مهناز و سوفیا
چندین ماه پیش هنگامی که زوزه افتتاح شد من به انجا امدم و مصرانه از
پاگنده خواستم که خود را درگیر با شما دونفر و افراد دیگری نکند
اکنون که چند ماه گذشته زمان نشان داد که من احتمالا در مورد افراد دیگر
اشتباه میکردم ولی قدر مسلم در مورد شما دو نفر کاملا درست تشخیص
داده بودم .
من به دلیل علاقه شخصی خود به پاگنده و احترامی که برای این مرد متفکر
قائل هستم با دقت نوشته های او و هرکه در رابطه با اوست دنبال میکنم
متاسفم که بگم شما دو نفر چون زالوئی به گردن این انسان چسبیده و سعی
در به ابتذال کشیدن او را میکنید .
شما دو نفر به خصوص مهناز با اعمالی که کرده این انسان را که یکی از بهترین
خصائلش قضاوت نکردن در مورد انسانها بود وادار کرده اید که پرده حرمت را
دریده و مستقیما به خریت و حقارت شما اشاره کند
این ان ابتذالیست که شما سعی میکنید در مردم بوجود بیاورید .
ولی باید به شما خاطر نشان کنم که با این اعمال جز تخریب خود کار دیگری
نمیکند شما هرگز قادر نخواهید بود با این اعمال و حرفهای بی ارزش خود
لکه ای بر این انسان شریف بنشانید .
هرگونه دلیل و منطق و بحث با شما دو نفر اب در هاون کوبیدن است .
و تنها یک چیز میتواند شما دو نفر را سر جای خود نشاند و ان توهین و تحقیر
شما است .
من به عنوان دوست پاگنده و تحسین کننده او برای اخرین بار اینجا به شما
اخطار میکنم که دست از سر او برداشته و بکار خود بچسبید اگر این اخطار
مرا جدی نگیرید عواقب هرچه که پیش اید بعهده خودتان است .
یادتان باشد شما دو نفر از مهشید که پررو تر و دریده تر نیستید ببینید که
چگونه زبانش را در کونش کرده و هرچه میگویم از ترس جوابی نمیدهد .
استعداد مرا که قادرم با فکت و فیگور مشت ابلهان را باز کنم دست کم
نگیرید در گذشته صابون من به تن هر دوی شما خورده و مزه اش را چشیده اید
هر دو خوب میدانید که در این بخش وبلاگستان اگر اسم شما اورده شود
برای مردم تداعی سگ چوواوا و زنی کون برهنه است .
به باقی مانده حیثیت خود فکر کنید و پند مرا بپذیرید . نانا
Wednesday, June 30, 2004
Tuesday, June 29, 2004
درد و بلای زهرا
نظر به اینکه مهناز ویران سرا در وبلاگش به وبلاگ یکی از دوستانش لینک
داده که ان فرد پس از زدن تو کله فردی به نام زهرا و پیف پیف کردن به زهرا
که احمق است و نمیفهمد و اله و بل .... کلی هندوانه زیر بغل خاله
شلخته های عزیز که نام مهناز هم توشون هست داده
امروز تصمیم گرفتم مقادیری از نوشته های صفحه اول وبلاگ مهناز ویران
را اینجا بنویسم تا دو نکته را روشن کنم .
۱- خاطرم هست به من میگفت خود شیفته
۲- فقط با این نوشته ها او را با زهرا مقایسه کنید
نکات مختصر و مفید از صفحه اصلی وبلاگ مهناز ویران سرا !!!!
نظر خواهی را برداشتم چون مخاطبانم مشتی لمپن و ....زهرا هستند که از چهار
چوب کوچک ذهنشون انور تر را لمس نکرده اند ( لابد جاهای دیگه شون را میگه!!!!!)
بعد - فحاشی به نیکی کریمی و نماینده مجلس و دکتر و وبلاگ نویسهای پیش پا
افتاده !!!!( احتمالا خودشو وبلاگ نویس عمیق فلسفی میدونه !!!!!)
بعد = بدوبیراه گفتن به یکی که کسی نمیدونه کیه !!!!
بعد = یه شعری انگلیسی از جنیسس
بعد= عشوه خرکی که زورش به مردها نمیرسه !!!!!!
بعد = فحاشی به کسی که گیجش کرده !!!!!!!
بعد = اعلام اینکه سگ از ادم بهتره
بعد = اعلام اینکه ۲۳ سالش شده !!!
بعد = اعلام اینکه عوض شده !!!!!
بعد = اعلام اینکه یکی براش ایمیل فرستاده !!!!!
بعد = اعلام اینکه متنفره رابطه هاش به گه کشیده بشن !!!!!
بعد = اعلام اینکه خسته است خسته فاک !!!!!!
بعد = اعلام اینکه به زبان انگلیسی انکار میکنه انکار!!!!!
بعد= به استادش میگه که عاشق شخص خودشه !!!!
بعد= میره به خواهرش بگه عاشق شده !!!!!
بعد= عطسه میکنه !!!!!!!
بعد = از همه انها که بهش میگن ادم خاصی است متنفره!!!!!
بعد = مردهای خرس گنده الاغ ترن !!!!!!
بعد = راجع به یه سوراخ بزرگ مینویسه !!!! منظورش کدوم سوراخشه خدا میدونه
بعد = افکار فلسفی میزنه سرشه راجع به سوررئالیسم و کمنیزیم مینویسه !!!!
بعد = راجع به عالم گربه بازی مینویسه !!
بعد = اعلام میکنه که گند زده !!!!!
بعد = به همه اعلام میکنه که او و گربه به هم الرژی دارند !!!!!
خوب از بیست و سه و مطلب هفده تاش خودشه و رنجش!!!! اونوقت این تکه گه به من
میگه خود شیفته .
کل این بیست و سه مطلب به ما میگه که درد و بلای زهرا اچ پی بخوره تو فرق سر
تو چواوای حشری و کل دار و دسته خاله شلخته فمینیست دور و برت
حداقل او هرکی هست داره ماست خودشو میخوره ادعائی هم نداره مثل
شما احمق های بیسواد عقده ای پر مدعا . نانا
نظر به اینکه مهناز ویران سرا در وبلاگش به وبلاگ یکی از دوستانش لینک
داده که ان فرد پس از زدن تو کله فردی به نام زهرا و پیف پیف کردن به زهرا
که احمق است و نمیفهمد و اله و بل .... کلی هندوانه زیر بغل خاله
شلخته های عزیز که نام مهناز هم توشون هست داده
امروز تصمیم گرفتم مقادیری از نوشته های صفحه اول وبلاگ مهناز ویران
را اینجا بنویسم تا دو نکته را روشن کنم .
