
نيما
از همه اينها گذشته
من به دل دارم کراهت
چون که مي بينم رخ تو
هر فساد و حيله اي در آن
لکه ها بسيار مر بر آن
از لقاي تو به روي سوخته قبري ست
چشمانم گشاده
مي شود در من بسي
انديشه هاي دلگزا زنده
ذوق مي ميرد مرا هر دم
هست پيوندي ميان روي و خوي مردم دد
خوب مي بينم در اين تاريکي شب
مثل اينکه حاصل جمعند آنان
زشتي هاي گيتي را !
No comments:
Post a Comment