خاطره
با شخصی به نام سعید که خود را سعید فاندمنتالیست مینامید
در قسمت پیام گیر شمر بحثی داشتم سپس او مرا یافت و چند
پیام برایم گذاشت .
امروز دو پیام گذاشته که من کلی خندیدم چون گفته خیلی هم
فاندمنتالیست نیست یه جوری فاندمنالیست خفیفه !!!!
بهر حال چون گفته از خاطراتی که من از انقلاب تعریف میکنم خوشش
میاد تصمیم گرفتم یک خاطره کوتاه خنده دار براش بنویسم .
یادم میاد روز ۲۲ بهمن در بحبوحه زد و خورد و اتش و دود و تسخیر
پادگانها تصمیم گرفتم سری به خانه مادرم زده خودی نشان داده تا
او را از نگرانی بیرون اورم
در محله مادرم اینها یه پسر جاهلی بود که درس زیاد نخوانده بود و
کلی از پسرای محل را دور خود جمع میکرد و معرکه میگرفت وقتی
به انجا رسیدم دیدم این پسر پشت فرمان یک اتوبوس ارتشی نشسته
در حالی که کت سرهنگی تنش است و کلاه سرتیپی سرش کله اش
را از شیشه بغل اتوبوس در اورده و به بچه های محل میگه :
بچه ها سوار شین بریم عشرت اباد جنس بیاریم !!!!!!!
البته منظورش از جنس تفنگ و نارنجک و این قبیل چیزها بود . نانا
No comments:
Post a Comment