۱- خاطرم هست به من میگفت خود شیفته
۲- فقط با این نوشته ها او را با زهرا مقایسه کنید
نکات مختصر و مفید از صفحه اصلی وبلاگ مهناز ویران سرا !!!!
نظر خواهی را برداشتم چون مخاطبانم مشتی لمپن و ....زهرا هستند که از چهار
چوب کوچک ذهنشون انور تر را لمس نکرده اند ( لابد جاهای دیگه شون را میگه!!!!!)
بعد - فحاشی به نیکی کریمی و نماینده مجلس و دکتر و وبلاگ نویسهای پیش پا
افتاده !!!!( احتمالا خودشو وبلاگ نویس عمیق فلسفی میدونه !!!!!)
بعد = بدوبیراه گفتن به یکی که کسی نمیدونه کیه !!!!
بعد = یه شعری انگلیسی از جنیسس
بعد= عشوه خرکی که زورش به مردها نمیرسه !!!!!!
بعد = فحاشی به کسی که گیجش کرده !!!!!!!
بعد = اعلام اینکه سگ از ادم بهتره
بعد = اعلام اینکه ۲۳ سالش شده !!!
بعد = اعلام اینکه عوض شده !!!!!
بعد = اعلام اینکه یکی براش ایمیل فرستاده !!!!!
بعد = اعلام اینکه متنفره رابطه هاش به گه کشیده بشن !!!!!
بعد = اعلام اینکه خسته است خسته فاک !!!!!!
بعد = اعلام اینکه به زبان انگلیسی انکار میکنه انکار!!!!!
بعد= به استادش میگه که عاشق شخص خودشه !!!!
بعد= میره به خواهرش بگه عاشق شده !!!!!
بعد= عطسه میکنه !!!!!!!
بعد = از همه انها که بهش میگن ادم خاصی است متنفره!!!!!
بعد = مردهای خرس گنده الاغ ترن !!!!!!
بعد = راجع به یه سوراخ بزرگ مینویسه !!!! منظورش کدوم سوراخشه خدا میدونه
بعد = افکار فلسفی میزنه سرشه راجع به سوررئالیسم و کمنیزیم مینویسه !!!!
بعد = راجع به عالم گربه بازی مینویسه !!
بعد = اعلام میکنه که گند زده !!!!!
بعد = به همه اعلام میکنه که او و گربه به هم الرژی دارند !!!!!
خوب از بیست و سه و مطلب هفده تاش خودشه و رنجش!!!! اونوقت این تکه گه به من
میگه خود شیفته .
کل این بیست و سه مطلب به ما میگه که درد و بلای زهرا اچ پی بخوره تو فرق سر
تو چواوای حشری و کل دار و دسته خاله شلخته فمینیست دور و برت
حداقل او هرکی هست داره ماست خودشو میخوره ادعائی هم نداره مثل
شما احمق های بیسواد عقده ای پر مدعا . نانا
Monday, June 28, 2004
ببین مهشید زنانه ها
تو که بریتنی اسپیرز را تو مجله های سوئدی مسخره میکنی
چرا نوشته دختر خوانده ات مهناز ویران سرا را که از جوانان
امارگیری میکنه که موقع سکس چه اهنگی گوش میدن !! رو
مسخره نمیکنی
یعنی از نظر تو حماقت بریتنی اسپرز بیشتر از حماقت دختر
خوانده تو است .
یعنی یه خواننده زن از یه وبلاگ نویس که در چنین شرایطی
چنین سئوالی کنه احمق تره
یا تو چون او دختر خوانده ات است خودتو به خریت میزنی هان
کدومشه بگو ما هم بفهمیم
نکنه چون مهناز ادعا میکنه که فمینیسته تو مسخره اش نمیکنی
ولی از کجا میدونی بریتنی فمنیست نیست .
راستشو بخوای من یکی فکر نکنم فرق زیادی بین تو و مهناز و
امثال برتینی ها باشه همه تون سرو ته یه کرباسین فقط امثال
تو و مهناز و سوفیا دهن گشاد تری دارید برای زرت و پرت کردن
و خودتون رو قلابی جا زدین تو ادما برین خجالت بکشین . نانا
تو که بریتنی اسپیرز را تو مجله های سوئدی مسخره میکنی
چرا نوشته دختر خوانده ات مهناز ویران سرا را که از جوانان
امارگیری میکنه که موقع سکس چه اهنگی گوش میدن !! رو
مسخره نمیکنی
یعنی از نظر تو حماقت بریتنی اسپرز بیشتر از حماقت دختر
خوانده تو است .
یعنی یه خواننده زن از یه وبلاگ نویس که در چنین شرایطی
چنین سئوالی کنه احمق تره
یا تو چون او دختر خوانده ات است خودتو به خریت میزنی هان
کدومشه بگو ما هم بفهمیم
نکنه چون مهناز ادعا میکنه که فمینیسته تو مسخره اش نمیکنی
ولی از کجا میدونی بریتنی فمنیست نیست .
راستشو بخوای من یکی فکر نکنم فرق زیادی بین تو و مهناز و
امثال برتینی ها باشه همه تون سرو ته یه کرباسین فقط امثال
تو و مهناز و سوفیا دهن گشاد تری دارید برای زرت و پرت کردن
و خودتون رو قلابی جا زدین تو ادما برین خجالت بکشین . نانا
توجه توجه
هم اکنون یک ایمیلی از ایران دریافت کردم که شخصی پیشنهاد کرده
که لقب دلسوزترین وبلاگ نویس پائین تنه ای را به مهناز ویران سرا
چواوای حشری
برای نگرانی بیش از حد او برای پائین تنه جوانان ایرانی داخل و خارج
از ایران اهدا نمائیم .
این فرد حتی پیشنهاد کرده که ایشان بجای ادامه تحصیلات
پزشگی خود تحصیلات خود را در مورد انواع و اقسام الات تناسلی که
برای جوانان ایرانی که مشگلی جز پائین تنه ندارند مفید است ادامه
دهد .
مضافا بر این که اینجانب پیشنهاد میکنم همگی ما وبلاگ نویسان وجهی
روی هم گذاشته و مخارج سفری برای ایشان به فاحشه خانه های
سراسر گیتی فراهم کنیم تا پس از این سفر ایشان بتوانند مقادیری
از تجربیات ذیقمت خود را در عرصه پائین تنه در اختیار جوانان این ملک
قرار دهند .
