Wednesday, January 31, 2007


نيما


از همه اينها گذشته
من به دل دارم کراهت
چون که مي بينم رخ تو
هر فساد و حيله اي در آن
لکه ها بسيار مر بر آن
از لقاي تو به روي سوخته قبري ست
چشمانم گشاده
مي شود در من بسي
انديشه هاي دلگزا زنده
ذوق مي ميرد مرا هر دم
هست پيوندي ميان روي و خوي مردم دد
خوب مي بينم در اين تاريکي شب
مثل اينکه حاصل جمعند آنان
زشتي هاي گيتي را !

No comments: