل تشخيص از هيچ يک نيستم عينهون خودشون
در چادر ترکمني که در ماه سرد بهمن تنها براي گرما سوراخي در وسط
چادر کنده و آتشي روشن کرده بودند تا صبح چاي نوشيدم و به شر و
ورهاي مردان که ابدا اندازه خر حاليم نبود گوش دادم
در کوههاي عباس آباد وسط هاي عده اي کوه نشين به معني واقعي
رفته ام و عشق کرده ام که براي بزغاله هاي خود اسامي ميوه را
گذاشته بودند مانند شفتالو - زردالو !!!!!
از اين مثال ها بگير و برو تا ميهماني هاي اشرافي که حتي در رويايتان
اگر فردي از طبقه متوسط باشيد که من هستم نميتوانيد مجسم کنيد
و دليلش هم دعوت با سماجت از طرف مثلني يک مادرجنده ثروتمندي
که مرا در يک ميهماني ديده و شيفته و فريفته ام شده بس که حاضر
جواب و رک و راست و طنز مثلني به عقيده او داشته ام
ميهماني هاي وحشتناک که به سراپاي اين مادرجندگان نگاه کرده و
به سخانشان گوش داده و بعضا موي بر بدنم سيخ شده
مثلني زني بسيار ثروتمند که به تازگي شوهر مولتي ميليونري کرده
بود و شوهر قبلي او از عشق به او خودش را در وسط گلخانه قصر
با گلوله اي به کله کشته بود به دوستش و من ميگفت :
- از اين مادرفاکر جديد خوشم نمياد ولي به قدري پول داره که ميخوام
يکي رو بگيرم بکشتش !!!!!! به همين سادگي
و بعضا دوستانش به او ميگفتند - شرلي نکن ممکن است گرفتار شوي
به او نميگفتند اين کار غير انساني است ميگفتند ممکن است (( تو ))
گرفتار شوي !!!!!!!!!!!!!!!
به هر حال جهاني ديده ام تنها بر مبني کنجکاوي و دقت و نگاه واقعي
کردن به محيط که تصورش برايتان مشگل است خودم اکنون يک پا
روانشناس هستم
من در زندگي يک سرهنگ تمام ارتش شاه را ديده ام که به پاريس
آمده و هنگامي که او را با خانمش و سه فرزند تين ايجرش گرفتم
از فرودگاه و به هتلي که برايشان رزرو کرده بودم بردم مانند کودکي
با روي پريده به من التماس کرد که اطاقي براي من در هتل ميگيرند
تا من به خانه ام نروم و مدام با آنان باشم چون ناگهان هنگام سخن
گفتن با مامور استقبال هتل متوجه شدم که ابدا انگليسي نميداند
و هي در پاسخ انگليسي حرف زدن اطلاعاتي ميگفت :
- آي ..ام ...ان ..افيسر !!!!! همين
و من به دليل وحشتش که فکرش رابکنيد يک سرهنگ تمام ارتش
چه خيطي جلوي زن و بچه ميشه اگه که ندونه چه غلطي وسط
پاريس بکنه بدون دانستن هيچ زباني !!!!!!! قبول کردم و رسما
شدم سکرتر بيست و چهار ساعته او و خانم و کودکانش و از اين
ماجرا به مرگ خودم لذتي بردم و آي خنديدم و آي خاطره جمع
کردم که مسلمان نشنود کافر نبيند !!!!!
فقط يک قلم را برايتان ميگويم برويد بگوئيد نانا بده برکت و رويتان
را کم کنيد !!!!!
پس از دو هفته خواهر مرا گائيدن تصميم گرفتند براي يک هفته
باترن به کاله و از کاله به لندن با کشتي بروند و ارواح مشگ جناب
سرهنگ آنجا هم انگليسي زبان بودند و او مشگلي نداشت
من با شعفي مرگبار استقبال کردم
و به گارد پاريس بردمشان و رفتند و هنگامي که بازگشتند زنش
برايم اين ماجرا را تعريف کرد
گفت :
- در کشتي هنگامي که در مغازه اش ميگشتيم ديديم مقداري
تن ماهي هاي بزرگ گذارده و سيا به من گفت که چند تا از اين
تن هاي ماهي بخريم
خريديم و روزي که قرار بود به هايد پارک برويم من گفتم سيا جان
چرا مقداري نان نخريم و با اين تن ها در هايد پارک نخوريم گفت
فکر خوبيست يک مقدار نان و يک درب کمپوت باز کن خريديم و
با بچه ها به هايد پارک رفتيم
کمي که گشتيم گشنه مان شد و جائي روي چمن نشستيم و
اولين کنسرو را که باز کرديم ديديم اي ..واي ...اين که توتونه !!!!!!!!
بس تونه ديگه...... تا بعد داغتان به دلم مانده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نانا
No comments:
Post a Comment