برای کمک به حساب بانکی ایشان با خانم سوفیا وبلاگ افسانه ما
تماس بگیرید . با تشکر از همه کسانی که مشگل پائین تنه ای دارند .
هم اکنون یک ایمیلی از ایران دریافت کردم که شخصی پیشنهاد کرده
که لقب دلسوزترین وبلاگ نویس پائین تنه ای را به مهناز ویران سرا
چواوای حشری
برای نگرانی بیش از حد او برای پائین تنه جوانان ایرانی داخل و خارج
از ایران اهدا نمائیم .
این فرد حتی پیشنهاد کرده که ایشان بجای ادامه تحصیلات
پزشگی خود تحصیلات خود را در مورد انواع و اقسام الات تناسلی که
برای جوانان ایرانی که مشگلی جز پائین تنه ندارند مفید است ادامه
دهد .
مضافا بر این که اینجانب پیشنهاد میکنم همگی ما وبلاگ نویسان وجهی
روی هم گذاشته و مخارج سفری برای ایشان به فاحشه خانه های
سراسر گیتی فراهم کنیم تا پس از این سفر ایشان بتوانند مقادیری
از تجربیات ذیقمت خود را در عرصه پائین تنه در اختیار جوانان این ملک
قرار دهند .
برای کمک به حساب بانکی ایشان با خانم سوفیا وبلاگ افسانه ما
تماس بگیرید . با تشکر از همه کسانی که مشگل پائین تنه ای دارند .
چوواوای حشری
خوب خوانندگان عزیز
نظر به اینکه تمامی مشگلات جوانان عزیز ایرانی داخل و خارج از
ایران از قبیل ازادی و تحصیلات و اینده نامعلوم و وضع مالی خراب
و رو به وحشی گری رفتن دنیا حل شده
و تنها یک مشگل مانده که مهناز دارد حلش میکند .
مارلین ( مهناز ) ماده سگ چوواوای حشری از ایران پستی گذاشته
که میگوید ( وقت سکس به چه اهنگی گوش میدهید!!!!!)
یادتونه گفتم این دوتا پف نم میزنن به غرائز خفته مشتی جوان که
شب هنگام بیادشان کارسازی شود
حالا باور کردید . نانا
خوب خوانندگان عزیز
نظر به اینکه تمامی مشگلات جوانان عزیز ایرانی داخل و خارج از
ایران از قبیل ازادی و تحصیلات و اینده نامعلوم و وضع مالی خراب
و رو به وحشی گری رفتن دنیا حل شده
و تنها یک مشگل مانده که مهناز دارد حلش میکند .
مارلین ( مهناز ) ماده سگ چوواوای حشری از ایران پستی گذاشته
که میگوید ( وقت سکس به چه اهنگی گوش میدهید!!!!!)
یادتونه گفتم این دوتا پف نم میزنن به غرائز خفته مشتی جوان که
شب هنگام بیادشان کارسازی شود
حالا باور کردید . نانا
اخوند متمدن
ایت اله شریعت مداری تنها اخوند متمدن ایرانی بود روانش شاد باد
در روزهای اول انقلاب با یک خبرنگار فرانسوی به قم به دیدنش رفتیم
در اطاقی با قالی های زیبا و تیپیکال خانه یک روحانی روی تشکچه ای
نشسته بود
بسیار خوش رو بود و لهجه غلیظ ترکی داشت .
این خبر نگار سئوالاتی کرد که من پرسیدم و او جواب داد و خبرنگار
یادداشت کرد .
درست در لحظه ای که سئوال خبرنگار راجع به اقتصاد اسلامی بود و
من سئوال را پرسیدم شخصی وارد شد و پاکت بزرگی پول نقد را به
او داد.
و او در حالی که بسته بسته پول های نقد را در انواع و اقسام سوراخ های
لباده اش میگذاشت این گونه جواب داد ( با لهجه ترکی باید بخوانیدش )
-- واله ما از سرمایا داری خوبهاش را میگریم از کمونیزم هم خوباشا میگیرم
گاطی میکنیم میشه اقتصاد اسلامی !!!!!!!!
علت این هم که میگم متمدن بود برای این است که وقتی بهش اتهام جاسوسی
امریکا را زدن و دامادش را دستگیر کردن یه مطلب طولانی نوشت که
اگه بخوام براتون لب کلامش را بگم این میشه :
اره واله من جاسوس هستم پدر سوخته هستم فاسد هستم هرچی شما
بگید هستم بی زحمت این داماد مرا ازاد کنید .!!!!! نانا
ایت اله شریعت مداری تنها اخوند متمدن ایرانی بود روانش شاد باد
در روزهای اول انقلاب با یک خبرنگار فرانسوی به قم به دیدنش رفتیم
در اطاقی با قالی های زیبا و تیپیکال خانه یک روحانی روی تشکچه ای
نشسته بود
بسیار خوش رو بود و لهجه غلیظ ترکی داشت .
این خبر نگار سئوالاتی کرد که من پرسیدم و او جواب داد و خبرنگار
یادداشت کرد .
درست در لحظه ای که سئوال خبرنگار راجع به اقتصاد اسلامی بود و
من سئوال را پرسیدم شخصی وارد شد و پاکت بزرگی پول نقد را به
او داد.
و او در حالی که بسته بسته پول های نقد را در انواع و اقسام سوراخ های
لباده اش میگذاشت این گونه جواب داد ( با لهجه ترکی باید بخوانیدش )
-- واله ما از سرمایا داری خوبهاش را میگریم از کمونیزم هم خوباشا میگیرم
گاطی میکنیم میشه اقتصاد اسلامی !!!!!!!!
علت این هم که میگم متمدن بود برای این است که وقتی بهش اتهام جاسوسی
امریکا را زدن و دامادش را دستگیر کردن یه مطلب طولانی نوشت که
اگه بخوام براتون لب کلامش را بگم این میشه :
اره واله من جاسوس هستم پدر سوخته هستم فاسد هستم هرچی شما
بگید هستم بی زحمت این داماد مرا ازاد کنید .!!!!! نانا
بیباکی و جسارت
پس از وقایع ۳۰ خرداد و فرار بنی صدر و رجوی و حمله همه جانبه به
سازمان مجاهدین و کشف خانه های تیمی و کشتار اشرف ربیعی و
موسی خیابانی در سراسر تهران جو زدو خورد با بچه های مجاهدین
برقرار بود .
روزی در خیابان پهلوی منتظر تاکسی بودم روبروی جائی که ایستاده
بودم خیابان باریکی بود که از پهلوی منشعب میشد .
موتور کوچکی که دو سرنشین داشت پت پت کنان امد وارد ان خیابان
باریک شد و تا اواسط خیابان رفت و دور زد و برگشت و نفر عقبی که
روی موتور نشسته بود ضامن نارنجکی را کشید و نارنجک را به یک
حیاط که بعدا فهمیدم کمیته بود پرتاپ کرد و پت پت کنان به خیابان پهلوی
پیچید و از کنار خیابان به طرف شمال رفت .
ناگهان در حیاط باز شد و سه ماشین از نوع جیپ اژیر کشان خارج شدند و
با چراغ گردان و اژیر و هیاهوی بسیار به خیابان پهلوی پیچیدند و از کنار ان
موتور که پت پت کنان میرفت گذشتند و با سرعت به طرف شمال رفتند
و سرنشینان ان موتور هم همچنان پت پت کنان و خندان به راه خود
میرفتند !!!!
کنار جوی اب نشستم و ده دقیقه ای میخندیدم . نانا
پس از وقایع ۳۰ خرداد و فرار بنی صدر و رجوی و حمله همه جانبه به
سازمان مجاهدین و کشف خانه های تیمی و کشتار اشرف ربیعی و
موسی خیابانی در سراسر تهران جو زدو خورد با بچه های مجاهدین
برقرار بود .
روزی در خیابان پهلوی منتظر تاکسی بودم روبروی جائی که ایستاده
بودم خیابان باریکی بود که از پهلوی منشعب میشد .
موتور کوچکی که دو سرنشین داشت پت پت کنان امد وارد ان خیابان
باریک شد و تا اواسط خیابان رفت و دور زد و برگشت و نفر عقبی که
روی موتور نشسته بود ضامن نارنجکی را کشید و نارنجک را به یک
حیاط که بعدا فهمیدم کمیته بود پرتاپ کرد و پت پت کنان به خیابان پهلوی
پیچید و از کنار خیابان به طرف شمال رفت .
ناگهان در حیاط باز شد و سه ماشین از نوع جیپ اژیر کشان خارج شدند و
با چراغ گردان و اژیر و هیاهوی بسیار به خیابان پهلوی پیچیدند و از کنار ان
موتور که پت پت کنان میرفت گذشتند و با سرعت به طرف شمال رفتند
و سرنشینان ان موتور هم همچنان پت پت کنان و خندان به راه خود
میرفتند !!!!
کنار جوی اب نشستم و ده دقیقه ای میخندیدم . نانا
Sunday, June 27, 2004
هذیانهای شبحی
شبح گرامی
چرا به چرت و پرت گوئی افتاده ای مرد حسابی
اخه تو کجای دنیا در طول تاریخ شنیده ای که دانشجویان انقلاب کنند
و موفق بشن !!!!!!
اخه مرد حسابی حتی اگه در هیجده تیر چهار تا و نصفی دانشجو این
رژیم را سرنگون هم میکردند این چهار تا و نصفی وسط خر تو خری
بعد از سرنگونی کجا فرصت داشتن که برای بمی ها خونه سیمانی
بسازن که اگه شش ماه بعد زلزله امد بقول تو دهها هزار نفر نمیرن !!!!
اخه کجا فرصت داشتن تو اون خر تو خری محموله های قطارهای
مسافر بری را چک کنند که ترقه و فشفشه نترکه و مردم تو اتش
نسوزن !!!!!!
اخه پیروزی دو تا و نصفی دانشجو تو هیجده تیر چه ربطی به تانکر
ترکیه که به اتوبوس مسافر بری میزنه و یه عده میمیرن داره !!!!
قسمتی که راجع به جنایات رژیم میگی درسته و تلخ
ولی برای اینکه اب و روغنش را زیاد کنی چرا هذیان میگی
با زدن چهار تا حرف مثل این کل حرفات رو زیر سئوال میبری مرد حسابی
واقعا که این نظرات به اصطلاح روشنفکرهای ما مرا به یاد زن های
ایرانی لوس انجلس میندازه
لباس شانل میپوشن و کفش و کیف گوچی ولی بو گند عرق زیر بغلشون
ادمو خفه میکنه و پاشنه های پاشون از پشت صندل گوچی ترک خورده و
کثیف خود نمائی میکنه !!!!! نانا
شبح گرامی
چرا به چرت و پرت گوئی افتاده ای مرد حسابی
اخه تو کجای دنیا در طول تاریخ شنیده ای که دانشجویان انقلاب کنند
و موفق بشن !!!!!!
اخه مرد حسابی حتی اگه در هیجده تیر چهار تا و نصفی دانشجو این
رژیم را سرنگون هم میکردند این چهار تا و نصفی وسط خر تو خری
بعد از سرنگونی کجا فرصت داشتن که برای بمی ها خونه سیمانی
بسازن که اگه شش ماه بعد زلزله امد بقول تو دهها هزار نفر نمیرن !!!!
اخه کجا فرصت داشتن تو اون خر تو خری محموله های قطارهای
مسافر بری را چک کنند که ترقه و فشفشه نترکه و مردم تو اتش
نسوزن !!!!!!
اخه پیروزی دو تا و نصفی دانشجو تو هیجده تیر چه ربطی به تانکر
ترکیه که به اتوبوس مسافر بری میزنه و یه عده میمیرن داره !!!!
قسمتی که راجع به جنایات رژیم میگی درسته و تلخ
ولی برای اینکه اب و روغنش را زیاد کنی چرا هذیان میگی
با زدن چهار تا حرف مثل این کل حرفات رو زیر سئوال میبری مرد حسابی
واقعا که این نظرات به اصطلاح روشنفکرهای ما مرا به یاد زن های
ایرانی لوس انجلس میندازه
لباس شانل میپوشن و کفش و کیف گوچی ولی بو گند عرق زیر بغلشون
ادمو خفه میکنه و پاشنه های پاشون از پشت صندل گوچی ترک خورده و
کثیف خود نمائی میکنه !!!!! نانا
اگر چه رجاله ها و رجالگی قدرت مسلط هستند .
ولی من گفتن حقیقت را فدای خوش امدن هیچکس نخواهم کرد . نانا
ولی من گفتن حقیقت را فدای خوش امدن هیچکس نخواهم کرد . نانا
Saturday, June 26, 2004
توجه
قسمت پیام گیر شبح داره مثل جری اسپرینگ فیلد میشه . نانا
قسمت پیام گیر شبح داره مثل جری اسپرینگ فیلد میشه . نانا
دزد سوم
این امریکائی ها بیشترشون یه سال غذاهای اشغال چربی دار چاق کننده
میخورن .
یه سال بعد همون اشغالها را با گرفتن چربی ازش به اسم دایت به اضافه
یه شیشه قرص لاغر کننده از هر کارخانه ای !
حال بین این رولرکاستر چاق شدن لاغر شدن سود به جیب کی میره .
اون کارخونه های سازنده قرص های لاغری که مثل قارچ تو این مملکت
روئیده اند . نانا
این امریکائی ها بیشترشون یه سال غذاهای اشغال چربی دار چاق کننده
میخورن .
یه سال بعد همون اشغالها را با گرفتن چربی ازش به اسم دایت به اضافه
یه شیشه قرص لاغر کننده از هر کارخانه ای !
حال بین این رولرکاستر چاق شدن لاغر شدن سود به جیب کی میره .
اون کارخونه های سازنده قرص های لاغری که مثل قارچ تو این مملکت
روئیده اند . نانا
نتایجی از اشغال عراق
این دو تا خبر از نظر خودم مهم بود گفتم به شما هم بگم
خبر اول اینه که امریکا میخواد برای معرفی دولت دموکراتی که قراره به
عراق دموکراسی بیاره در سراسر عراق حکومت نظامی اعلام کنه !!!!!!!
ای رونی را میبینید .
در تلویزیون های اینجا شروع کرده اند شماره تلفنهائی را اعلام کردن که
ارتشی های جنگده در عراق اگر در خود سیمپتومهای بعد از وقایع
وحشیانه جنگ عراق میبینند برای کمک به این شماره ها تلفن کنن !!!نانا
این دو تا خبر از نظر خودم مهم بود گفتم به شما هم بگم
خبر اول اینه که امریکا میخواد برای معرفی دولت دموکراتی که قراره به
عراق دموکراسی بیاره در سراسر عراق حکومت نظامی اعلام کنه !!!!!!!
ای رونی را میبینید .
در تلویزیون های اینجا شروع کرده اند شماره تلفنهائی را اعلام کردن که
ارتشی های جنگده در عراق اگر در خود سیمپتومهای بعد از وقایع
وحشیانه جنگ عراق میبینند برای کمک به این شماره ها تلفن کنن !!!نانا
وای بر نانا
برای همه انانی که نوشته های مرا میخوانند .
دوستان و دشمنان میدانید چرا هر روز میائید و نوشته های مرا میخوانید
چون نوشته های من مثل یه اتشه که هم شما را میترسونه و هم میل
غریبی دارید که بهش نزدیک بشید .
چون همه تون چه دشمن و چه دوست میدونید که یکی به یکیش حقیقیه
چون همه تون میدونید هیچ نویسند ادبی قادر نیست چیزی را که چشم
انسان می بیند این چنین تشریح کند و به همین دلیل از قلب بیرون میاید
این حس دو چیز را نشان میدهد .
۱- شما همگی چه دشمن چه دوست حقیقت را دوست دارید .
۲- و در این حقایقی که میگویم غیر از کنجکاوی انان به اینکه من چه میگویم
منظورم دشمنان من است یه جائی من یه رگ را در وجود این دشمنان فشار
میدهم.
حال میخواهم سئوالی از شما بکنم
این طور که از پشت کانتر فهمیدم من روزی بطور متوسط حدود صد ویزیتور
دارم فرض میکنم هشتاد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید .
ولی بیست نفر باید مرا دوست داشته باشند که مرا میخوانند .
پس چرا هیچ یک از شما ناکسان یکبار هم شده برایمی سلام علیکی
نگذاشته اید ایا همه این صد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید
وای که اگر اینجور باشد که کهکشانها باید به داد من برسند !!!!!! نانا
برای همه انانی که نوشته های مرا میخوانند .
دوستان و دشمنان میدانید چرا هر روز میائید و نوشته های مرا میخوانید
چون نوشته های من مثل یه اتشه که هم شما را میترسونه و هم میل
غریبی دارید که بهش نزدیک بشید .
چون همه تون چه دشمن و چه دوست میدونید که یکی به یکیش حقیقیه
چون همه تون میدونید هیچ نویسند ادبی قادر نیست چیزی را که چشم
انسان می بیند این چنین تشریح کند و به همین دلیل از قلب بیرون میاید
این حس دو چیز را نشان میدهد .
۱- شما همگی چه دشمن چه دوست حقیقت را دوست دارید .
۲- و در این حقایقی که میگویم غیر از کنجکاوی انان به اینکه من چه میگویم
منظورم دشمنان من است یه جائی من یه رگ را در وجود این دشمنان فشار
میدهم.
حال میخواهم سئوالی از شما بکنم
این طور که از پشت کانتر فهمیدم من روزی بطور متوسط حدود صد ویزیتور
دارم فرض میکنم هشتاد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید .
ولی بیست نفر باید مرا دوست داشته باشند که مرا میخوانند .
پس چرا هیچ یک از شما ناکسان یکبار هم شده برایمی سلام علیکی
نگذاشته اید ایا همه این صد نفر کسانی هستند که از من بدشان میاید
وای که اگر اینجور باشد که کهکشانها باید به داد من برسند !!!!!! نانا
ناباوری
ارنستوی عزیز چون نوشته میگرن مرا به عنوان سندی کپی کرده و در پیامگیر
شبح گذاشته ای تصمیم گرفتم یک خاطره جانگدازتر هم برایت بنویسم .
پسری از سمپاتهای گروه چریکهای فدائی خلق بود که در اواخر دوره شاه دستگیر
و به حبس ابد محکوم شده بود .
چون نمیدانم میدانی که در چند سال اخر شاه فرمانی از شاه در رابطه با چریکها
خطاب به ساواک صادر شده بود که متنش به طور خلاصه این بود :
با اسلحه اعدام بی اسلحه حبس ابد
بهر حال یکی دو روزی قبل از ۲۲ بهمن به همت مردم این دوست من و گروه دیگری
از زندان ازاد شدند .
و روز ۲۲ بهمن در خیابان نیروی هوائی در حالی که در کنار هم عرق ریزان میدویدیم
گلوله ای به وسط سینه او خورد و برای یک دقیقه همانطور میدوید و ناگهان
ایستاد من هم بالطبع ایستادم رویش را به من کرد و گفت :
نانا اینجا را به بین
و با ناباوری به سوراخ کوچکی وسط سینه اش اشاره کرد
من فوران خون را از پشت دیدم ولی از جلوی سینه اش حتی خونی هم بیرون
نمیامد یک ثانیه پس از گفتن این حرف به من به زمین افتاد و انگار که سالهاست
مرده است .
ارنستو جان ان نگاه ناباور و ان گفتن نانا اینجا را به بین هم برای همیشه چون
زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
ارنستوی عزیز چون نوشته میگرن مرا به عنوان سندی کپی کرده و در پیامگیر
شبح گذاشته ای تصمیم گرفتم یک خاطره جانگدازتر هم برایت بنویسم .
پسری از سمپاتهای گروه چریکهای فدائی خلق بود که در اواخر دوره شاه دستگیر
و به حبس ابد محکوم شده بود .
چون نمیدانم میدانی که در چند سال اخر شاه فرمانی از شاه در رابطه با چریکها
خطاب به ساواک صادر شده بود که متنش به طور خلاصه این بود :
با اسلحه اعدام بی اسلحه حبس ابد
بهر حال یکی دو روزی قبل از ۲۲ بهمن به همت مردم این دوست من و گروه دیگری
از زندان ازاد شدند .
و روز ۲۲ بهمن در خیابان نیروی هوائی در حالی که در کنار هم عرق ریزان میدویدیم
گلوله ای به وسط سینه او خورد و برای یک دقیقه همانطور میدوید و ناگهان
ایستاد من هم بالطبع ایستادم رویش را به من کرد و گفت :
نانا اینجا را به بین
و با ناباوری به سوراخ کوچکی وسط سینه اش اشاره کرد
من فوران خون را از پشت دیدم ولی از جلوی سینه اش حتی خونی هم بیرون
نمیامد یک ثانیه پس از گفتن این حرف به من به زمین افتاد و انگار که سالهاست
مرده است .
ارنستو جان ان نگاه ناباور و ان گفتن نانا اینجا را به بین هم برای همیشه چون
زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
تنهائی
اناهیتای عزیزم در سال ۱۹۶۷ ژان پیر ملویل یکی از کارگردانهای فرانسوی
فیلمی ساخت به نام سامورائی که در ان الن دلون بازی بسیار شگفتی ارائه
داد که او را از نظر من به سطح بازیگران تاریخ سینما برد .
داستان فیلم بیشتر حول تنهائی انسان دور میزد اگر چه الن دلون در این فیلم
نقش یک ادمکش حرفه ای را بازی میکرد که پول میگرفت و کسی را میکشت
ولی این کار برای او شخصی نبود و مانند حرفه ای به ان نگاه میکرد و اساسا
بنظر من کارگردان خواسته بود تنهائی او را با بی احساسی او نسبت به بشر
همراه سازد و مساله اول تنهائی او بود .
بهر حال من همواره به انسانهای تنها علاقمند بوده ام البته منظورم انسانهائی
که تنهائی به انها تحمیل شده است نیست بلکه انسانهائی که با عقل و درک
خود را از این( دستتو بده بدستم تا عروس دوماد بازی و ناموس بازی را شروع
کنیم ) دوری کرده و با انتخاب اگاهانه تنهائی یی را که در تحلیل نهائی همه به
ان دچارند انتخاب کرده اند .
در این فیلم الن دلون پرنده ای دارد که در اپارتمان محقر او در قفس است و در
صحنه ای که شخصی برای کشتن او وارد اپارتمان او شده و مخفی شده وقتی
الن دلون به خانه میاید از دیدن حرکات بی قرارانه پرنده در قفس و کندن مقادیری
از پرهاش متوجه میشود که کسی انجاست و از مرگ نجات میابد در واقع پرنده
کوچک او را نجات میدهد .
سالها پیش که این فیلم را دیدم این صحنه به نظرم تصنعی رسید ولی دیروز
برام اتفاقی افتاد که کار ملویل را مطلقا باور کردم
در اشپزخانه بودم و لیوانی از بلندی سقوط کرد و در لحظه سقوط به جائی خورد
و شکست و این جریان انچنان با سرعت بود که من بدون اینکه بفهمم شکسته
در هوا سعی در گرفتنش کردم و تکه ای یکی از انگشتهای مرا به طرز فجیعی
برید بطوری که تکه ای گوشت تقریبا جدا شد و اویزان و این پرنده ای که دارم
روی شانه ام نشسته بود و از لحظه تصادم که من با سرعت به حمام رفته و با
درد ان تکه را در حال فوران خون به جای خود چسبانده و بتاداین زده و بستم او
بادیدن خون انچنان فریادهائی میزد که تنها هنگامی که دست و پای خودش جائی
گیر میکند این نوع فریادها را میزند و مرا مجبور کرد که علیرغم درد پس از بستن
دستم نیم ساعت او را در ان یکی دست گرفته و نوازش کنم و دلداری بدهم
باور کن هنگامی که در دستم بود براحتی ضربان قلبش را که چندین برابر سرعت
گرفته بود میتوانستم حس کنم .
ای کاش تمامی دست اندر کاران رژیم ایران پرندگان بودند . نانا
اناهیتای عزیزم در سال ۱۹۶۷ ژان پیر ملویل یکی از کارگردانهای فرانسوی
فیلمی ساخت به نام سامورائی که در ان الن دلون بازی بسیار شگفتی ارائه
داد که او را از نظر من به سطح بازیگران تاریخ سینما برد .
داستان فیلم بیشتر حول تنهائی انسان دور میزد اگر چه الن دلون در این فیلم
نقش یک ادمکش حرفه ای را بازی میکرد که پول میگرفت و کسی را میکشت
ولی این کار برای او شخصی نبود و مانند حرفه ای به ان نگاه میکرد و اساسا
بنظر من کارگردان خواسته بود تنهائی او را با بی احساسی او نسبت به بشر
همراه سازد و مساله اول تنهائی او بود .
بهر حال من همواره به انسانهای تنها علاقمند بوده ام البته منظورم انسانهائی
که تنهائی به انها تحمیل شده است نیست بلکه انسانهائی که با عقل و درک
خود را از این( دستتو بده بدستم تا عروس دوماد بازی و ناموس بازی را شروع
کنیم ) دوری کرده و با انتخاب اگاهانه تنهائی یی را که در تحلیل نهائی همه به
ان دچارند انتخاب کرده اند .
در این فیلم الن دلون پرنده ای دارد که در اپارتمان محقر او در قفس است و در
صحنه ای که شخصی برای کشتن او وارد اپارتمان او شده و مخفی شده وقتی
الن دلون به خانه میاید از دیدن حرکات بی قرارانه پرنده در قفس و کندن مقادیری
از پرهاش متوجه میشود که کسی انجاست و از مرگ نجات میابد در واقع پرنده
کوچک او را نجات میدهد .
سالها پیش که این فیلم را دیدم این صحنه به نظرم تصنعی رسید ولی دیروز
برام اتفاقی افتاد که کار ملویل را مطلقا باور کردم
در اشپزخانه بودم و لیوانی از بلندی سقوط کرد و در لحظه سقوط به جائی خورد
و شکست و این جریان انچنان با سرعت بود که من بدون اینکه بفهمم شکسته
در هوا سعی در گرفتنش کردم و تکه ای یکی از انگشتهای مرا به طرز فجیعی
برید بطوری که تکه ای گوشت تقریبا جدا شد و اویزان و این پرنده ای که دارم
روی شانه ام نشسته بود و از لحظه تصادم که من با سرعت به حمام رفته و با
درد ان تکه را در حال فوران خون به جای خود چسبانده و بتاداین زده و بستم او
بادیدن خون انچنان فریادهائی میزد که تنها هنگامی که دست و پای خودش جائی
گیر میکند این نوع فریادها را میزند و مرا مجبور کرد که علیرغم درد پس از بستن
دستم نیم ساعت او را در ان یکی دست گرفته و نوازش کنم و دلداری بدهم
باور کن هنگامی که در دستم بود براحتی ضربان قلبش را که چندین برابر سرعت
گرفته بود میتوانستم حس کنم .
ای کاش تمامی دست اندر کاران رژیم ایران پرندگان بودند . نانا
Friday, June 25, 2004
دروغ
من انقدر که از دروغ بی دلیل تعجب میکنم از دروغ گفتن تعجب
نمیکنم .
البته در فرهنگ ما با تعبیر دروغ مصلحت امیز که در مذهبمون هست
به هیچ عنوان جای تعجبی نیست که مردم چپ و راست دروغ بگن
ولی در اینترنت که هیچ کس ان دیگری را نمیشناسد و همه از صبح
تا شب حرف چرا باید سانسور شویم را میزنند دیگه چرا باید بهم دروغ
بگیم !!!!!
مثلا چرا باید بگیم که این جا دنیای مجازی است و ما ویرچوال زندگی
نمیکنیم و ....
ولی در عمل همه کار و بارمون نشستن پشت کامپیوتر باشه
چرا باید به دروغ بگیم که زندگی های واقعی خود را از زندگی مجازی
جدا میکنیم ولی در عمل به هم تلفن رد و بدل کنیم و تمام مدت در
حال ایمیل رد کردن به هم و زنگ زدن به هم باشیم !!!!!
نه اینکه این کارها اشکالی داشته باشه فقط چرا دروغ میگیم اینجا که
دیگه دگنک پشت سرمون نیست که خودمونیم و خودمون و کامپیوتر !
واله من با اینکه وضع مالی خوبی دارم و میتونم کلی کارهای تفریحی
بکنم و به سفرهای دریائی و غیره برم ترجیح میدم با شماها ارتباط
برقرار کنم هیچ دوروغی هم نمیگم
ولی اگه روزی هم برسه که دیگه ازتون خوشم نیاد به راحتی مینویسم
دیگه نمیخواهم بنویسم همین به همین سادگی
یه کم به حرفهائی که میزنید و چهره ای که از خودتون نشون میدید فکر
کنید . نانا
من انقدر که از دروغ بی دلیل تعجب میکنم از دروغ گفتن تعجب
نمیکنم .
البته در فرهنگ ما با تعبیر دروغ مصلحت امیز که در مذهبمون هست
به هیچ عنوان جای تعجبی نیست که مردم چپ و راست دروغ بگن
ولی در اینترنت که هیچ کس ان دیگری را نمیشناسد و همه از صبح
تا شب حرف چرا باید سانسور شویم را میزنند دیگه چرا باید بهم دروغ
بگیم !!!!!
مثلا چرا باید بگیم که این جا دنیای مجازی است و ما ویرچوال زندگی
نمیکنیم و ....
ولی در عمل همه کار و بارمون نشستن پشت کامپیوتر باشه
چرا باید به دروغ بگیم که زندگی های واقعی خود را از زندگی مجازی
جدا میکنیم ولی در عمل به هم تلفن رد و بدل کنیم و تمام مدت در
حال ایمیل رد کردن به هم و زنگ زدن به هم باشیم !!!!!
نه اینکه این کارها اشکالی داشته باشه فقط چرا دروغ میگیم اینجا که
دیگه دگنک پشت سرمون نیست که خودمونیم و خودمون و کامپیوتر !
واله من با اینکه وضع مالی خوبی دارم و میتونم کلی کارهای تفریحی
بکنم و به سفرهای دریائی و غیره برم ترجیح میدم با شماها ارتباط
برقرار کنم هیچ دوروغی هم نمیگم
ولی اگه روزی هم برسه که دیگه ازتون خوشم نیاد به راحتی مینویسم
دیگه نمیخواهم بنویسم همین به همین سادگی
یه کم به حرفهائی که میزنید و چهره ای که از خودتون نشون میدید فکر
کنید . نانا
در بیما رستانی که بستر من در ان به جزیره ئی در بیکرانگی ماند
گیج و حیرت زده به هر سوئی چشم میگردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند
جذامیان ازادانه می خرامند با پلک های نیم جویده
و دو قلب در کیســــــه فتق
و چرکابه ای از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پـر بر سر نیزه ها
به گرد گیری ویــــــــــــــــرانه
گیج و حیرت زده به هر سوئی چشم میگردانم
این بیمارستان از ان خنازیریان نیست
سلاطونیان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی نشاطند
جذامیان ازادانه می خرامند با پلک های نیم جویده
و دو قلب در کیســــــه فتق
و چرکابه ای از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پـر بر سر نیزه ها
به گرد گیری ویــــــــــــــــرانه
کاری که نانا میکنه
نانا تو اب میچرخه و ستاره دس چین میکنه
اونوقت به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش . می برتش
از توی این دنیای دل مرده چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای اش رشته خوردن و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
می برتش . می برتش
از توی این همبونه کرم و کثافات و مرض
به ابیای پاک و صاف اسمون میبرتش ......
نانا تو اب میچرخه و ستاره دس چین میکنه
اونوقت به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش . می برتش
از توی این دنیای دل مرده چار دیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای اش رشته خوردن و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
می برتش . می برتش
از توی این همبونه کرم و کثافات و مرض
به ابیای پاک و صاف اسمون میبرتش ......
نه ابش دادم
نه دعائی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم .
نه دعائی خواندم
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم .
Thursday, June 24, 2004
میگرن
به پاگنده عزیزم
در ایران دختر و پسری که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی اریامهر بودند
از دوستانم بودند که با یکدیگر ازدواج کرده بودند .
این پسر در سالهای اخر دوره شاه به جرم سمپات بودن به گروه چریکی
برادران احمد زاده دستگیر و نخست به ۱۰ سال حبس و با پارتی بازی یکی
از فامیلش به سه سال محکوم شد پس از پایان دوره محکومیتش برای
پایان رشته مهندسی به دانشگاه اریامهر بازگشت که با ان دختر اشنا شده
و ازدواج کردند
هر دو بشدت کمونیست بودند که من انهارا به شوخی جلد یک و جلد دوی
کتاب چه باید کرد لنین مینامیدم !!!
بهر حال در ماههای اخر قبل از انقلاب که عده ای از بچه های شجاع کنفدراسیون
که به ایران ممنوع الورود بودند طاقتشان طاق شده و با وجود در قدرت بودن شاه
به ایران امدند من برای اشنائی انها با بچه سیاسی های داخل ایران اغلب هر
دو گروه را در ان اپارتمان کذائی خود دعوت میکردم .
خاطرم هست که شبی در یک گرد هم ائی که درگیری بحثی زیادی بین این دو
گروه کاملا متفاوت رخ داده بود این پسر جوان ناگهان برخاست و با فریادی گفت:
رفقا چه میگوئید پرولتاریا در خیابانها هستند !!!!!!
که شلیک خنده ها برخاست و همه با هم گفتیم : بشین بابا حال نداری !
در ضمن این پسر جوان دچار میگرن بسیار حادی بود بطوری که وقتی میگرفت
جز با تزریق امپول ضد درد ارام نمیگرفت .
هنگامی که بزن و بکش خمینی شروع شد شبی در حین شام در خانه من
ناگهان متوجه شدم که او غذا خوردن را متوقف کرد و چشمها را بست فهمیدم
که حمله میگرن شروع شده بلافاصله سویچ ماشین را برداشتم و به باقی
بچه گفتم شما به غذا خوردن ادامه بدید من او را به تزریقاتی سر خیابان خواهم
برد .
هنگامی که تزریق انجام شد و زیر بازوی او را گرفته به داخل ماشین اوردم
و خودم مشغول روشن کردن ماشین بودم با شوخی به او گفتم :
بابا این میگرن تو هم ما را گائید . اگه شاه تو را اعدام کرده بود حد اقل از دست
این میگرن راحت میشدی ! در حالی که سر خود رابه صندلی تکیه کرده بود و
چشمها را بسته بود با لبخندی به طرف من چرخید و چیزی نگفت ولی ان لبخند
معصومانه ترین لبخندی بود که من در زندگی دیده بودم .
ان شب اخرین باری بود که او را دیدم چند روز بعد دستگیر و بلافاصله توسط
جانیان اسلامی اعدام شد
و یاد و خاطره و ان لبخند برای همیشه چون زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
به پاگنده عزیزم
در ایران دختر و پسری که فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی اریامهر بودند
از دوستانم بودند که با یکدیگر ازدواج کرده بودند .
این پسر در سالهای اخر دوره شاه به جرم سمپات بودن به گروه چریکی
برادران احمد زاده دستگیر و نخست به ۱۰ سال حبس و با پارتی بازی یکی
از فامیلش به سه سال محکوم شد پس از پایان دوره محکومیتش برای
پایان رشته مهندسی به دانشگاه اریامهر بازگشت که با ان دختر اشنا شده
و ازدواج کردند
هر دو بشدت کمونیست بودند که من انهارا به شوخی جلد یک و جلد دوی
کتاب چه باید کرد لنین مینامیدم !!!
بهر حال در ماههای اخر قبل از انقلاب که عده ای از بچه های شجاع کنفدراسیون
که به ایران ممنوع الورود بودند طاقتشان طاق شده و با وجود در قدرت بودن شاه
به ایران امدند من برای اشنائی انها با بچه سیاسی های داخل ایران اغلب هر
دو گروه را در ان اپارتمان کذائی خود دعوت میکردم .
خاطرم هست که شبی در یک گرد هم ائی که درگیری بحثی زیادی بین این دو
گروه کاملا متفاوت رخ داده بود این پسر جوان ناگهان برخاست و با فریادی گفت:
رفقا چه میگوئید پرولتاریا در خیابانها هستند !!!!!!
که شلیک خنده ها برخاست و همه با هم گفتیم : بشین بابا حال نداری !
در ضمن این پسر جوان دچار میگرن بسیار حادی بود بطوری که وقتی میگرفت
جز با تزریق امپول ضد درد ارام نمیگرفت .
هنگامی که بزن و بکش خمینی شروع شد شبی در حین شام در خانه من
ناگهان متوجه شدم که او غذا خوردن را متوقف کرد و چشمها را بست فهمیدم
که حمله میگرن شروع شده بلافاصله سویچ ماشین را برداشتم و به باقی
بچه گفتم شما به غذا خوردن ادامه بدید من او را به تزریقاتی سر خیابان خواهم
برد .
هنگامی که تزریق انجام شد و زیر بازوی او را گرفته به داخل ماشین اوردم
و خودم مشغول روشن کردن ماشین بودم با شوخی به او گفتم :
بابا این میگرن تو هم ما را گائید . اگه شاه تو را اعدام کرده بود حد اقل از دست
این میگرن راحت میشدی ! در حالی که سر خود رابه صندلی تکیه کرده بود و
چشمها را بسته بود با لبخندی به طرف من چرخید و چیزی نگفت ولی ان لبخند
معصومانه ترین لبخندی بود که من در زندگی دیده بودم .
ان شب اخرین باری بود که او را دیدم چند روز بعد دستگیر و بلافاصله توسط
جانیان اسلامی اعدام شد
و یاد و خاطره و ان لبخند برای همیشه چون زخمی باز در قلب من خواهد ماند . نانا
Subscribe to:
Posts (Atom)